هدایت شده از اینجانب
قدت کوتاه و این یعنی که هر بار
به لبهایت کنم تعظیم، ناچار.
『@badtweeti 』
هدایت شده از اینجانب
📜 #شاهنامه
قسمت بیستوهفتم: هفتخان رستم؛ خان پنجم، گرفتار کردن اولاد
بعد از اینکه رستم زن جادوگر را از میان برداشت، دوباره بر رخش نشست و راه مازندران را ادامه داد. مدتی گذشت تا ناگهان به جایی رسید که همهچیز تغییر کرد. دیگر از روشنایی و سبزی دشت خبری نبود؛ تاریکی عجیبی همهجا را گرفته بود، آنقدر شدید که رستم تقریباً چیزی جلوی خودش نمیدید.
> همی رفت پویان به جایی رسید
که اندر جهان روشنایی ندید
شب تیره چون روی زنگی سیاه
ستاره به خمّ کمند اندرست
رستم در دل این تاریکی پیش رفت تا سرانجام دوباره به جایی روشن و سرسبز رسید. زمین پر از سبزه بود و آبهای روان در اطراف جاری بودند. خستگی چند خان گذشته هنوز در تن رستم بود؛ بنابراین از رخش پایین آمد، زره و ببر بیان را از تن بیرون آورد و کنار دشت به استراحت پرداخت.
...
اما رستم هنوز چندان نخوابیده بود که مردی از راه رسید. او دشتبان آن سرزمین بود و وقتی دید رخش آزادانه وارد کشتزار شده و مشغول خوردن علف است، خشمگین شد. دشتبان جلو آمد و با چوب ضربهای به پای رخش زد و شروع کرد به سرزنش رستم.
رستم که از خواب بیدار شد، از رفتار او بهشدت خشمگین شد.
...
پهلوان ناگهان از جا پرید و گوشهای دشتبان را گرفت. مرد نگونبخت فهمید با یک آدم معمولی طرف نیست. رستم از او پرسید این سرزمین متعلق به کیست و چه کسی در این ناحیه فرمانروایی میکند.
بعد سؤال مهمتری پرسید: دیو سپید کجاست؟ کاووس شاه و سپاه ایران را کجا نگه داشتهاند؟
> ز اسپ اندر آمد دو دستش ببست
به پیش اندر افگند و خود برنشست
بدو گفت اگر راست گویی سخن
ز کژی نه سر بایدت نه بن
دشتبان که ترسیده بود، فهمید اگر حقیقت را نگوید، رستم او را خواهد کشت. بنابراین از جایگاه کیکاووس و دیوان برایش گفت. اما رستم فقط یک چیز میخواست: راه رسیدن به شاه ایران.
...
دشتبان به رستم گفت که راه بسیار دشوار است و در مسیر، دیوان جنگجو از کوهها نگهبانی میکنند. او از پولاد غندی و دیو سپید نام برد و توضیح داد که دیو سپید آنقدر عظیم و نیرومند است که کوه در برابرش کوچک به نظر میرسد.
> سر نرّه دیوان دیو سپید
کزو کوه لرزان بود همچو بید
یکی کوه یابی مر او را به تن
بر و کتف و یالش بود ده رسن
دشتبان همچنین از لشکر عظیم مازندران گفت؛ از دیوان جنگی، نگهبانان و راههایی که رسیدن به کاووس را تقریباً غیرممکن میکرد. او تصور میکرد وقتی رستم این حرفها را بشنود، از ادامه راه منصرف خواهد شد.
اما اشتباه میکرد.
...
رستم وقتی حرفهای او را شنید، خندید. برای پهلوانی که تا آنجا آمده بود، شنیدن تعداد دیوان و بزرگی دشمنان چیزی نبود که او را بترساند. رستم به دشتبان گفت اگر راه را نشانش بدهد، خودش خواهد دید که یک پهلوان چگونه میتواند در برابر تمام آن دشمنان بایستد.
> بخندید رستم به گفتار اوی
بدو گفت اگر با منی راه جوی
ببینی کزین یک تن پیلتن
چه آید بدان نامدار اهرمن
رستم از دشتبان خواست راه رسیدن به کاووس را نشان دهد. اما هنوز کسی لازم بود که مسیرهای خطرناک مازندران را دقیق بشناسد؛ و آن شخص اولاد بود.
...
رستم کمی بعد به سپاه دیوان نزدیک شد. در میان آنها پهلوانی به نام اولاد حضور داشت. رستم با او درگیر شد و نبردی سخت میان آن دو شکل گرفت. اولاد پهلوان نیرومندی بود، اما در برابر قدرت رستم تاب نیاورد و سرانجام گرفتار شد.
رستم او را نکشت. در عوض، تصمیم گرفت از او به عنوان راهنما استفاده کند.
رستم به اولاد وعده داد اگر راست بگوید و او را تا جایگاه کاووس و سپس دیو سپید راهنمایی کند، پاداش بزرگی خواهد گرفت.
> تو باشی برین بوم و بر شهریار
گر ایدون که کژی نیاری به کار
اولاد هم پذیرفت. او راههای مازندران را میشناخت و میدانست که کاووس در کجا زندانی است و دیو سپید در کدام منطقه زندگی میکند.
...
رستم حالا دیگر تنها نبود. اولاد جلو میرفت و رستم پشت سرش بر رخش حرکت میکرد.
آنها راه دشوار را در پیش گرفتند و به سمت جایگاه کاووس رفتند. اولاد در مسیر، همه خطرها را برای رستم توضیح میداد؛ از کوههای سختگذر گرفته تا سپاه بیشمار دیوان.
اما رستم فقط یک هدف داشت: رسیدن به شاه ایران.
...
شب که فرا رسید، از دور روشناییهای زیادی دیده شد. اولاد به رستم گفت آنجا شهر مازندران است و آن آتشها مربوط به نگهبانان و سپاهیان دیو هستند. سپس نام ارژنگ دیو را آورد؛ یکی از فرماندهان بزرگ دیوان که در آن منطقه حضور داشت.
> در شهر مازندران است گفت
که بر شب دو بهره نیارند خفت
بدان جایگه باشد ارژنگ دیو
که همواره برآید غرنگ و غریو
رستم تصمیم گرفت کمی استراحت کند. اما برای اینکه اولاد فرار نکند، او را به درخت بست. سپس گرز سام را در دست گرفت و آماده شد تا در ادامه مسیر، خودش را به قلب سپاه دیوان برساند.
ادامه دارد....
『@badtweeti 』