eitaa logo
🌷 🌱 کانال کمیل 🌱🌷
25.3هزار دنبال‌کننده
21.4هزار عکس
15.8هزار ویدیو
490 فایل
فی الواقع خداوند اِند لطافت اِند بخشش اند بیخیال شدن اند چشم پوشی و اِند رفاقت است فقط کافی است بخواهی به سمت او حرکت کنی تبادل و تبلیغ @tabligh_tabadol رفع ایرادات احتمالی در تبلیغ @Mahzarehkhoda ارتباط با خودم ✍️ @seyedkomeil
مشاهده در ایتا
دانلود
✅ گزیده ای از اخبار مهم اخیر ◽️سخنگوی نیروهای مسلح یمن: یک کشتی تجاری آمریکایی که درحال رفتن به‌سوی اراضی اشغالی فلسطین بود را هدف گرفتیم. ◽️مقاومت اسلامی عراق اعلام کرد صبح امروز بندر حیفا را هدف حملهٔ پهپادی قرار داده ◽️رئیس سازمان انرژی اتمی: نیروگاه هسته‌ایِ ۵۰۰۰ مگاواتیِ سیریک توسط متخصصان ایرانی ساخته می‌شود. ◽️رئیس اتاق بازرگانی: قیمت ارز به‌زودی با ابزارهای بازارساز‌ به نرخ‌های قبل برمی‌گردد حسن‌زاده: نباید برای التهابات این روزهای بازار ارز به‌دنبال دلیل علمی و اقتصادی بود. بانک مرکزی برای مدیریت بازار، ارز کافی در اختیار دارد و قیمت‌ها به محدودۀ هفته‌های گذشته باز می‌گردد. افرادی که به خرید ارز و طلا اقدام می‌کنند، باید مواظب سرمایۀ خود باشند که با کاهش قیمت‌ها دچار زیان هنگفت نشوند. ◽️سردار رادان: به‌زودی کاهش چشمگیری در سرقت‌ها خواهیم داشت با راه‌اندازی قرارگاه مبارزه با سرقت و کنترل سارقان سابقه‌دار قطعا کاهش چشمگیری در این موضوع خواهیم داشت و به زودی لذت آن را مردم خواهند چشید. با موافقت ریاست قوه قضائیه قرار شد افرادی که ۳ بار سابقۀ سرقت در طول ۱۰ سال داشته‌اند با دستبند و پابند الکترونیک کنترل شوند. ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ به کانال کمیل بپیوندید @chanel_komeil
بریم برای قسمت های جدید رمان امنیتی
بسم الله الرحمن الرحیم 🔥 🔥 ✍️نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی 💥 قسمت هجدهم 💥 🔺یک احساس... یک دنیا کلمه، حرف، حدیث و...! همین‌طوری که من و ماهدخت داشتیم به صدای مناجات آن پیرمرد اسیر ایرانی گوش می¬دادیم و کیف می¬کردیم، هایده ما را دید و گفت: «چیه حالا؟ یه نفر داره دعا و نماز می¬خونه! چندان کار شاقّ و خارق¬العاده¬ای نمی¬کنه که دارین براش غشّ‌وضعف میکنین!» من که اصلاً انتظار این حرف را نداشتم به او گفتم: «کسـی هم غشّ‌و‌ضعف نکرد! این‌قدر یه بی¬نماز مثل توی بچّه مایه¬دار دیده بودیم که دلمون برای یه همچین آدمی لک می¬زد!» هایده هم از رو نرفت و گفت: «آره، تو راست می¬گی! تو خوبی! من که می¬دونم به‌خاطر چی دارین از شنیدن صداش کیف می¬کنین؛ چون ایرانیه!» گفتم: «ربطی نداره! از وقتی من اومدم یه نفر اینجا پیدا نکردم که اهل مناجات و نماز باشه و این‌جوری این موقع سحر صداش از روزنه¬های سلّولش بیاد که داره می¬گه «الهی العفو»... تو همچین آدمیو پیدا کن تا با اونم کیف کنیم!» پوزخندی زد و دیگر جوابم را نداد. ضدّ حال بدی بود. درست وقتی داری از کار خوب یک نفر کیف می¬کنی، یک بابایی پیدا شود و این‌طوری قُد‌قُد بکند! زور هست به خدا! همانجا روی زمین نشستم. به سقف زل زده بودم و باز هم منتظر صدایش بودم که ماهدخت گفت: «سمن یه چیزی ازت بپرسم؟» گفتم: «دو تا بپرس!» سرش را نزدیک¬تر آورد و گفت: «واقعاً برات مهم نیست که این سلّول بغلی ایرانی باشن یا نه؟ چرا وقتی اسم ایرانی رو شنیدی، لپات گل انداخت؟» با بی¬حوصلگی گفتم: «ولم کن ماهدخت! تو دیگه چرا؟» با یک لبخند شیطنت¬آمیز کمی به من نزدیک¬تر شد و گفت: «سمن جونم، الهی فدات شم! خاطره¬ای داری؟ عشقی، پسری، جوونی، کسی...؟!» دیگر واقعاً خنده¬ام گرفت؛ گفتم: «دلت خوشه¬ها این موقع شب! مثلاً فکر کن تو یه معشوق داشته باشی مال یه شهری باشه، خاطرخواه همه مردم اون شهر می¬شی؟ چرت و پرت نگو بگیر بخواب!» گفت: «پس چی؟ جان ماهدخت برام از احساسی بگو که بهت دست داد! چرا؟» نمی¬دانستم چه بگویم. دلم نمی¬خواست در مورد چیزهایی که بابام به ما یاد داده بود، آثار رفت‌و‌آمد به ایران و رشته تخصّصی زبان فارسی و... به کسی چیزی بگویم. از طرفی هم ماهدخت خیلی دختر رندی بود و چنان به قیافه¬ام زل زده بود که هر حرفی می¬زدم، مطمئن بود دارم می¬پیچانم و قبول نمی¬کرد! در فکر بودم که خدایا به او چه بگویم. همین‌طوری که من تردید داشتم که بگویم یا نگویم و او هم داشت با چشمانش مرا می¬خورد، گفتم: «ما مدّتی ایران بودیم، قم، تهران و مشهد هم زندگی کردیم. چند بار هم بابام برای تبلیغ و این چیزا به شوش و باغ ملک رفت‌و‌آمد می‌کرد. کلّاً از فرهنگشون خوشم میاد!» ادامه...👇 ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ به کانال کمیل بپیوندید @chanel_komeil
ماهدخت بلای شیطان گفت: «اصل کاری رو بگو! اینا رو تحویل کسی بده که برق نگاهت رو نفهمیده باشه! بگو جون ماهدخت! من که قرار نیست به کسی بگم.» داشتم کلافه می¬شدم. هر راهی رفتم که در حرف‌هایمان دنبالم نیاید و به یک جای سفت بخورد که دیگر سؤال پیچم نکند، نشد که نشد! تا اینکه تصمیم گرفتم به او بگویم. یواشکی گفتم: «راستشو بخوای تو سال‌هایی که ایران بودیم، دو تا از داداشام با ایران همکاری می¬کردن، تا اینکه یه نفرشون شهید شد. همونی که سه سال از من بزرگ¬تر بود و خیلی از نظر روحی بهش وابسته بودم. مجبور شدیم همون ایران خاکش کردیم، قم دفنش کردیم. به‌خاطر همین وقتی اسم ایران و ایرانی رو می¬شنوم، تموم صحنه¬ها، خاطرات ایران و تشییع غریبونه داداشم، سوز پدرم و کلّی چیزای دیگه یادم میاد. همین!» می¬دانستم خیلی تیزتر از این حرف¬هاست. وقتی حرف¬هایم تمام شد گفت: «سمن یه سؤالی ازت بپرسم راستشو می¬گی؟» با تعجّب گفتم: «دیگه چی می¬خوای از جونم؟ من که هر چی نمی¬خواستم بگم، گفتم!» گفت: «حالا قول می¬دی راستشو بگی یا نه؟» من که با خودم فکر می¬کردم همه‌چیز را گفتم و دیگر چیز خاصّی نیست که بخواهم بگویم و بعداً برایم دردسر شود، گفتم: «بگو! باشه.» لبش را آرام نزدیک گوش¬هایم آورد و گفت: «سمن! جان من راستشو بگو! داداشات نظامی بودن؟!» به‌محضی که کلمه «نظامی» را شنیدم، مثل این بود که یک سطل آب یخ روی سر تا پاهایم ریخته باشند. نمی¬دانستم چه‌کار کنم و چه بگویم؛ سوتی بدی داده بودم، این‌قدر بد که حتّی دیگر نمی¬شد جمعش کرد. تا لب وا کردم که بگویم نمی¬دانم، نوک انگشت اشاره¬اش را روی لبانم گذاشت و فوراً گفت: «نگو نمی¬دونم که اصلاً باورم نمی¬شه! راستشو بگو. نمی¬خوام که بخورمت! منم مثل تو گرفتار در و دیوار لعنتی این بند هستم.» واقعاً غافلگیر شده بودم. نگذاشت از شنیدن صدای مناجات آن‌ها کیف و کوک کنم. از همین احساس لذّتم استفاده کرد و حتّی شناسنامه کس و کارم را داشت بیرون می¬آورد. رمان ادامه دارد... @Mohamadrezahadadpour ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ به کانال کمیل بپیوندید @chanel_komeil
بسم الله الرحمن الرحیم 🔥 🔥 ✍️نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی 💥 قسمت نوزدهم 💥 🔺معمولاً استثناها می‌شوند دردسر، می‌شوند دقّ دل، می‌شوند داغ...! با تعجّب گفتم: «نظامی؟» پوزخند زد و گفت: «آره جون عمّه‌ات! من خودم ختم روزگارم.» گفتم: «ختمش باش! اصلاً می‌خای چهار ماه و ده روز و سالگردش باش! منظورتو نمی‌فهمم ماهدخت.» با دلخوری گفت: «باشه، قرار نشد بپیچونی! امّا باشه، خیالی نیست. خدا رحمت کنه داداشت. لابد با شنیدن صدای این پیرمرد، صدای مناجات و نماز شبای داداشت واست زنده و تداعی شد! آره؟ همه‌تون مثل هم هستین!» گفتم: «تو از کار نظامی چی می‌دونی؟ بهت نمی‌خوره خیلی از این چیزا سر در بیاری.» دیدم تحویلم نمی‌گیرد و بدش آمده که جواب سر راست ندادم. نمی‌دانستم زبانم را حفظ کنم یا ماهدخت را؟ اگر زبانم را حفظ می‌کردم، ممکن بود بدش بیاید و کم‌کم از من دور بشود. اگر هم می‌خواستم ماهدخت را حفظ کنم، این‌جوری نمی‌شد و باید دو سه تا کلمه به او می‌گفتم! مانده بودم چه‌کار کنم. امّا بالاخره تصمیم گرفتم قطره‌چکان کنم! نباید از خودم می‌رنجاندم یا دورش می‌کردم. با کمی اخم و دلخوری گفتم: «تو چته ماهدخت؟ اصلاً اگه خیلی دلت بخواد بدونی، آره! داداشم نظامی بود. ما خودمون هم بعداز شهادتش فهمیدیم. فقط بابام از اوّلش می‌دونست وگرنه بقیّه‌مون حتّی خبر نداشتیم داداشم کجا می‌ره و چیکار می‌کنه. فکر می‌کردیم مثل بقیّه داداشام، صبح تا شب می‌ره کار بنّایی و باغبونی. چه می‌دونستیم شبایی که نمیاد خونه و یه هفته یه هفته می‌گفت سر ساختمون می‌خوابه، کجا بوده و با کیا بوده!» ماهدخت که داشت خیلی آرام روی صورت و موهایم دست می‌کشید، گفت: «باشه عزیزدلم، آروم باش! ولش کن، دنیای پیچیده‌ای شده! خدا رحمتش کنه. بهت حق میدم از دستم ناراحت بشـی چون یادآور خاطرات بدی شدم، منو ببخش! امّا مطمئنّی بقیّه داداشات نظامی نیستن و سر کار بنّایی و باغبونی می‌رفتن؟» با پوزخند گفتم: «چی می‌گی؟ آره بابا! دیگه این‌قدر هم خونواده پیچیده‌ای ندارم، حالا اون یکی استثنا بود.» یک‌کم دراز کشید و همان‌طوری که لم می‌داد گفت: «معمولاً استثناها می‌شن دردسر، می‌شن غم، می‌شن دقّ دل، می‌شن داغ سر دل، می‌شن حسرت بعداز رفتن!» رویم را به‌طرفش کردم و گفتم: «چطور؟!» ادامه داد و گفت: «استثناهای زندگی آدم یه روز می‌شن موضوع دعوای آدم با دیگران، دعوای آدم با خودش،حتّی دعوای تنهائیت با اون!» دیدم اشک در چشمانش حلقه زده است. دستم را روی شانه‌اش بردم و گفتم: «عزیزکم! چی داری می‌گی؟ واضح‌تر بگو منم بفهمم!» ادامه...👇 ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ به کانال کمیل بپیوندید @chanel_komeil
خیلی تلاش می‌کرد که بغضش را بخورد و اشکش پایین نریزد، امّا حریف چشمانش نشد و عاقبت ریخت! اوّلش یک قطره، دو قطره، بعدش هم که دیگر ... گفتم: «ماهدخت! به جون بابام اگه حرفی نزنی و واضح نگی چی تو دلته، دیگه باهات حرف نمی‌زنم! گفتم به جون بابام!» نگاهم به لبانش بود. منتظر بودم تکان بخورد و دو سه تا کلمه بیرون بریزد. تا اینکه یواش‌یواش گفت: «نه بلدم نفرین کنم و نه می‌تونم نفرینش کنم! منم یه استثنا داشتم. یکی که برام مقدّس بود. بوی غریزه و خوش‌اشتهایی نمی‌داد. فکر می‌کرد همه اونو برای خودشون می‌خوان. معتقد بود که کسـی اونو برای خودش نمی‌خواد. سر همون شد که با دلم کَل انداختم. گفتم یا به خودم ثابت می‌شه که مثل بقیّه هستم یا به اون اثبات می‌کنم که من واسه خودش می‌خوامش. باید یه کاری می‌کردم که بین همه اطرافیانش منو ببینه! نزدیکش شدم، امّا اشتباهم همین بود.» دیگر رسماً ماهدخت داشت هق هق می‌کرد. امّا بی‌صدا. این‌قدر بی‌صدا که مجبور بود دستش را توی دهانش بگذارد تا صدای گریه‌اش بلند نشود. گفتم: «آروم باش ماهدخت! الان بیدار می‌شن و شر می‌شه‌ها. آروم تورو قرآن!» چند دقیقه صبر کردم. کمی آرام‌تر شد امّا از صورتش حرارت بیرون می‌زد. داغ داغ داغ بود. نفسش هم که دیگر نگو! معلوم بود که دارد از درون می‌سوزد. وقتی کمی آرام شد گفت: «اشتباهم این بود که درست نمی‌شناختمش! فکر می‌کردم می‌تونم باهاش به خیلی جاها برسم. امّا نه اون دل داد و نه من تونستم ازش دلبری کنم! اون حتّی فرصت پاسخگویی به نیازهاش نداشت. منم براش شده بودم مزاحم!» گفتم: «افغانستانی بود؟! کجا باهاش آشنا شدی؟» گفت: «کاش افغان بود! نه... چه اهمّیّتی داره که کجا باهاش آشنا شدم؟!» گفتم: «همین‌طوری!» گفت: «وقتی دانشگاهمون می‌خواست از لندن ما رو به تور اروپا گردی و بازدید از یه مؤسّسه تحقیقاتی ببره، اوّلش نمی¬دونستیم دقیقاً کجا داریم می‌ریم. تا اینکه ما رو به جایی بردن که فهمیدم اکانت‌های اون مخاطب استثنایی من از سرور اون‌جا ساپورت می‌شه. ینی دقیقاً محلّ زندگی و کار همون استثنا! اوّلش خیلی خوشحال شدم. حتّی شب قبلش خیلی خودمو ترگل‌ورگل کردم. خیلی خرج خودم کردم. اون خبر نداشت که داریم می‌ریم اون‌جا. من هم چیزی نگفتم. من حتّی نمی‌دونستم اون‌جا دقیقاً کجاست؟ امّا وقتی رفتیم اون‌جا، همه دنیا رو سرم خراب شد؛ چون فکر نمی¬کردم اون‌جوری باشه!» با تعجّب گفتم: «داری منو می‌ترسونی ماهدخت! مگه کجا بود؟!» سرش را جلو آورد. لبش را تقریباً به گوشم چسبانده بود، خیلی آرام گفت: «اسرائیل! تل آویو! یکی از مؤسّسات سازمان موساد!» رمان ادامه دارد... @Mohamadrezahadadpour ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ به کانال کمیل بپیوندید @chanel_komeil
امشب به جبرات دیشب دو قسمت رفتیم
قسمت‌های رمان 🔺قسمت‌اول https://eitaa.com/chanel_komeil/40532 🔺قسمت دوم https://eitaa.com/chanel_komeil/40610 🔺قسمت‌سوم https://eitaa.com/chanel_komeil/40648 🔺قسمت‌چهارم https://eitaa.com/chanel_komeil/40693 🔺قسمت‌پنجم https://eitaa.com/chanel_komeil/40819 🔺قسمت ششم https://eitaa.com/chanel_komeil/40872 🔺قسمت هفتم https://eitaa.com/chanel_komeil/40931 🔺قسمت هشتم https://eitaa.com/chanel_komeil/41109 🔺قسمت نهم https://eitaa.com/chanel_komeil/41139 🔺قسمت دهم https://eitaa.com/chanel_komeil/41187 🔺قسمت یازدهم https://eitaa.com/chanel_komeil/41260 🔺قسمت دوازدهم https://eitaa.com/chanel_komeil/41303 🔺قسمت سیزدهم https://eitaa.com/chanel_komeil/41304 🔺قسمت چهاردهم https://eitaa.com/chanel_komeil/41351 🔺قسمت پانزدهم https://eitaa.com/chanel_komeil/41461 🔺قسمت شانزدهم https://eitaa.com/chanel_komeil/41463 🔺قسمت هفدهم https://eitaa.com/chanel_komeil/41495 🔺قسمت هجدهم https://eitaa.com/chanel_komeil/41585 🔺قسمت نوزدهم https://eitaa.com/chanel_komeil/41587 👈 این لیست تکمیل میشود. ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ به کانال کمیل بپیوندید @chanel_komeil
اینم لیست تمام قسمت ها تا امشب
🔴فوری 🔻رژیم صهیونیستی با طرح آتش‌بس موافقت کرده است. 🔹سخنگوی وزارت خارجه قطر همچنین گفت که «اسرائیل با پیشنهاد آتش‌بس موافقت کرده و حماس هم به صورت اولیه، این توافق را تأیید کرده است». 🔹این در حالی است که هنوز حماس به صورت رسمی این مسئله را تأیید نکرده است، بلکه سران آن بارها تأکید کرده‌اند که در حال بررسی این طرح هستند. ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ به کانال کمیل بپیوندید @chanel_komeil
14.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روضه شب جمعه ⭕️ تا حالا روضه‌خوانی این شکلی دیده بودید؟ 👈 مرحوم آیه الله احمد سیبویه ۲۰سال امام جماعت حرم حضرت ابالفضل(ع)بود. در ۱۰۰ سالگی مثل یک نوجوان روضه میخوند و گریه میکرد. موقع روضه می‌آمد لابه‌لای جمعیت می‌گشت گریه کن‌ها رو شکار می‌کرد، می‌رفت زانو به زانوش براش روضه می‌خوند!😭 🌏 👇 🆔 @takhribchi110
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا