چهل دقیقهای میشود که بیدار شدهام و خبر را خواندهام
توی شوک ماندم، مثل همان صبح جمعه سیزدهم
فکر می کنم حتما برای بچه های فلسطین، اسماعیل هنیه مثل سردار بوده برای ما.
یک دفعه انگار آوار ریخت روی سرمان.
اما هممان دیدیم شهید سلیمانی زنده تر و قدرتمند تر از سردار سلیمانی بود
و هست
شهید هنیه ملت فلسطین را تنها نمی گذارد. خون شهید قدرتی دارد که دنیا خواهد دید.
شهادت مبارکت آقا اسماعیل
#شهید_هنیه
#فلسطین_پیروز_است
#شهادت_هنر_مردان_خداست
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
عرض سلام و تسلیت ایام
الحمدلله توفیق خدمت اسکان زائرین امام رضا(ع) امسال نصیبمان شد🤲🌱
جمع خادم الرضا در تلاش برگذاری میزبانی از زائران امام رضا (ع)هستند🍃
شما هم میتونید در این کار خیر مارو همراهی کنید🌷🌹
اقلام مورد نیاز:
پتو -بالشت-یخچال-فریزر_انواع مواد خوراکی و ...
شماره کارت سید محمد رسول مهاجریان:
<<5892 1014 6140 0778>
🌱جهت هماهنگی اسکان زائر با شماره زیر تماس بگیرید*09157004256🔰
اجرتون با امام رئوف(ع)🍃
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#امام رضا خیلی دوست دارم
#هی گره وا می کنی از کارم😭
#امام رضا خیلی دوست دارم
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
#چندخط_روضه
دلم دارد میترکد .سینهام تیر میکشد. لباسم از شیر خیس شده. صدای گریه علی و روضه مداح به هم پیچیده.
بغض راه گلویم را بسته. طاقت همین قدر از گریهاش را هم ندارم.
نذرش کردهام. همان موقع که دکتر به پشتش میزد تا گریه کند. ضربهها هر چه میگذشت محکمتر میشد و قلب من فشردهتر. دردِ هر ضربه و فشار را روی تن خودم حس میکردم. نفسم بند آمده بود. علی هر لحظه کبودتر میشد و رنگ دکتر سفیدتر.
عقربهها تند میدویدند. اما زمان برای من ثابت ماند. روی اعلام ساعت مرگ. دکتر طفل کوچک و کبود مرا رها کرد.
تمام شدم. جلوی چشمانم طفلی که هنوز توی آغوش نگرفته بودم پر پر شد. دنبال جایی بودم تا چنگ بزنم. همانجا دامن رباب را گرفتم.
داد زدم:«پسرم نذر پسرت »
گوشه پرده را کنار میزنم. توی مردانه را نگاه می کنم. مداح علی را روی یک دست بلند کرده. دلم کنده میشود از ترس افتادنش. صدای گریهاش میپیچد توی فضا. مداح ساکت میشود، تا علی روضه بخواند. روضه علی کوچک را. ضجه زن ها و داد مردها بلند می شود. اشک صورتم را خیس کرده.
من امسال تازه حال رباب را میفهمم. در شرایطی نابرابر و غیرقابل قیاس.
به رباب فکر می کنم.....
وقتی علی گرسنه است. جیغ میزند و فقط زیر سینه آرام میشود
به رباب فکر می کنم، به تقلای کودکش برای قطره ای شیر زیر پستان خالی او
به رباب فکر میکنم .......
هر بار رضا ، علی را با خود به مردانه می برد و دل مادرانه من نگران و دلتنگ می شود
به رباب فکر میکنم، به لحظات انتظار برای بازگشت علیِ درآغوشِ حسینش، از میدان
به رباب فکر می کنم......
وقتی چای روضه عطشم را رفع میکند و شیر سینهام رگ میکند
به رباب فکر میکنم
به آبی که بعد از علی نوشید و شیری که به جریان افتاد.
به دل رباب فکر می کنم.....
وقتی که طفل مرده مرا پذیرفت
🖊شکوهی
#شفای_همه_مریضا_و_مامان_علی_اصغر🤲
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
#فقط_بابای_خودم
کیفش رابا خوراکی و اسباب بازی و مدادرنگی پر کرد. لباس مشکی پوشید. لبه ی دامن را گرفت و چرخید. از گردش دامن ذوق کرد.
توی حیاط برای بچه ها با چادر مشکی خیمه ی کوچکی زده بودند. دیوار خیمه پر بود از نقاشی .
بچه ها با کاغذرنگی پروانه های کوچکی را درست می کردند.
قبول کرد پیش بچه ها بماند.
خاله مربی یک برگه رنگ آمیزی به او داد.
برگشتم توی زنانه.
_______
صدای گریه اش را توی همهمه ی و شلوغی جمعیت شناختم. خودش را انداخت تو بغلم.
برگه نقاشی توی دستش بود.اشک می ریخت .
دستش را دور گردنم قلاب کرد.هرچه پرسیدم که چه شده پاسخم گریه بود.از دور و بر، هر کسی چیزی می گفت.
«آب میخوای؟»
«شکلات دوست داری؟»
«شاید ترسیده»
کم کم توی دامنم پر شد از شکلات و کیک و خوراکی . خانومی، یک گلسر خوشگل برایش آورد. اما قلب دختر کوچکم هر چه می گذشت تند تر می زد. با بوسه و نوازش کمی آب خورد.
خواهرم قربان صدقه اش رفت.
مداح روضه می خواند.
محکم اورا توی آغوش گرفته بودم.
« آلا بگو چی شده؟ کسی زدت ؟»
چشم هایش سرخ و ریز شده بود.
دست کشیدم روی صورتش. اشک هایش را پاک کردم
«به مامان بگو چی شده؟»
برگه ی نقاشی را آورد جلو.نشانم داد.
نفسش بریده بریده بود: « بابا رو می خوام .دلم فقط برای بابای خودم تنگ شده»
قلبم تیر کشید. دختر سه ساله ی من، از دیدن یک نقاشی دلتنگ بابا شده بود.
همه چیز جلوی چشمانم تار شد. تکیه دادم به دیوار خرابه. صدای ضجه من همراه گریه زن ها و بچه ها بلند شد.
🖊شکوهی
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
1398949939 (2).mp3
361.1K
تا حالا دلت برای یک صدا تنگ شده
چشمات برای نشنیدن خیس شده
با قلبت آرزوی دوباره ش رو کردی
من دل تنگ این صدام توی
هرم گرمای هوا
با دونههای عرق که شره میکنه
از پشتت
و قدم به قدم میشنوی
هدایت شده از مجله قلمــداران
#توجه
#توجه
شروع ثبتنام نویسندگی برای دوستانی که علاقمند به نوشتن داستان هستند.
لطفا جهت ثبت نام به آیدی زیر پیام بدهید
@sabtenam_ghalam
چند جرعه با من بخوان
#توجه #توجه شروع ثبتنام نویسندگی برای دوستانی که علاقمند به نوشتن داستان هستند. لطفا جهت ثبت نام ب
اگه دوست داری بنویسی
حتما بچهی مامان مقیمی بشو
پایبند به روشهای تربیتی خاص مادرانه
دمپایی و آجر😬😅
ولی خوب جواب میده👌👌