🔽جدول هفته چهاردهم لیگ برتر پس از پایان دو مسابقه
🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹
@Chapeshloo
﷽
✨ اَللّهُمَّصَلِّعَلیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍ وَعَجِّلْفرجهمَ ✨
🌱🌸سلام صبح بخیر 🌸🌱
✨جمعه✨
💫 ۷ دی ۱۴۰۳
💫 ۲۵ جمادی الثانی ۱۴۴۶
💫 ۲۷ دسامبر ۲۰۲۴
🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹
@Chapeshloo
#پیام_تسلیت
انا لله و انا الیه راجعون
بانهایت تاسف درگذشت مرحومه مغفوره شادروان معصومه سعادتی را به اطلاع اقوام و دوستان و آشنایان میرسانیم ضمنا مراسم تشییع و خاکسپاری ان مرحوم راس ساعت 14:00 ( دو) عصر مورخه جمعه 7 دی ماه 1403از درب منزل ان مرحوم در شهر چاپشلو برگزار میگردد
ازطرف خانواده مرحوم
🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹
@Chapeshloo
371K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
9 ترفند پزشکی
🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹
@Chapeshloo
#پیام_تسلیت
انا لله و انا الیه راجعون
بانهایت تاسف درگذشت مرحومه مغفوره شادروان زینل علی محمدی را به اطلاع اقوام و دوستان و آشنایان میرسانیم ضمنا مراسم قرآن خوانی و قرائت فاتحه ان مرحوم راس ساعت 14:00 ( دو) تا 16:00 عصر مورخه شنبه دی ماه 1403 مسجد صاحب الزمان چاپشلو ان مرحوم در شهر چاپشلو برگزار میگردد
ازطرف خانواده مرحوم
🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹
@Chapeshloo
#داستانهای خوب برای مردمان خوب
یک روز صبح سرد در سرمای شدید مونیخ المان
من کودکی 8 ساله بودم لباس هایم هم انقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم.
خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود
منو خواهر و برادر و مادرم زندگی میکردیم.
من برادر بزرگتر بودم.
مادرم از سرطان سینه رنج میبرد
تا اینکه انروز صبح نفس کشیدنش کم شد.
اشک در چشمانش جمع شد.
نمیدانست با ما چه کند.
سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل.
مادرشان هم، هم اکنون رو به مرگ است.
دم گوشم به من چیزی گفت...
او گفت که :
تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی....!
من که هشت سال بیشتر نداشت.
قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم.
سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم.
نزدیک ترین درمانگاه به خانه من،
درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند.
رفتم التماسشان کردم.
میخندیدن و میگفتند :
به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد.
آنقدر التماس کردم آنقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت.
چند دارو که نمیدانستم چیست از ان جا دزدیدم و دویدم.
آنها هم دنبال من دویدند.
وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند.
دستانم لرزید و برادر کوچک گفت :
مادر نفس نمیکشد آدلف.....!
شل شدم داروها افتاد ارام ارام به سمتش رفتم وقتی صورت نازنینش را لمس کردم انفدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود...
☠💀☠💀☠
یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند.
انقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم.
وقتی بعد چند روز ازاد شدم دیدم خواهر و برادر کوچکم نزد همسایه ما هست.
همسایه مادرم را خاک کرده بود.
دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم.
کارم شب و روز درس خواند و گدایی کردن بود چه زمستان چه بهار چه...
😞😔😞
وقتی رهبر المان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود.
سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند.
اما هم اکنون من رهبر کشور المان بودم.
التماسم میکردند.
دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند...
تمنا میکردند و میگفتند ما زن و بچه داریم.
آن قدر بالای چاله ی پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود و این شدو شروع کشتار یهودیان و.....
