رمان دوست داشتنی من💞
🍁#رمان_عشق_که_در_نمیزند🍁 #قسمت_سوم سلااام سلام دخترم خسته نباشی؟! ممنون سلامت باشی لباساتو عوض کن ب
+آخی چه رمان های قشنگی...زیاد بذار پیامامونم جواب بده
-حتماً 👌
🍁#رمان_عشق_که_در_نمیزند🍁
#قسمت_چهارم
تو فکر بودم که بابا گفت:
-نرجس دخترم علی آقا رو تا اتاقت راهنمایی نمیکنی⁉️
به خودمم اومدم و گفتم
چشم😊
در اتاق و باز کردم و گفتم بفرمایید
خانما مقدمترن؟!
خندم گرفته بود😁 سرمو پایین انداختم و رفتم داخل، کنار تختم نشسته بود و منتظر که آقا حرفشون و بزنن....
خب بخوام از خودم واسه شما بگم، در کل یه پسر مذهبی معمولیام و زیاد خشک نیستم.😓
یه کار دارم و یه ماشین🚗
میتونم با حمایت بابام عروسی آنچنانی بگیرم ولی به شخصه مخالف این کارم و دوست دارم رو پای خودم وایسم😌
چقدر خوب این خیلی خوبه که رو پای خودش وایسه😊
در آمدمم واسه یه زندگی معمولی خوبه اهل اسراف و مدگرایی نیستم، اگه میتونین با زندگی عادی من کنار بیایید یا علی....
سرم پایین و غرق حرفاش بودم که با یا علی بلندش به خودم اومدم، دیدم جلوم ایستاده!!!
چیزی شده⁉️
منتظرم جواب شمارو بگیرم😊
باید روش فکر کنم
باشه،
یاعلی👋🏻
.........
🍁#رمان_عشق_که_در_نمیزند🍁
#قسمت_پنجم
یه ساعتی میشد رفته بودم هنوز قلبم💓 اروم و قرار پیدا نکرده بود.از وقتی دیده بودمش اصلا غرق افکار بچگیم شده بودم. انگار دوباره برگشته بودم به پنج، شش سال پیش که تو مقطع راهنمایی..
مادرش معلممون بود و ما واسه دیدن پسر چه کارا که نکردیم🙊😌
اون روز که دیدمش نظری نداشتم بدم ولی امروز.... 😍
نمیدونم چرا اصلا فکرش و نمیکردم که بخوام یه روز عروس معلمم بشم....🙈
با صدای در مامان به خودم اومدم
- خب دخترم نظرت چی بود؟! به نظر من و بابات که پسر خوبی بود مخصوصا که شناختیمشون دیگه....
-نمیدونم مامان گیچ و منگم بزار بیشتر فکر کنم🤔
یه احساسی دارم که نمیدونم چیه از وقتی دیدمش آروم و قرار نداشتم.
مامان یه نیش خند زد و همون جور که داش میرفت بیرون با خنده گفت😁
- عشـــــ❤️ــــق که در نمیزنه...
یعنی من عاشق شدم؟؟؟