جایی دورتر از خودم ایستاده ام به تماشای خودم:
چه بی رحمانه خسته ام
و چه به ناچار قوی...
او در چشمانم عشق را میدید
اما خود را به ندیدن میزد
آنقدر ندید که همه چیز
به آنکه من اراده کنم تمام شد
آری !
آن عشق برای همیشه در چشمان من ماند.
متنفرم از اینکه حسکنم دارم مزاحم تنها ادمی که دلم میخواد باهاش حرف بزنم میشم.