سلام رُفقا ۱۰ پست بشه داستانمون ؟
https://daigo.ir/secret/21271764540
✨ داستانمون ✨
🧕🏻 من مرضیه متولد ۱۳۷۰
🤵🏻♂ علی جان متولد ۱۳۶۹
🏙 ساکن تهران هستیم
💻 تحصیلاتمونم :
🧕🏻 کارشناسی مدیریت فناوری اطلاعات و ارتباطات ict از دانشگاه شهاب دانش قم
🤵🏻♂ کارشناسی آمار از دانشگاه علامه طباطبایی
🧕🏻 : بعد از تموم شدن دانشگاه مشغول به کار شدم در داروخانه
🌱 یه روز یکی از دوستان مامان تماس گرفتن که خانمی برای آقا پسرشون دختری خوب و موجه و چادری رو میخواستن که معرفی کنیم
منم مرضیه جان رو معرفی کردم ، ولی فقط یک موضوعی هست
که گفتن اول با دختر خانم و خانواده شون مطرح کنید قبول کردن ما میایم برای خواستگاری
☘ مامان گفتن چه موضوعی ؟
🌱 اینکه خانواده آقا پسر کیش زندگی میکنن و بعد از ازدواج هم زندگیشون کیش
☘ مامان کمی جاخوردن ... چون خودشون طعم غربت و دوری از خانواده رو کشیدن ، سختشون بود که بچه ها ازشون دور باشن
🥺 ولی خب گفتن با مرضیه جان و پدرشون مطرح کنم بعد خبر میدیم
🌙 شب که شد نشستیم باهم صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که یه صحبت اولیه تلفتی داشته باشیم تا بعد ببینیم چی میشه و خدا چی میخواد
#پارت_اول
✨ داستانمون ✨
🧕🏻 : و جالب اینجاست که آقای الف و مادرشون هم همین نظر رو داشتن
📱 اینطوری شد که مادر آقای الف تماس گرفتن و با مامان چند دقیقه ای صحبت کردن و قرار شد که من و علی جان هم باهم تلفنی صحبت کنیم
😁 بعد از یکساعت وقتش رسید که تماس رو قطع کنیم
🤵🏻♂آقای الف گفتن به نظرم میتونیم بیشتر باهم آشنا بشیم شماهم موافقین ؟
🧕🏻 و جواب منم بله 😁
🥳 صحبتهای آخر مامانا هم انجام شد و قرار شد ۲۷ خرداد ۱۳۹۸ تشریف بیارن برای خواستگاری
#پارت_دوم
✨ داستانمون ✨
🧕🏻 : روز ۲۷ خرداد رسید و آقای الف با مادر تشریف آوردن ، داماد از کیش اومد خواستگاری 🛬
😁 نگاه اول من روبه رو شد با چهره ی خندون ومهربونشون
🙈 و خب همون با نگاه اول خوشم اومد
☕️ آقای الف چون براشون شربت بُردم ، همیشه میگن من که چایی خواستگاری نخوردم 😂
🧔🏻♂ حرفا و سوالای بابا که پرسیده شد ، وقت صحبتها و سوالات منو آقای الف رسید رفتیم اتاق من
⏳ بعد از یکساعت رفتیم پیش بقیه و بعدا از علی جان فهمیدم که با مامان مهین نگاه رد و بدل کرده بودن که هردو بهم رسوندن که بلههههه برای این جلسه هم حله 😉👌
👣 خداحافظی ها شُد و قرار شد تماس بگیرن چند روز دیگه برای جواب خانواده ی عروس
👩🏻⚕ از اونجایی که من مرخصی ساعتی گرفته بودم و باید میرفتم داروخانه ، قرار شد شب با بابا و مامان حرف بزنیم
🤷🏻♀ تا رسیدم دوتا ار همکارام خبر داشتن ، بدوووو اومدن که بپرسن چیشد چطوری بود چیا گفتین ... 😂 ( حال و هوای دخترا رو که میدونید دیگه )
✌️ خب منم که از آقای داماد خوشم اومده بود براشوت تعریف کردم
#پارت_سوم
✨ داستانمون ✨
🧕🏻 : تو این مدتی که علی جان و مامان مهین تهران بودن ، خونه ی مامان عُذی (عُذرا) بودن [ مادر مامان مهین ]
📱 چند روزی گذشت و تماس گرفتن برای جواب
👨👩👧👧 من و خانواده هم که تو این روزا باهم صحبت کرده بودیم و از اونجاییم که برای رفت و آمد تنهایی از کیش به تهران بعد از ازدواج مشکلی نبود
🥳 جواب عروس خانم و خانواده بلههههه بود 😉
