در هیاهوۍ شب عید تــو را گُم کردیم..
غافل از اینکه شما اصل بهارۍ آقا :)
#امامِزمانـم♥️
.
.
تولدت مبارک عزیزِملّت
۱۳۳۵٫۱٫۱🎈😍
#حاجقاسم ♥️
––·•—–٠📚چاپاࢪڪتاب📚٠—–•·––
https://eitaa.com/joinchat/3811311791Cde7f429be5
هدایت شده از سَنگَرکتاب
سلام 🍃
قرارگاه سنگر کتاب مرکزی برگزار می کند
دوره مجازی طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن کریم.
هرشب ساعت ٢٠ از سایت
🌐sangarketab.com
شروع دوره ٣فروردین
📌لازمه بگیم ممکنه اسم دوره سنگین به نظر بیاد ولی اصلا اینطور نیست ، این کتاب دین اسلام رو یجور دیگه براتون تفهیم میکنه . بعد از خوندنش هم فهم بهتری از بعضی آیات خواهید داشت هم نسبت به دین اسلام بسیار خوشبین و علاقمند خواهید شد .
👤جهت دریافت لینک به ما پیام بدین :
@Conquestofblood
٠✤ سنگر کتاب ✤٠
ایتا | سایت
در یک مقطع صدای ابراهیم گرفت و حنجره اش دچار مشکل شد وقتی مداحی می کرد و می خواست بالا بخواند صدایش تغییر میکرد و خروسکی می شد.
یک شب حدود ساعت ۳ صبح ابراهیم همه بچهها را با معذرت خواهی از خواب بیدار کرد و گفت بلند شید سینه بزنیم.آخر همه بچه ها غرغرکنان بلند شدند نشستند و ابراهیم شروع کرد به مداحی و بچه ها هم سینه میزدند.
ان شب ابراهیم وسط سینه زنی گفت:«من امشب مادرم زهرا رو تو خواب دیدم.ایشون به من گفت:ابراهیم،چرا دیگه مداحی نمیکنی؟ گفتم مادر!
صدای من گرفته و نمیتونم با این صدای خراب بخونم.
ایشون گفت من توی تمام مداحی های تو شرکت میکنم و حاضر هستم.
برای همین،شماهارو این موقع شب بیدار کردم.الان خانم حضرت زهرا «س» این جا حضور داره.»
بچه ها اشک میریختند و گریه میکردند و سینه میزدند.. عجب شبی شد آن شب....
🍃
▫️قیمت ࢪوی جلد : ۶۵٫۰۰۰
📨با تخفیف چاپاࢪ کتاب: ۵۲٫۰۰۰
50.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهدا!
در شلوغی قیامت فراموشمان نکنید..
––·•—–٠📚چاپاࢪڪتاب📚٠—–•·––
https://eitaa.com/joinchat/3811311791Cde7f429be5
چـاپـارکتـاب📚
شهدا! در شلوغی قیامت فراموشمان نکنید.. ––·•—–٠📚چاپاࢪڪتاب📚٠—–•·–– https://eitaa.com/joinchat/381131
#تیکه_کتاب📚
#جوانمرد۱
#شهیدآقا_ابراهیم_هادی
یکی از بچهها میگفت داشتیم با ابراهیم توی پیاده رو راه میرفتیم که یک دفعه ابراهیم دست مرا گرفت و گفت:
«بیا بریم اون ور خیابون!»
گفتم:«چیشد یهو؟»
گفت:«بیا بهت میگم.»
رفتیم اون سمت خیابون.
ابراهیم گفت:یکی داشت از رو به رومون می اومد که افلیج بودو به سختی راه میرفت.
اگه می اومد از بغل ما رد میشد و میدید ما داریم خیلی راحت و تند راه میریم، ممکن بود دلش بشکنه و به خدا گلایه کنه.
به خاطر همین گفتم بیاییم این ور خیابون.»
[ ✍🏻صفحه ۶۱ / کتاب جوانمرد۱ 📚 ]