5.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به هر علتی نمیتونید روزه بگیرید
اما در ایّام سحر از خوندن این نماز
بی بهره نباشید ...
🎤حجه الاسلام فاطمی نیا(ره)
#ماه_رمضان
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
بسم الله الرحمن الرحیم
💞 #یکی_مثل_همه۳💞
✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی
💥 «قسمت چهارم»
🔰منزل شادی
شادی با این که اولین بچه گوهرخانم نیست اما مونس واقعی اوست. یک دختر دبیرستانیِ بیحاشیه که مثل همه بیحاشیهها و مظلومها مورد بیتوجهی برادران و خواهران و همکلاسیهایش قرار میگرفت. اما به طور خاصی راه خودش را میرفت. نمازش را میخواند. دخترچادری مدرسهشان بود. اهل کتاب و مطالعه بود. و بزرگترین تفریحش کتاب خواندن برای سلطنت و مملکت و گوهر در عصرها به همراه یک عصرانه و دورهمی زنانه بود.
یک روز که عصر کلاس داشت، آماده شد و از خانه زد بیرون. از کوچهشان که خارج شد، دید با کمال تعجب، در مسجد صفا باز است و دو تا آقا در حال پیاده کردن ریسههای رنگی از ماشین هستند. همین طور که داشت عبور میکرد، با این که هیچوقت سر و چشمش را به اطرافش نمیچرخاند، اما یک لحظه نگاهی به داخل مسجد انداخت. دید یک خانم جوانِ چادری ایستاده و با یک آبپاش، در حال آبپاشی در حیاط مسجد است. به راهش ادامه داد و رد شد و رفت.
دو سه ساعت دیگر که کلاسش تمام شده بود و در حال برگشتن از کلاس بود، دوباره باید از جلوی مسجد رد میشد. اینبار دید که یک مداحی ملایم و قشنگ درباره میلاد امام زمان از بلندگوی دستی (نه بلندگوی مسجد) در حال پخش است و آن دو آقایی که دیده بود، به همراه دو سه تا پسر نوجوان دیگر در حال نصب ریسهها از این طرف کوچه به آن طرف کوچه هستند.
شادی رفت آن دستِ کوچه تا به مسجد نزدیکتر شود. دوباره نگاه به مسجد انداخت. دید آن خانمِ جوان در حال جارو زدن مسجد است. دلش خواست برود داخل و با آن خانم سلام و حال و احوال کند. شاید هم مغناطیسِ اخلاصِ عاطفه او را به داخل مسجد کشاند. جلوتر رفت و سلام کرد.
عاطفه دید که یک دختر خانم چادری و مهجبین جلویش ایستاده و مودبانه سلام میکند. هنوز با او هم حرف نشده بود که فقط با دیدنش خستگی از جان عاطفه بیرون رفت.
-سلام از ماست خانم. حال شما؟
-ممنون. شما خوبین؟
-قربان شما. شما این محل زندگی میکنین؟
-آره. کوچه بغلی. وسط کوچه. درِ سومی که قرمزه ما هستیم.
-بهبه. پس یه جورایی با هم همسایهایم.
-چطور؟ مگه خونه شما کدومه؟
-ما کوچه بعد از شماییم. روبروی خونه همون دو تا خانمی که با هم زندگی میکنند.
-آهان. روبروی خونه مملکت خانم و سلطنت خانم!
-جالبه. ماشاءالله چه اسامی پرُاُبهتی!
هر دو با هم خندیدند. شادی گفت: «نکنه شما عاطفه خانم هستین؟»
عاطفه تعجب کرد و گفت: «آره. اسم منو از کجا میدونین؟»
شادی که نمیتوانست جلوی خندهاش بگیرد جواب داد: «از یه خانم پُراُبهت شنیدم.»
دوباره با هم خندیدند. دخترند دیگر. به ذرهای محبت و همکلامی با هم، قربان صدقه هم میشوند و ریزریز میخندند و خوش میگذرانند.
شادی گفت: «اگه در مسجد بسته باشه، اشکال داره؟ آقایون اینجا کار دارند؟»
عاطفه خانم گفت: «چطور مگه؟ نه ... اشکال نداره.»
شادی گفت: «میخوام چادرمون در بیاریم و راحتتر جارو کنیم. اینجوری راحتتریم.»
عاطفه خیلی از این حرف شادی خوشش آمد. فهمید که نخیر! مثل این که در آن محله، ادم حسابی هم پیدا میشود. رفت دمِ در مسجد و به آقافرشاد گفت: «من درو میبندم که با دوستم راحتتر اینجا رو جارو کنیم. اگه خواستید بیایید داخل، در بزنین.» این را گفت و آمد داخل و در را بست.
