ماجرای ِمن و تو ، باور باورها نیست ؛
ماجراییست که در حافظهٔ دنیا نیست
نه دروغیم ، نه رویا ، نه خیالیم ُنه وهم
ذات ِعشقیم ! که در آینهها پیدا نیست
تو گمی در من ُمن در تو گمم ، باور کن
جز در این شعر نشان ُاثری از ما نیست
شب که آرام تر از پلک تو را میبندم ؛
با دلم طاقت دیدار تو ، تا فردا نیست
من و تو ساحل و دریای همیم ، اما نه !
ساحل اینقدر ك در فاصله با دریا نیست .