نَشَوَد فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اِشارات نَظَر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کَس مَرد رَه عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کَس نرسید
همه جا زمزمه عشق نَهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خَزان باش، اَرنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی زِ جهان من و توست
نقش ما گو نَنِگارَند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است،نشان من و توست
سایه زِ آتشکده ماست فروغ مَه و مِهر
وَه از این آتش روشن که به جان من و توست
𝑐𝑎𝑓𝑒 ℎ𝑎𝑛𝑖𝑓𝑎
"چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم ناگهان دل داد زد : دیوانه، من میبینمش"
ترجیح میدم به ذوق خویش دیوانه باشم تا به میل دیگران عاقل . . .
زمانآدماروخستهنمیکنه ،
اینآدمانکهآدموخستهمیکنن
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن منِ سر سختِ مغرورم؟
یا منِ مغلوبِ دیرینم؟
من به فرمانِ دلم دلبر نوازی میکنم
دلبرم شاید نداند عشق بازی میکنم . . .