اگه میبینی الان به خاطر یه چیز کوچیک که ارزشش رو نداره خیلی عصبانی میشم، بدون که خیلی جاها بخاطر مسائلی که خیلی مهم بوده؛ سکوت کردم، بخشیدم، نادیده گرفتم،رها کردم و بارها با خودم جنگیدم ولی الان دیگه صبرم تموم شده، همین.
هیچوقت نفهمیدی که چقد منتظرت موندم بیایی بگی چرا دارم ازت فاصله میگیرم دردم چیه، گزاشتی همینطوری همه ناراحتیامو دلخوریام تو دلم بمونه و هروز ازت دور ترو دورتر شم... و الان دیگه ندارمتو دوتا غریبه شدیم.
نوشتم گوشه دفتر
به روی کاغذ کاهی
کسی رنج مرا هرگز نمیخواند
در این شب های پاییزی
کسی کوچ پرستو را نمیداند
نوشتم گوشه دفتر
بزن باران،بزن باران
کویری خشک و سوزانم
کسی حال و هوایم را نمیفهمد
نوشتم گوشه دفتر
خداحافظ، خداحافظ
به روی کاغذ کاهی
کسی رنج مرا هرگز نمیخواند
متعهد باشیم
توی رفتارمون
کارمون
دوستی هامون
عشقمون
حتی توی کلاممون
ما آدمها رو به شکلای مختلف درگیر خودمون میکنیم...
تعهد خیلی خوبه گاهی امتحان کنیم !
#رمان_آنلاین_کور_بمان
#قسمت_93
به ساعت نگاه کردم 9صبح بود و من از دیشب فقط خیره بودم به ساعتم که صبح بشه نمیتونستم بخوابم تا چشام میرفت روی هم چهره آنیلو بعدم بیدار خواب بهم زهر شده بود دوسه بار که اینجوری شدم دیگه نخوابیدم و فقط خیره موندم به ساعت تا صبح بشه بلاخره از جام بلند خودمو توی آیینه دیدم چشام سرخ سرخ بود و خیلی خوابم میومد ولی برام مهم نبود آبی به دست و صورتم زدم یه تیپ سر تا پا مشکی زدمو رفتم بیرون همزمان پارسیا هم از اتاقش اومد بیرون لبخند بی جونی زدمو صبح بخیر گفتم با نگرانی اومد جلو و گفت:
_ نخوابیدی نه؟
_ نه
_ کجا میری؟ میخوای بیام باهات یا بمونم خونه؟
چه مهم شده بودم براش شایدم داشت ترحم میکرد بهم خودمم میدونستم دارم بی انصافی میکنم ولی دست خودم نبود
_ نه فقط ماشین میخوام
سوئیچش و گرفت سمتمو ازش گرفتمو گفتم:
_ ممنون بریم برسونمت سر کارت
سری تکون دادو از خونه زدیم بیرون سر راه مرضیه گیرمون آورد و هرچی اصرار کرد صبحانه بخوریم مثل همیشه در رفتیم ...
...
پارسیا رو گذاشتم مطبش و راه افتادم سمت اولین جایی که دیدمش... ماشینو پارک کردمو پیاده شدم قلبم داشت تند تند میزد رفتم جلو زنگ خونه رو زدم کاش هیچوقت پامو توی این خونه نمیذاشتم بعد چند ثانیه صدای خانم مسنی اومد:
_ بفرمایید
_ سلام خانم خوب هستید ببخشید با آنیل کار داشتم
_ شما؟
_ من یکی از دوستاشونم
_ ما چند ماه پیش این خونه رو از آقای اسکات خریدیم شما خبر نداشتید؟
_ عه نه من تازه از خارج از کشور اومدم آدرسی ازشون ندارید؟
_ نه راستش ببخشید
_ خیلی ممنونم ببخشید مزاحم شدم
خواهش میکنمی گفت و آیفون و گذاشت همون جا نشستم روی زمین و تکیه دادم به در بغضم ترکید فقط دوتا آدرس دیگه ازش داشتم امیدوارم بودم از اون دوتا به بن بست نخورم حتی اگه دستگیر شده بود باید یه خبری ازش داشتن آشناهاش
اشکامو با پشت آستینم پاک کردم و بلند شدم و راه افتادم سمت مقصد بعدی..