#یکی_مثل_همه۳
ادامه👇
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
تا در را بست، شادی چادرش را درآورد. عاطفه هم همینطور. دید شادی فورا آستینش را زد بالا و رفت یک جارو برداشت و اندکی آن را خیس کرد و شروع کرد. عاطفه هم روحیهاش چندبرابر شد و دوباره به جاروکردن پرداخت. حدودا نیم ساعت جارو زدند. هر از چند دقیقه با هم حرف میزدند و بیشتر با هم آشنا میشدند.
-عاطفه خانم! اینجا قراره اتفاقی بیفته؟
-آره ... البته امیدوارم. رفتیم صحبت کردیم و یه روحانی قراره بیاد اینجا نمازجماعت و کارای فرهنگی انجام بده.
-خیلی عالیه. من تا حالا ندیدم اینجا نمازجماعت داشته باشه. بیشتر مجلس ترحیم برگزار میشه. روحانی کی میاد برای نمازجماعت؟
-از ظهر اومده بنده خدا. من و آقافرشاد ایستادیم پشت سرش و اولین نمازجماعت خونده شد.
-رفتن و دوباره برای شب برمیگردن؟
-نه. همین جاست. همون آقایی بود که نرده بون گرفته بود و داشت به آقامون کمک میکرد. همون آقا روحانی جدید اینجاست.
-واقعا؟ فکر نمیکردم. پس چرا لباس نداشت؟ منظورم لباس آخوندیه.
-اونم به وقتش.
نیم ساعت دیگه گذشت و عاطفه و شادی کل حیاط مسجد را کردند مثل دسته گل. یک ربع بیست دقیقه بیشتر به اذان نمانده بود که شادی رو به عاطفه گفت: «من یه کاری دارم، میرم خونه و برای نمازجماعت برمیگردم.»
-باشه عزیزم. برو.
شادی خداحافظی کرد و چادرش را پوشید و در را باز کرد و رفت.
وقتی او رفت، کار آقافرشاد و داود هم تمام شده بود و ریسهها را در کوچه، جلوی مسجد چسبانده بودند. از سر و وضع آنها داشت خاک و خُل میریخت. یاالله گفتند و رفتند داخل مسجد. با ورود آنها به مسجد، پنج شش تا بچه با سر و وضع ساده و کوچهای هم با آنها وارد مسجد شدند. فرشاد و داود، اول رفتند سر و وضعشان را تکاندند و تمیز کردند. سپس وضو گرفتند و برای نمازجماعت آماده شدند.
آقافرشاد با گوشی همراهش یک صوت قرآن دانلود کرد و گذاشت پشت بلندگو! داود هم رفت سراغ بخاری تا ببیند اصلا کار میکند یا نه؟
موقع اذان شد. یک اذان خیلی زیبا از موذنزاده از بلندگوی مسجد پخش شد. همزمان با پخش اذان، داود برقِ ریسهها را زد و کل کوچه، از لامپهای رنگارنگ و قشنگ روشن شد. اصلا حال و هوای قشنگی در آن کوچه و آن ساعات پیدا شده بود. مردم رد میشدند و نیم نگاهی به مسجد میانداختند. عدهای رد میشدند و میرفتند. چند نفر هم که بیشتر کسبه محل بودند، وضو گرفتند و به داود و فرشاد پیوستند.
اولین نماز جماعت میخواست برگزار بشود. داود یک عبای سادهاش را با خودش آورده بود و همان را به دوش انداخت. اما مگر میشود نمازجماعت در مسجد برگزار بشود و سه چهار تا پیرزن هم در آن طرف پرده ایستاده باشند اما مُکَبّر(نوجوانی که اقامه نماز را میگوید) نداشته باشند؟
داود نگاهی به اطرافش انداخت. احمد و صالح هم نبودند که یک نفرشان تکبیر بگوید. پنج شش تا بچهای هم که بودند، در حال دویدن در مسجد بودند و اصلا در آن حال و هوا نبودند. داود تقریبا ناامید شده بود و میخواست نمازش را شروع کند که یک لحظه نگاهش به چشمان یک پسر بچه حدودا یازده ساله قفل شد. پسری با غایت باریک و دبستانی با شلوار ورزشی کهنه و یک کلاه بافتنی سیاه به سر. داود همین طوری و اصلا بدون این که بداند و بشناسد، دستش را به نشان تعارفِ بلندگو برای گفتن تکبیر به طرف آن نوجوان تکان داد.
