دل بده چشمِ به در دوختهے مات مرا
ڪش بده ساعتِ ڪوتاه ملاقات مرا
لب به لب پیڪِ مرا پُر ڪن از این مستیِ سرخ
میشود خوب ڪنے حالِ خرابات مرا
«هی» بیا سمتِ من و «هی» بگریز از بغلم
تا ڪمے بشنود انڪارِ تو «هیهات» مرا
حلقهے موے تورا دستِ ڪسے دزدیده
حلقهے موے تو نه، دارِ مڪافات مرا
بتِ دیوانهے من قبلهے میخانهے من
چه ڪسے میشنود جز تو مناجات مرا
خنده یا بوسه، مهم نیست چه بر لب داری
قهرت آتش زده انبارِ مهمات مرا
من تبانیِ تبِ منزوے و مولویام
بدنِ توست ڪه شاعر شده حالات مرا
بر تنِ ملحفه با خطِ لبت قبل از خواب
بنویس از طرفِ شمس مقالات مرا..
آسمانِ دلم ابری شد و ، باران نگرفت
غصهی دوریِ تو ، بر دلم آسان نگرفت
سر به دیوارِ غمانگیز گرفت ، پیچکِ دل
هرچه پیچید ولی ، شانهی لرزان نگرفت
دلِ خسته ، نفسِ تنگ ، نگاهی نگران
حسرت و آهِ دلم ، بعدِ تو درمان نگرفت
غربتم با تو شروع شد ، که شدم مَردِ سفر
وسعت تنگیِ دل ، کوه و بیابان نگرفت
بغضِ سنگینِ تو هرشب ، به دلم چنگی زد
قصهام با تو شد آغاز ، که پایان نگرفت
نفسم رفت از این سینه و دل ، پرپر شد
قاصدی شعر مرا خواند ولی ، جان نگرفت
نَشَوَد فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اِشارات نَظَر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کَس مَرد رَه عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کَس نرسید
همه جا زمزمه عشق نَهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خَزان باش، اَرنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی زِ جهان من و توست
نقش ما گو نَنِگارَند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است،نشان من و توست
سایه زِ آتشکده ماست فروغ مَه و مِهر
وَه از این آتش روشن که به جان من و توست
𝑐𝑎𝑓𝑒 ℎ𝑎𝑛𝑖𝑓𝑎
"چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم ناگهان دل داد زد : دیوانه، من میبینمش"
ترجیح میدم به ذوق خویش دیوانه باشم تا به میل دیگران عاقل . . .
زمانآدماروخستهنمیکنه ،
اینآدمانکهآدموخستهمیکنن