دخالت
پول قرض کرده بودم جای ماهعسل نرفته، بیاورمش سفر خارجه.
بابام خدابیامرز راست میگفت:<< زن جماعت، آدم نیست! قدر نمیداند>>
خب زن حسابی، اینجا خارج است. وقتی آن خانم لبخند میزند زشت نیست من اخم کنم؟
خودت بگو با خودش نمیگوید زن بدبخت عجب شوهر عنقی دارد.
این خارجیها هم که هیچ چیزشان به آدم نمیماند، زن را چه به پادویی هتل و چمدان کشیدن.
لابد برای جذب مسافر است، از آن روز زنها را گذاشته بودند به بشور و بساب اتاقها، کسی نمیدیدشان.
آن وقت مردهای نره غول، دم در خوشآمد میگفتند، خب معلوم است مشتری میپرد.
نمیدانستند همین فکر اقتصادیشان، دماری از سفر بخت برگشتههایی مثل من در میآورد که نگو.
خوب شد، دست ندادم بهش! وگرنه حسابم با کرام الکاتبین بود.
بی انصافها میبینند باهم دعوایمان شده، نمیکنند دو نفر بیایند جلو، بگویند آقا زن است و ضعیفه، شما مردی کن.
بِرّوبر ایستادهاند و نگاه میکنند. زن ما هم هرچه دلش خواست گفت.
حیف!! حیف، نمیخواستم با خودشان بگویند عجب مرد بی ادبی و گرنه من هم بلد بودم چطور چاک دهانم را وا کنم یا دستم را....
البته دروغ چرا، این همه سال هیچ کدام را بلد نبودم.
یعنی به قول آقاجانم:<<خاک برسر زن ذلیلت حشمت، اسم آقام را حیف کردی>>
بیچاره بعد شش دختر دلش خوش بود بالاخره پسردار شد و اسم پدرش زنده می ماند.
تمام سختی و بدبختی سفر، یک طرف، شانس کچل من یک طرف.
همان روز که زری دوباره زد به سرش، دادوقال توی اتاق راه انداخت که سر میز، چرا جلوی پیشخدمت دست روی سینه گذاشتی و نیمخیز شدی.
نمیفهمم خوب است خودش هم زن است!
بیچاره آن همه مخلفات و غذا روی میز چیده نباید یک تشکر خشک و خالی میکردم؟! همین را گفتم، کفر گفتم.
زد به سیم آخر که خودم را از دست تو میکشم تا توی کشور غریب حالت جا بیاید. فکر کرده بود اینجا هم مثل خانه ی خودمان از ترس آبرو میافتم به دست و پاش.
به خداوندی خدا که حاضر بودم بروم زندان ولی از دست این زن خلاص شوم. رفت سمت پنجره. گفت:<<خودم را پرت میکنم پایین>>
میدانستم بلوف میزند، من هم شیرش کردم، عرضه اش را نداری.
دست گذاشت روی دستگیره و کشید. هرچه کرد باز نشد. رفتم امتحان کردم. خیلی سفت بود. تکان نمی خورد.
عصبانی شماره پذیرش را گرفتم:<< چه وضعش است من و زنم دعوا کردیم میخواهد خودش را از پنجره بیاندازد بیرون>>
از آن طرف خط در آمد گفت:<<ما توی مسائل خصوصی مسافرها دخالت نمیکنیم>>
دیگر نتوانستم تحمل کنم داد زدم:<< زنیکه ی خر، دستگیره خراب پنجره تان را میگویم که بدبختم کرد. آن که دیگر به شما مربوط میشود>>
🖊شکوهی
#روز_عید_یکم_خنده😄😄
#برگردان_یک_لطیفه
#طنز_بنویسم؟
@E_shokoohi 👈 اینجا بگو
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man