صبحی دیگر آغاز میشود، اما هنوز شب در من ادامه دارد؛
از جلوی چشمانم کنار نمیرود روضههایی که یقین دارم
تا سالها بعد میتوانند بیهوا اشکم را دربیاورند..
بَچِّههِیئَتي
برای سی و شش دقیقه نان استاپ زجه زدن و گریستن.
اگر تمام عالم برای این چند دقیقه بمیرند اسراف نیست.
شب/روز هشتم گذشت و من انقد گریه و زجهی فرو خورده
دارم برات که کاش اصلا یه دههی کامل شب هشتم بود.
آقایامامزمان؛ شرمنده که تاسوعا و عاشورا فقط میتونم برا
دلت صدقه بدم، درستش این بود که جونمو برا دل نازنینت بدم.