اولش نیامد. تا این که فرشاد هم متوجه شد و به تبعیت از داود، با لبخند به آن نوجوان گفت: «بیا آقاپسر! بیا بلندگو رو بگیر و اقامه بگو! بیا ماشالله!»
اول مشخص بود که خیلی تردید دارد اما یک چیزی ... نمیدانم شاید هم یک کسی ... به پای او دستور داد و او را کشاند به طرف صفِ نمازجماعت پنج شش نفره و بلندگو را برداشت.
داود به خیال این که«خب خدا را شکر. یک مکبر هم گیرمان آمد و تا بقیه بچه ها هم در کارهای مسجد مشارکت کنند خدا کریمه!» رو به قبله، چشمانش را یک لحظه بست و دست روی سینه اش گذاشت و «السلام علیک یااباعبدالله الحسین» گفت و لحظه بعد، دستانش را تا گوشهایش بالا آورد و گفت «الله اکبر»
خب الان قاعدتا باید آن نوجوان بگوید «الله اکبر. تکبیره الاحرام.» و بقیه هم با شنیدن تکبیره الاحرامِ مکبّر، نماز را شروع کنند. اما با کمال تعجب و ناباورانه، یک صدای نامفهوم از دهان و حنجره آن نوجوان خارج شد که کمی شبیهِ گفتن«الله اکبر» بود! داود که نمازش را بسته بود و میخواست سوره حمد را آغاز کند، یک لحظه خشکش زد! فرشاد هم چشمانش شد ده تا! اما نماز را شروع کرد تا نمازجماعت خراب نشود. بقیه هم حالشان خیلی تفاوتی با حال داود و فرشاد نداشت.
#یکی_مثل_همه۳
ادامه👇
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
داود، حمد و سوره را تمام کرد. اواخر سوره کوثر بود که ذهنش مشغول شد و نمیدانست که آن بچه چطوری میخواهد بگوید «الله اکبر ... رکوع» تا این که سوره را تمام کرد و به رکوع رفت و شنید که آن نوجوان دوباره با یک صدای مبهم از ته گلو و حرکت لب و دهانش، صدایی از خود درآورد.
بالاخره سه رکعتِ نماز مغرب تمام شد. با همان کیفیت رکعت اول. و با همان وضعی که آن نوجوان، تکبیر گفت. فرشاد حواسش به داود بود و میخواست ببیند داود چه میکند؟ اما دید داود هیچ عکس العمل خاصی از خود نشان داد و پس از خواندن تعقیبات، بلند شد و خود را برای نماز عشاء آماده کرد. آن پسرک هنوز بلندگو دستش بود و هیچ نوجوان دیگری، با این که از گوشه کنار به او نگاه میکردند و شنیدن صدای مبهم او از پشت بلندگو برایشان تازگی داشت، اما کاندید برای گفتن اقامه نشدند.
نماز دوم هم گذشت و سلام و تعقیبات را گفتند و قبل از این که داود سر از سجده شکر بردارد، آن نوجوان بلندگو را گذاشته بود زمین و رفته بود.
بعد از اینکه مردم رفتند، عاطفه خانم دید که شادی با یک سبد پشت سر او نشسته. رو به شادی کرد و گفت: «سلام. قبول باشه. کی اومدی؟»
شادی همین طور که سجاده کوچکش را جمع میکرد با عاطفه دست داد و گفت: «خدا قبول کنه. رفتم این سبدو با داداشم آوردیم.»
عاطفه نگاهی به آن سبد کرد و با تعجب پرسید: «سبد؟ سبدِ چی؟»
شادی سبد را جلو آورد و باز کرد. عاطفه دید یک فلکس چایی با یک ظرف پر از شامی کباب و یک ظرف دیگر پر از سبزی تازه و گوجه و خیارشور با خودش آورده است. شادی گفت: «اینا رو مامانم سلام رسوند و گفت ببخشید اگه کم هست.»
ما که فقط تصورش را کردیم، دلمان خواست و کلی کیف کردیم. چه برسد به عاطفه که آنجا بود و دید که چقدر خوش و خوشمزه و باصفا و به موقع، خدا شادی به آنها رسانده.
-وای دستت درد نکنه شادی جون! چرا زحمت کشیدی؟
-نه بابا. چه زحمتی. گفتم خستهاین. خستگی در کنین.
-وای عالیه. نمیدونی چقدر ضعف داشتم. راستی کو داداشِت؟ بگو اونم بیاد داخل.
-خیلی ممنون. اون رفت نون تازه بگیره بیاره.
-دستش درد نکنه. به خدا راضی به زحمت نبودیم. نمیدونی چقدر آقامون و حاج آقا خوشحال میشن.
