تاریخ رند رو با خوردن چای و دهین توی نجف، کنار
امیرالمؤمنین و خانومم بدر کردم. خدایا میشه
نجف بمونم؟ قول میدم بهشت رو نخوام.
بَچِّههِیئَتي
مثلا این دوتا؛
نهصد بار قربون صدقه این دوتا عکس رفتم. اصلا باورم
نمیشه گوشیم تونسته باشه همچین تصویری رو ثبت کنه.
اعترافی که باید بکنم، اینه که:
از وقتی شدم مهمون نجف
برده دلمو بدجوری ایوون نجف.
وقتم تمومه، شب آخره و دست و دلم به خداحافظی نمیره. یاعلي خودت طاقت جدایی بده باباجان.
جانسخت بودن به چه است؟ همین که آدمی از نجف برمیگردد
و جانش موقع خداحافظی در آخرین فرازها کنده نمیشود
یعنی جانسخت. آه ای جان کذایی!