6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥
شش سخن بزرگ از طرف
خداوند 🤍✨ برای تو...
همراه با تنفس هر جمله رو حس کن❣
#روز_کوانتومی☀️🔥
💡@celinic8
.
وقته خوابه دیگه نه؟؟ برات ی داستان
آوردم ک قبل خوابت بخونی 😌😁
بعععله...
یه داستان دیگه از مراجعینم👌
🗞
امشب میخوام براتون بگم از:
#داستان_های_من_و_مراجعینم!!!
داستان هایی ک ی مسیره پر فراز و
نشیب داره اما تهش ب جاهای خیلی خوبی ختم میشه 😉 🌿
داستان ششم:
از زخم🥀 تا التیام 🌱
.
🌕 روز اول :
داستان من و این مراجع برمیگرده ب دوران تلخ
کرونا 🦠داستان چیه؟ اون روزها ک داخل دفتر موسسه ی خودمون ب صورت حضوری مراجع
می دیدم، جلساتمون شروع شد.روزای اول فقط اضطراب شدید داشت و چند تا نشونه ی خفیف از یک اختلال خاص ک درمانش واقعا سخته.. اما خب میشد کنترل بشه و خداروشکر هرچی پیش میرفتیم اوضاع داشت بهتر میشد،تا اینکه ب دلایل خیلی ساده و بی اهمیتی جلسات رو ادامه ندادن ❌(گاهی مراجعین و یا خانواده هاشون ، یه مقدار بهبودی ک حاصل میشه فکر میکنن دیگه همه چیز خوبه و درمان اتفاق افتاده و بدون مشورت با روانشناس جلسات مشاوره رو ادامه نمیدن و خب بعدا متوجه میشن ک اوه اوه چ اشتباهی کردیم...)❌
🌕 روز بعد :
یکی از روزای شهریور ماه امسال بود ک بعد از چند سال دوباره نوبت گرفته بودن ولی با یه شرایط بشدت افتضاح و چندبرابر بدتر.. جلسه ی مشاوره شون تصویری بود.وقتی تصویرشون رو باز کردن شناختم ک همون مراجع چند سال پیشه و خیلی خیلی شوکه شدم از چهره ی این مادر و دختر😥😨 شروع کردن ب صحبت و یکی یکی رنج هاشون رو گفتن و گفتن و منم هی غصه خوردم ،حرص خوردم، عصبی شدم و... 😤 فقط یکی از حرفاشون این بود ک توی این چند سال چنننندتا روانپزشک عوض کردن و این دختر کلللی داروی شیمیایی با عوارض وحشتناک استفاده کرده..اخه اگه این داروها خوب بود ک باید اثر میذاشت دیگه؟؟😑 وقتی چند ساااال گذشته و فقط این دختر حالش بدتر و بدتر شده یعنی چی؟؟؟ یعنی صرفا بازیچه ی دست یک سری آدم از خدا بی خبر شدن😖😠 اون لحظه نمیشد سرزنش شون کنم اما با دست خودشون کلللی زحمت و دردسر و استرس و بیماری و.. برای کل خانواده ایجاد کرده بودن🤕😣 نتیجه ی رها کردن جلسات شون بعد از چند سال چی بود؟؟ دختری ک بیمارستان اعصاب و روان بستری شده بود، اقدام ب خودکشی کرده بود، هیچ کاری رو تنهایی نمیتونست انجام بده، یک لحظه هم توی خونه تنهاش نمیگذاشتند چون میترسیدند باز بلایی سر خودش بیاره، شاید باورتون نشه و فکر کنید اغراق میکنم هان؟؟ نه دوست من اغراق نمیکنم😒خب پس اینم خوبه بنویسم، شبها پدر و مادرش باید کنارش میخوابیدن تا خیال شون راحت باشه چون ممکن بود بره توی تراس و باز اقدام ب خودکشی کنه😓😞برام خیلی تلخه یادآوریش 😔 البته علائمی ک داشت خیلی بیشتر از اینهاست.. خیلی خیلی بیشتر..
خلاصه!!
جلسات رو شروع کردیم. در طی جلسات هم با خود دختر و هم با مادر صحبت میکردم و خلاصه که چندین ماه چند موتوره رفتیم جلو🚀
🌕 روز های بعدتر:
آبان ماه رسیدیم به فینالِ جلسات درماني و خدا رو شکر اوضاع خیلی بهتر شد و هر جلسه ک پیش رفتیم خبرای خوب خوب میداد مثل این 😍👇
.
🌕 روز نزدیک ب فینال:
بعد از حدود ۹ جلسه ب لطف خدا انقدر حالش بهتر شد و بهبود پیدا کرد ک تمااام علائمش در روز اول ک مراجعه کرده بود حذف شد 😍🥲 لرزش دست و بدن صفر شد، اضطراب و خلق پایین و اهمال کاری و تنبلی و علائم اون اختلال خاص بشدت کاهش پیدا کرد و هفته پیش یه خبر خیلی خیلی خوش بهم داد 👇👇👇
.
.
روانشناس باشی میفهمی که
چقدددددددر تماشای بهبودی
مراجعت خستگیتو در میکنه☺️
پایان قسمت ششم از:
#داستان_های_من_و_مراجعینم