در میان قفسه های کتابخانه
یاد کتابخونهی چاپل افتادم یهویی
اونجا من مینوشتم
با توجه به وایب عکسا یه سناریو کوتاه مینوشتم و میزاشتم و گاهیم ممبرا موضوع میدادن
چقدرم نویسندگیم خوبه.
تازه یه مدت استیکر ست میکرد میزاشتم
🕯این خیلی مورد استفادم بود. بعدش یکی برگشت گفت این استیکر مسخره ها چیه میزاری دیگه نزاشتم😂
یکیم بود اون موقع باهاش رول میرفتیم و یه رول سلطنتی بود. راجب دوتا دختر بود که یکی دختر عمه بود اون یکیم دختر دایی و بعد اینا سرجنگشون بود و جدی حال میداد.
هدایت شده از هیام...
کسی که نیست، کسی که هست را
از پا در میآورد.
در میان قفسه های کتابخانه
یه چالش دیگه بریم؟ اینجا بگید
گویی جآن و نفسم ، به تویی بند است که نمیدانی ، در تک تک حرکاتت ،میان ِنگاه ِعمیقت ، لبخند بر لبهایت ، چشمانت ، آه آن چشمانت که هربار بر من مکث میکنند ، قلبم چنان میکوبد که گویی از جای تنگ خویش خستهاست و تو کیستی؟ کیستی که قلب ِسادهام را بدین گونه مجنون و دیوانهی خویش کردهای
Ophelia.