🧕🏻 مامان مهین از مامان و بابا اجازه گرفتن که یه صیغه ی محرمیتی هم خونده بشه
👰🏻♀🤵🏻♂ تا عروس و داماد ، این ایامی که تهران هستن برای رفت و آمدهای بیشتر و صحبتهای تلفنی راحت باشن
📍 قرار شد همگی بریم حرم شاه عبدالعظیم الحسنی ، هم برای دیدار هم برای محرمیت
⏰ چند ساعتی باز باهم صحبت کردیم و هرچی جلوتر میرفت هردو بیشتر به نتیجه ی انتخاب درستمون میرسیدیم
📿 صیغه ی محرمیت هم خونده شد
#پارت_چهارم
✨ داستانمون ✨
🧕🏻 : حین خوندنش هردو یه استرسی داشتیم ولی شیرین بود
🍬 سَرمون نُقل پاچیدن و برامون دست زدن ، چند نفری هم که دور و اطراف بودن دست میزن برامون 🥺
🤵🏻♂ علی آقا از بابا اول اجازه گرفتن و خانومش رو دعوت کرد که باهم برن برای بقیه خرید کنن
🤩 یادش بخیر
👣👣 خلاصه رفتیم و خرید کردیم ، بُردیم پیششون و دیگه دوتایی باهم رفتیم یه چرخی بزنیم و بقیه هم رفتن زیارت
🫀 حین پاساژ گردی که داشتیم باهم حرف میزدیم همین وسطا ، خانم سین شیطونتون دست آقا داماد رو گرفت 😁🙈
🤝 علی جان هم دستمو محکم گرفت ، اونجا بود که گفتم تو دلم [ خداروشکر برای داشتن یه همسر پایه 😎😁 ]
#پارت_پنجم
✨ داستانمون ✨
🧕🏻 علی جان ۲ ، ۳ روز بعدش قرار بود برگرده کیش و به همین دلیل ماهم از این فرصت استفاده کردیم برای آشنایی بیشتر
💥 هم قرار های دوتایی داشتیم هم قرارهای خانوادگی
🥳 اولین قراره دونفرمون مصادف شد با تولدشون ، من هدیه کیف پول چرم خریدم و اتفاقا ایشونم برای همین دیدار برای من ادکلن خریده بودن 🥺😎
💥 خلاصه رسید روزی که باید برمیگشتن
✈️ من و بابا رفتیم کیش برای آشنایی بیشتر از محیط اونجا و آقای الف
🏡 که خب به دعوت خانواده ی علی جان اونجا بودیم
🛬 بعد از برگشتمونم صحبت شد که عقدمون باشه برای شهریور ماه
🤵🏻♂ اواخر مرداد ماه علی جان و خانواده هم اومدن تهران تا هم خریدهای عقد انجام بشه هم کارهای آزمایش و محضرخانه
📆 تاریخ عقدمونم شد ۹۸/۶/۵
#پارت_ششم
✨ داستانمون ✨
🧕🏻 بعد از محضر جشن کوچک خانوادگی داشتیم 🥺
بعد از چند روز من سفر ۱۰ روزه ای به کیش داشتم 🛫
.... روزها گذشت و کرونا شد 😷
پروازها بسته شد ❌
🤵🏻♂ علی جان و خانواده کیش بودن و ماهم که تهران
ارتباطمون فقط تلفنی و تماس تصویری بود 📱
بعد از ۳ ماه بالاخره پرواز به کیش انجام میشد 🥳✈️
علی جان شرایط اومدن نداشت و قرار شد که من برم 🧳
ماه مبارک رمضان بود و ترس روزهای اول کرونا 😔
پرواز اون روز ساعتها تاخیر داشت و منم اون همه ساعت رو فقط رو صندلی نشسته بودم 😫🤯
بالاخره وقت پرواز شد 😮💨
#پارت_هفتم
✨ داستانمون ✨
🧕🏻 انقدر وقتی رسیدم خسته بودم خوابیدم تا اذان مغرب 😂🤦🏻♀
مدتی که کیش بودم بخاطر شرایط کرونا ساعت های خلوتی بیرون میرفتیم 👫
⏳ روزها گذشت و وقت برگشتنم شد ، قرار شد که خرداد علی جان و مامان مهین بیان تهران 🏙
یکی از روزهای خرداد خونمون براشون تولد گرفتیم ، و کادویی که بابتش کُلی سوپرایز شد 🥺
[ کیش که بودم با برادر شوهر هماهنگی کردم یکی از عکسهاشون رو بهم بدن ، آخه میخواستم عکس رو بدم برام طراحی سیاه قلم بشه و قاب بگیرم و هدیه بدم ]
🤵🏻♂ کادو رو کُلی حدس زد ولی هیچ کدوم درست نبود ❌❌❌
✨ الانم یکی از قابهای قشنگ دیوار خونمون 🫂🏡
#پارت_هشتم