💣💣💣💣💣
🖋آدلف هیتلر
📚خاطرات کودکی نبرد من 1945
🌹🌹امیر ارسلان یاناری🌹🌹
🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹
@Chapeshloo
جناب آقای مهدی شعبانی
با سلام و احترام
بدین وسیله صمیمانهترین تبریکات خود را به مناسبت ارائه مقاله برتر شما در دومین همایش بین المللی گوهر سنگ در دانشگاه فردوسی ابراز میدارم. این موفقیت بزرگ، نشان از تلاش و پشتکار شما در حوزه تحقیق و علم است و بدون شک، زحمات شما در این مسیر به ثمر نشسته است.
امیدوارم که این دستاورد، آغازگر مسیرهای جدید و موفقیتهای بیشتری در آینده باشد. برای شما آرزوی موفقیتهای روزافزون دارم و امیدوارم همواره در تمامی زمینهها به قلههای بالاتر دست یابید.
با بهترین آرزوها
از طرف خانواده و جمعی از دوستان
🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹
@Chapeshloo
﷽
✨یا رب العالمین✨
🌱🌸 سلام صبح بخیر 🌸🌱
✨شنبه✨
💫 ۸ دی ۱۴۰۳
💫 ۲۶ جمادی الثانی ۱۴۴۶
💫 ۲۸ دسامبر ۲۰۲۴
🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹
@Chapeshloo
#داستانهای خوب برای مردمان خوب
یک_فنجان_تفکر ☕️
هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایینتر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم.
مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفتهبود.
نمیدانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند.
اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او میگویند عاصم جورابی!
سر ساعت به رستوران رفتم.
رئیس تا مرا دید گفت:
چون جوان خوب و نجیب و سربهراهی هستی میخوام نصیحتت کنم.
و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی!
و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم میگن عاصم جورابی!
پرسیدم:
جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا میکنن؟ جواب داد:
چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:
وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه.
واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم.
جهیزیه نداشت.
باباش یک کارمند ساده بود.
چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم .
صباحت زن زندگی بود . بهش میگفتم امشب بریم رستوران؟ میگفت نه چرا پول خرج کنیم؟ میگفتم: صباحت جان لباس بخرم برات؟ میگفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟
تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم.
دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید.
یهروز گفتم عزیزم چرا جوراب تازهات رو نمیپوشی؟ با خجالت جواب داد:
آخه این جورابا با کفشای کهنهام جور در نمیاد!
به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمیپوشی؟ جواب داد:
آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همونروز یک دست لباس براش گرفتم.
اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!
رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.
ایندفعه روسری خواست.
روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسریهای خانوم!
تا اینکه یهروز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست.
قرار شد هفتهای یه بار بره آرایشگاه.
بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد.
عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد.
صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شبها تلویزیون میدید!
چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد.
یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم.
اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده.
پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟
طبق معمول روش نمیشد بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین میخواد!
با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم.
حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایدهال من بود نمیشد حرف هم زد!
از همه خوشگلا خوشگلتر بود!
کارش شدهبود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی!
دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی میخورد. مدام زیر لب میگفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!
اوایل نمیدونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم!
مجبور شدم طلاقش بدم.
خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد.
تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود!
یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره!
🌹🌹امیر ارسلان یاناری 🌹🌹
🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹
@Chapeshloo
#پیام تسلیت
☑️بسیجی گرانقدر سرکار خانم لیلا قوی بدن
از شنیدن خبر فوت مادرتان بسیار متأثر شدیم
این واقعه دردناک رو خدمت شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض نموده
و از درگاه خداوند متعال برای جنابعالی و خانواده صبر مسألت داریم.
ما رو هم در غم عزیز از دست رفته تان شریک بدانید.
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
روابط عمومی و تبلیغات حوزه مقاومت بسیج حضرت زهرا (س) چاپشلو
🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹
@Chapeshloo
امشب مهلت ثبت درخواست محصولات ایرانخودرو به پایان میرسد
طرح فروش فوقالعاده و پیشفروش هفت محصول گروه صنعتی ایرانخودرو که از دوم دی آغاز شده بود، امشب (هشتم دی) به پایان خواهد رسید.
🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹
@Chapeshloo