eitaa logo
𝑐𝑎𝑓𝑒 ℎ𝑎𝑛𝑖𝑓𝑎
50 دنبال‌کننده
81 عکس
30 ویدیو
0 فایل
مینویسم برای همه اما تو بخوان دلی دارم کنون دلتنگ یار است ببین از عشق تو غمگین و زار است ツ کپی؟فور خوشحالم میکنه
مشاهده در ایتا
دانلود
میان انبوه زندگی؛ نگاهِ تو ما را بس است
دل بده چشمِ به در دوخته‌ے مات مرا ڪش بده ساعتِ ڪوتاه ملاقات مرا لب به لب پیڪِ مرا پُر ڪن از این مستیِ سرخ می‌شود خوب ڪنے حالِ خرابات مرا «هی» بیا سمتِ من و «هی» بگریز از بغلم تا ڪمے بشنود انڪارِ تو «هیهات» مرا حلقه‌ے موے تورا دستِ ڪسے دزدیده حلقه‌ے موے تو نه، دارِ مڪافات مرا بتِ دیوانه‌ے من قبله‌ے میخانه‌ے من چه ڪسے می‌شنود جز تو مناجات مرا خنده یا بوسه، مهم نیست چه بر لب داری قهرت آتش زده انبارِ مهمات مرا من تبانیِ تبِ منزوے و مولوی‌ام بدنِ توست ڪه شاعر شده حالات مرا بر تنِ ملحفه با خطِ لبت قبل از خواب بنویس از طرفِ شمس مقالات مرا..
وچه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید:(🖤
آسمانِ دلم ابری شد و ، باران نگرفت غصه‌ی دوریِ تو ،  بر دلم آسان نگرفت سر به دیوارِ غم‌انگیز گرفت ، پیچکِ دل هرچه پیچید ولی ، شانه‌ی لرزان نگرفت دلِ خسته ، نفسِ تنگ ، نگاهی نگران حسرت و آهِ دلم ، بعدِ تو درمان نگرفت غربتم با تو شروع شد ، که شدم مَردِ سفر وسعت تنگیِ دل  ، کوه و بیابان نگرفت بغضِ سنگینِ تو هرشب ، به دلم چنگی زد قصه‌ام با تو شد آغاز ، که پایان نگرفت نفسم رفت از این سینه و دل ، پرپر شد قاصدی شعر مرا خواند ولی ، جان نگرفت
نَشَوَد فاش کسی آنچه میان من و توست تا اِشارات نَظَر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کَس مَرد رَه عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گرچه در خلوت راز دل ما کَس نرسید همه جا زمزمه عشق نَهان من و توست گو بهار دل و جان باش و خَزان باش، اَرنه ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست این همه قصه فردوس و تمنای بهشت گفت و گویی و خیالی زِ جهان من و توست نقش ما گو نَنِگارَند به دیباچه عقل هرکجا نامه عشق است،نشان من و توست سایه زِ آتشکده ماست فروغ مَه و مِهر وَه از این آتش روشن که به جان من و توست
شاعری بودم غزل هایم پر از شور و نشاط رفتنت شعر مرا غمگین، دلم را خسته کرد!
جان ب لب آمدو لب بر لب جانان نرسید دل ب جان آمدو او بر سر ناز است هنوز
چقدر خوب میشه وقتی میدونی میتونز کمک کنی کمک کنی و بری دیگه اذیت نکنی:(💔
"چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم ناگهان دل داد زد : دیوانه، من میبینمش"
زمان‌آدماروخسته‌نمیکنه ، ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ این‌آدمان‌که‌آدموخسته‌میکنن