eitaa logo
• کافه توئیت •
14.5هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
1 ویدیو
0 فایل
😎 • متفاوت ترین ماییم • 😎 کافه توئیت با مدیریت مشترک حاج علی و بانو اینجا قرار فقط بخندیم 🤣 🔥 ثبت تبلیغات https://eitaa.com/joinchat/873857838C0832858a2a ناشناسمون :) ✨️ https://daigo.ir/secret/21271764540
مشاهده در ایتا
دانلود
چه کیوته ☺️
حق 😂
🫀😍
پسرخاله نیست ؟؟؟
عزیزممممم‌
اوخی اوخی
🤪😄
چه قشنگه
سلام رُفقا ۱۰ پست بشه داستانمون ؟ https://daigo.ir/secret/21271764540
داستانمون ✨ 🧕🏻 من مرضیه متولد ۱۳۷۰ 🤵🏻‍♂ علی جان متولد ۱۳۶۹ 🏙 ساکن تهران هستیم 💻 تحصیلاتمونم : 🧕🏻 کارشناسی مدیریت فناوری اطلاعات و ارتباطات ict از دانشگاه شهاب دانش قم 🤵🏻‍♂ کارشناسی آمار از دانشگاه علامه طباطبایی 🧕🏻 : بعد از تموم شدن دانشگاه مشغول به کار شدم در داروخانه 🌱 یه روز یکی از دوستان مامان تماس گرفتن که خانمی برای آقا پسرشون دختری خوب و موجه و چادری رو میخواستن که معرفی کنیم منم مرضیه جان رو معرفی کردم ، ولی فقط یک موضوعی هست که گفتن اول با دختر خانم و خانواده شون مطرح کنید قبول کردن ما میایم برای خواستگاریمامان گفتن چه موضوعی ؟ 🌱 اینکه خانواده آقا پسر کیش زندگی میکنن و بعد از ازدواج هم زندگیشون کیشمامان کمی جاخوردن ... چون خودشون طعم غربت و دوری از خانواده رو کشیدن ، سختشون بود که بچه ها ازشون دور باشن 🥺 ولی خب گفتن با مرضیه جان و پدرشون مطرح کنم بعد خبر میدیم 🌙 شب که شد نشستیم باهم صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که یه صحبت اولیه تلفتی داشته باشیم تا بعد ببینیم چی میشه و خدا چی میخواد
داستانمون ✨ 🧕🏻 : و جالب اینجاست که آقای الف و مادرشون هم همین نظر رو داشتن 📱 اینطوری شد که مادر آقای الف تماس گرفتن و با مامان چند دقیقه ای صحبت کردن و قرار شد که من و علی جان هم باهم تلفنی صحبت کنیم 😁 بعد از یکساعت وقتش رسید که تماس رو قطع کنیم 🤵🏻‍♂آقای الف گفتن به نظرم میتونیم بیشتر باهم آشنا بشیم شماهم موافقین ؟ 🧕🏻 و جواب منم بله 😁 🥳 صحبتهای آخر مامانا هم انجام شد و قرار شد ۲۷ خرداد ۱۳۹۸ تشریف بیارن برای خواستگاری
داستانمون ✨ 🧕🏻 : روز ۲۷ خرداد رسید و آقای الف با مادر تشریف آوردن ، داماد از کیش اومد خواستگاری 🛬 😁 نگاه اول من روبه رو شد با چهره ی خندون ومهربونشون 🙈 و خب همون با نگاه اول خوشم اومد ☕️ آقای الف چون براشون شربت بُردم ، همیشه میگن من که چایی خواستگاری نخوردم 😂 🧔🏻‍♂ حرفا و سوالای بابا که پرسیده شد ، وقت صحبتها و سوالات منو آقای الف رسید رفتیم اتاق من ⏳ بعد از یکساعت رفتیم پیش بقیه و بعدا از علی جان فهمیدم که با مامان مهین نگاه رد و بدل کرده بودن که هردو بهم رسوندن که بلههههه برای این جلسه هم حله 😉👌 👣 خداحافظی ها شُد و قرار شد تماس بگیرن چند روز دیگه برای جواب خانواده ی عروس 👩🏻‍⚕ از اونجایی که من مرخصی ساعتی گرفته بودم و باید میرفتم داروخانه ، قرار شد شب با بابا و مامان حرف بزنیم 🤷🏻‍♀ تا رسیدم دوتا ار همکارام خبر داشتن ، بدوووو اومدن که بپرسن چیشد چطوری بود چیا گفتین ... 😂 ( حال و هوای دخترا رو که میدونید دیگه ) ✌️ خب منم که از آقای داماد خوشم اومده بود براشوت تعریف کردم