معلوم شد یکی از شوهرای کتابیم یه دروغگوی دزده که شاهزادهی شیاطینه😭😭😭
(هنوز امید دارم یه شاهزادهی شیاطینِ خوب باشه و دختره باهاش ازدواج کنه، مهم نیست اگه دختره بشه ملکهی شیاطین، ولی ازدواج کنن😭😭)
هوای واپسین روزهای اردیبهشت، بوی خاطره میدهد. بوی پایان. اما نه پایانی تلخ، که سرآغازِ شیرینِ روزهای نیامده. اکنون، تنها یک ماه دیگر تا فرجامِ این سالِ تحصیلی باقی مانده و قلبِ من، و نه تنها من، بلکه قلب همهی ما، فشرده از دردِ خداحافظی کردن است.
بودن کنار شما، مثل ستارهی دنبالهداری بود که تا پیش از این در آسمانِ زندگیام دیده نشده بود؛تکرارنشدنی و درخشان. و حال، که یک سال از اولین دیدارمان میگذرد، با کولهباری پُر از خاطراتِ خوب و بد، و عشق از شما تشکر میکنم؛
عشقی که در تکتکِ خندههایِ از ته دل، در دلگرمیهایتان و حتی در شیطنتهایمان نهفته است.
دلم که نه،تمام وجودم برای ثانیههای با هم خندیدن در سالنها و کلاسهای مدرسه تنگ میشود. با این حال، امید دارم به فرداهای بهتر و بهتر. باشد که دوستی، قلبهایمان را تا ابد به هم نزدیک نگه دارد.
این تنها یک فصل است که ورق میخورد؛ گرچه روزها و دقایقِ این سال شتابان گذشتند، اما رشتهی دوستی ما، سالهای سال، دستمایهی خاطراتِ شیرینِ آینده خواهد شد.
تک تکِ شما عزیزان، گوشهای از قلبِ من را در اختیار دارید.
و در نهایت، عشق و محبتی که پشت این دلنوشته است، و خاطراتی که چون گنجی در سر دارم را هدیه میدهم به بهترین همکلاسیهایی که میتوانستم داشته باشم: بچههای هفتم چهار، کسانی که کلاس هفتم را برایم بی حد و اندازه دلنشین کردند.
به یادِ: خانوم قهوهایه، آناناس، آرامدیجی، کتواک، چتباکس های افسانهای، روانیای حفط چحار، مریم میرزاخانی های هفتم چهار، چلغوز، نقاشیهای گچی روی تخته سیاه، اردوی ریتاج، بازارچهی کاروفناوری، رفتن به سایت، خشمِ شریفی، جابهجایی در زنگ عربی، شیپ نرنا، کَمَک، لشکر هفت چهار...
با عشق،
گربهی روانی (محیا)