شادی چون درس داشت و مامانش گفته بود زود برگرد، از عاطفه خداحافظی کرد و رفت. عاطفه سفره کوچک یکبار مصرف را در گوشه سبد درآورد و انداخت روی زمین و سفره را چید و به فرشاد گفت: «این سفره را دوستم آورده. مامانش زحمت کشیده. رزق امشبمون خدا را شکر خیلی خوشمزه است. من میرم اون ور. شما بیایید اینجا بشینین. تا شروع میکنین، داداشِ دوستم رفته نون تازه بخره. الان میاد.»
داود و فرشاد تا چشمشان به سفره و بو و بَرَنگ شامی و سبزی تازه خورد، ذوق زده شدند. هنوز شروع نکرده بودند که یک صدایی از پشت سر داود به صورت مبهم شنیده شد. چیزی مثل «سلام. بفرمایید.»
تا برگشت و پشت سرش را دید، همان نوجوانی بود که اقامه گفت. دو تا نان داغ و تازه دستش بود و جلوی داود گرفت. داود که انگار داشت حواریونش را پیدا میکرد، به جای گرفتن نان، دست کوچک آن نوجوان را گرفت و به آرامی و لبخند، به طرف خودش کشید.
پسرک قدم قدم به داود نزدیک و با او چهره به چهره شد. داود نان را از او گرفت و او را کنار سفرش نشاند. هنوز دستش در دست داود بود. اینقدر چشمانش معصوم و نگاهی نجیب و وجودش گرم بود که داود را گرفت. فرشاد دید داود کف دستش را جلوی پسرک گرفت و با خوشرویی گفت: «میتونی اسمتو با نوک انگشتت بنویسی کفِ دستم؟ میخوام بدونم میتونم حدس بزنم که چی نوشتی؟»
پسرک لبخند زد و با نوک انگشتش، کفِ دست داود نوشت: «مهربان!»
اسمش مهربان بود. داداش شادی خانم. پسر یکی مانده به آخرِ خانواده که میشِنید اما از نظر گویایی مشکل داشت و قادر به حرف زدن نبود.
نیم ساعت بعد، فرشاد و عاطفه خدافظی کردند و به خانهشان رفتند. داود اما در مسجد ماند و میخواست بیشتر با آن محله آشنا شود.
وقتی فرشاد و عاطفه سوار موتور شدند و میخواستند بروند، سر و کله آرش با موتورش پیدا شد که میخواست از آنجا رد شود و به مغازه ساندویچی سروش برود. وقتی چشمش به یک خانم و آقا خورد که از مسجدِ متروک آنجا خارج شدند، حواسش به آن طرف رفت. و وقتی سر و شکل کوچه و نورِ ریسهها و آب و جاروی جلوی مسجد را دید، بیشتر تعجب کرد اما جلب توجه نکرد و به آرامی از کنار موتور فرشاد عبور کرد و رفت.
اما آن رفتن، قطعا بدون سوسه آمدن و بیخیال شدن و درمیان نگذاشتن با غلامرضا و سروش نبود...
رمان #یکی_مثل_همه۳
ادامه دارد...
@Mohamadrezahadadpour
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
🌷 🌱 کانال کمیل 🌱🌷
بسم الله الرحمن الرحیم 💞 #یکی_مثل_همه۳💞 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی 💥 «قسمت چهارم» 🔰منزل شادی ش
اینم قسمت چهارم رمان امنیتی
یکی مثل همه
مجموعه ⚠️ #ورود_بیحجاب_ممنوع
اینجا #محل_حضور_خانواده است
سه طرح #آماده_چاپ
در ابعاد 200 در 90
مناسب جهت نصب روی استندهای آمادهی موجود در بازار
برای #زن_زندگی_آزادی
#برای_فرزندم #برای_خانواده #برای_ایران
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
10.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❓چرا صهیونیست ها بچه ها رو راحت میکشن و به زنان تجاوز میکنن؟
👤 استاد شجاعی
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⚠️ تـلنـگـر
📢 نـگـذاریـد در قـیـامت قــــرآن از شـما شـکـایـت کـند...
اگـر شـده روزی یـک آیـه از قـرآن را بـخـوانـیـد ولـی بـی قـرآن روزتـان را سـپـری نـکـنـید
☺️💞بـرنـامـه امـروز آیـه ۱۰ سـوره مـبـارکـه نساء هـمـراه بـا تـرجـمـه تـصـویـری بـسـیـار زیـبـا🌼🌸
📖 إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً « ۱٠»
همانا، آنان كه اموال يتيمان را به ستم مىخورند، در حقيقت، آتشى را در شكم خود فرو مىبرند و بزودى در آتشى افروخته وارد خواهند شد