نویسنده:یاس
ادامه داره....
#رمان_آنلاین_کور_بمان
#قسمت_94
جلوی کافه پارک کردم نفس عمیقی کشیدمو رفتم سمتش ولی با دیدن کاغذی که روی شیشه هاش چسبونده شده بود قلبم ایستاد
_ این کافه به فروش میرسد لطفا جهت اطلاعات بیشتر با شماره زیر تماس بگیرید
سریع شماره رو زدم بعد چند تا بوق صدای مرد جا افتاده ای توی گوشم پیچید
_ بفرمایید
_ سلام آقا برای کاغذی که روی شیشه کافه زدید زنگ زدم
_ درخدمتتونم
_ من قبلاً اینجا رفت و آمد داشتم شما آنیل و میشناسید؟
_ اگه منظورتون آقای اسکات که من چند ماه پیش این کافه رو ازشون خریدم برای پسرم منتها خوشش نیومد حالا میخوام بفروشمش
نمیدونم چرا نمیدونم چی شد ولی در لحظه و آنی و بدون اینکه فکر کنم گفتم:
_ من مشتریم میخوام این کافه رو بخرم میشه قیمتش رو لطف کنید؟
قیمتی که گفت خیلی بالا بود ولی بلاخره پدرو مادرم باید یه جایی تو زندگیم کنارم میبودن یا نه؟ بهش گفتم میخوام و برای فردا باهاش قرار گذاشتم تا بیاد کافه و صبحت های نهایی رو بکنیم قطع کردم برای هزارمین بار خیره شدم به دوتا شماره آنیل سیو کرده بودم /گمشده/
برای هزارمین بار بهشون زنگ زدم
_ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد
...
خیره شدم به بابا و مامان که خیره شده بودن بهم بابا یه ابروشو انداخت بالا و گفت:
_ مطمئن باشم یه چیزی میخوای که اینطوری خیره شدی بهم دیگه
خندیدم الکی و مصنوعی و گفتم:
_ من قربونتون برم که اینقدر دخترتونو خوب میشناسید راستش یه چیزی میخوام که خیلی کوچیک نیست ولی اگر بهم بدینش خیلی خوشحالم میکنه
_ چی شده
_ یه کافه ای هست مدتها میرفتم اونجا حالا صاحبش میخواد بفروشتش راستش میخواستش کمکم کنید بخرمش
بابا دستی به ریش نداشته اش کشید و گفت:
_کجا هست؟ قیمتش چقدره؟
آدرس دقیق و قیمت و توضیح دادم و گفتم با صاحبش قرار گذاشتم که فردا بیاد همونجا
با زیر لب چیزی به مامان گفت و مامان گفت:
_ ما میخواستیم چند ماه دیگه که تولدته برات یه ماشین خوب بگیریم با اینکه قیمتش زیاده ولی خب همه کمک میکنیم اونجا رو برات میگیریم که سر خودتم گرم باشه
برای اولین بار بعد از رفتن آنیل واقعا خوشحال شدم... پریدم و بوسشون کردم بابا گفت فردا پارسیا باهات میاد و کارا رو انجام میده
اینجوری حداقل یه نشونی ازش داشتم ...
نویسنده:یاس
ادامه داره....
می دونی!
خوشگلی در اصل، هیچ ربطی به قیافه نداره، دربارهی رنگِ مو یا سایز یا شکل نیست.
به نوعِ راه رفتن و صحبت کردن و فکر کردنِ آدم بستگی داره.
اینه که راست بایستی، مستقیم توی چشمِ مردم نگاه کنی، لبخندی کشنده به طرفشون پرتاب کنی و بگی:
"گورت رو گم کن، من فوق العادم!"
-کفش های آبنباتی
-ژوان هریس