آمدی در خواب ِمن دیشب ، چه کاری داشتی ؟
ای عجب ! از این طرفها هم گذآری داشتی .
تو فراموش نخواهی شد ، حتی در صبح بهاری که گل ها زیر خاک از کنار پیکر خسته من میرویند !
قندی ، عسلی ، نقل و نباتی ، شکلاتی ،
سن سیز اولرم ، آی لاویو ، أنت حیاتي .
تب من از روی بیماری و بد حالی نبود ،
آتشش در سینهام افتاد و من میسوختم ..
او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرود.