به غم دوری از نجفی دچار شدم که بیان کردنی نیست، داخل کلمات جا داده نمیشه، از داخل چشمام خونده نمیشه، روابطم رو بهم نریخته، هیچکسی متوجهش نمیشه، فقط آروم شبیه مار، خزیده دور قلبم
و درحالی که همه چیز آروم به نظر میاد، یهو تصویر ایوونطلا جلو چشمام به صورت گذرا تداعی میشه
و خب؛ دلبر بنگر احوال مرا..