eitaa logo
🌷با شهدا تا ظهور🌷
88 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
422 ویدیو
29 فایل
چله صلوات هدیه به شهدا به نیت نزدیکی فرج مولا صاحب الزمان (عج) و حاجت روایی حاجت‌مندان ان شاءالله🤲🏻🌷 روزی یک تسبیح هدیه به یک شهید 🌹🥺 لینک ناشناس جهت پیشنهاد و ارتباط با خادم کانال https://harfeto.timefriend.net/16963076621694 @Khadem_mola_ali
مشاهده در ایتا
دانلود
محمد منتظرقائم در اسفندماه سال 1327 در شهر «فردوس» از توابع استان خراسان جنوبی چشم به جهان گشود. پدر بزرگوار محمد درباره‌اش می‌گوید: «محمد کلاس سوم دبستان بود. اواسط سال نام او را در مدرسه‌ای که توسط محمد وزیری تأسیس شده بود، نوشتم. وقتی خبر آوردند که در این مدرسه سوره «یاسین» را به او یاد داده‌اند، خیلی خوشحال شدم و یک تقدیرنامه برای معلم او فرستادم؛ البته خودم در منزل او را تعلیم می‌دادم و خودش ذاتاً انس و علاقه عجیبی به نماز، قرآن و روزه داشت و به غیر از آن، انس و علاقه‌ای به چیزی نشان نمی‌داد. شاید ثلث سال را روزه بود. بدون اینکه ما بفهمیم، اول شب غذا می‌خورد و روزه می‌گرفت.»
خانواده محمد، زمانی‌که او دوران دبستان را در شهر فردوس می‌گذراند، به علت ایستادگی پدر محمد، حاج شیخ‌علی‌اكبر منتظرقائم، در برابر دست‌اندركاران حكومت طاغوتی و دست‌نشانده محمدرضا شاه پهلوی و حق‌گویی‌هایش، راهی شهر یزد شدند. وی پس از دوران دبیرستان، به خدمت سربازی رفت، در همان دوران، مدتی به شهر سنندج و سپس به شهر دامغان در استان سمنان فرستاده شد. هنوز پانزده سال بیشتر نداشت كه به همراه پدرش به صف مبارزین قیام پانزده خرداد 1342 پیوست و با تكثیر و پخش اعلامیه‌های امام و افشای تبهكاری‌های حكومت محمدرضا پهلوی ملعون در پیشبرد جنبش امام خمینی(ره) تلاش می‌نمودند. از سال 1346 در پی آشنایی با مرحوم فتاح، سرپرست انجمن دینی یزد، كلاس‌های انجمن را به جلسات بررسی مسائل سیاسی و مطالعه كتاب ولایت فقیه امام، تبدیل نمود و بعد سیاسی را احیا و به ایجاد شور و شعور انقلابی در افكار جوانان پرداخت. محمد در دوران سربازی نیز به مخالفت خویش با حكومت ستم‌شاهی و دست‌نشانده پهلوی ادامه داد.
پس از پایان خدمت سربازی، در شركت برق توانیر شهر كرج مشغول به كار شد. ولی به دلیل انقلابی بودن و فعالیت علیه حكومت پهلوی، از كار اخراج شد. او به همراه برادرش، حسن، در سال 1350، گروهی زیرزمینی به نام «فلاح» را با هدف براندازی نظام شاهنشاهی پایه‌ریزی كردند و پیكار خود را در چارچوب سازمانی مسلحانه ادامه دادند. نخستین اعلامیه این گروه در ششم بهمن 1351 در یزد به صورت گسترده‌ای پخش شد كه بازتاب خوبی یافت. در همان سال، گروه یاد شده لو رفت و ساواک وی را دستگیر و شكنجه كرد. شهید منتظرقائم بیش از پانزده ماه در سیاه‌چال‌های زندان اوین تهران بدون كوچك‌ترین اعترافی، سخت‌ترین شكنجه‌ها را به جان خرید. پس از آزادی، به همكاری با سازمان مجاهدین خلق اسلامی كه در آن زمان هنوز وجهه خوبی میان پیكارگران داشت، پرداخت؛ ولی پس از كج‌روی عقیدتی و سیاسی این سازمان و مرتد شدن بسیاری از اعضای آن، از آن ها روی گرداند.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
در پی پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن ماه 1357، به منظور پاسداری از ارزش‌های انقلاب و دستاوردهای آن، در همه شهرهای ایران نزدیك به صد و هشتاد واحد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به صورت خودجوش پایه‌گذاری شد. همزمان، در یزد نیز سپاه با حضور جوانان انقلابی برپا گردید. با نظر شهید آیت‌الله محمد صدوقی و تصویب شورای فرماندهی سپاه در تهران، به سمت نخستین فرمانده سپاه پاسداران استان یزد برگزیده شد. شهید منتظر قائم، به دنبال آشوب و فتنه‌انگیزی ضدانقلاب در كردستان، روانه آن استان شد و در منطقه «سقز»، «بانه»، «بوكان»، «پاوه» و «روان‌سر» حضور داشت و مدتی هم به فرماندهی سپاه سقز گمارده شد. آن شهید پس از بازگشت از كردستان، دوباره در سپاه یزد به فعالیتش ادامه داد.
منزل پدری شهید
فرهنگ مصرف پدر شهید در مورد سبك مصرف محمد این چنین گفته بود: محمد همیشه موقع غذا خوردن، نرمه‌های نان و غذاهای بدتر را استفاده می‌کرد تا بهترش را دیگران و مخصوصاً من بخورم و هر چه اصرار می‌کردیم که غذای خوب بخورد، به نحوی صحبت را عوض می‌کرد و گاه با خنده و گاهی با رفتار مخصوصی که داشت کاری می‌کرد تا ما از اصرار دست برداریم. خودش را این‌طور عادت داده بود.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
عفت خواهر شهید در خصوص ترك محرمات زبان و عفت نگاه شهید از قول پدرش تعریف می‌كند: در دوره رژیم طاغوت با محمد به تهران رفتم، در پیاده‌رو كه راه می‌رفتیم، وقتی محمد زنان بی‌حجاب را می‌دید، بسیار ناراحت می‌شد و چشم‌هایش را می‌بست». وی ادامه داد: «محمد پس از ازدواج، در خانه‌ای مستأجر شد كه صاحب‌خانه، یك پیرزن بود؛ پسر صاحب‌خانه شب به منزل می‌آید و مادر موضوع را مطرح كرده و می‌گوید: «مستأجر جدید آدم خوبی است؛ اما از جفت چشم نابیناست؛ چون با چشم بسته به حیاط می‌آید و وضو می‌گیرد»، پسر صاحب‌خانه پس از شنیدن صحبت‌های مادر می‌رود تا محمد را ببیند و متوجه می‌شود كه او نابینا نیست؛ بلكه برای اینكه چشمش به نامحرم نیفتد چشم‌هایش را می‌بندد.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
محمد سامعی یكی از دوستان و همكاران منتظرقائم، درباره وی می‌گوید: حدود یك سال به پیروزی انقلاب مانده بود، در جلسه‌ای که برای كمك به مستمندان تشکیل می‌شد، با محمد آشنا شدم. در آن سال‌های اختناق او به خوبی و با شجاعت، اعلامیه‌ها و پیام‌های امام را تكثیر می‌كرد و انتقال می‌داد. دارای خصوصیات و رفتار منحصر به‌فردی بود و زیاد عبادت می‌كرد. نماز شب و مستحبات را به‎جا می‌آورد. قرآن زیاد تلاوت می‌كرد و فكر می‌كنم بسیاری از سوره‌ها را حفظ بود؛ چون هرموقع با هم بودیم یا مأموریتی می‌رفتیم، می‌دیدم آیات قرآن را زمزمه می‌كند. زندگی او از هر جهت ساده و بی‌آلایش بود. هم از نظر غذا و مسكن و هم از نظر لباس و پوشش. دارای هوش سرشار و تدبیر سیاسی بالایی بود و در نخستین برخوردش با افراد مختلف، به خوبی آن شخص را می‌شناخت و از انگیزه و ماهیت او باخبر می‌شد و به قول معروف زود دو ریالیش می‌افتاد. در كارهای دسته‏جمعی معمولاً با چند نفر مشورت می‌كرد و برای نظر اعضای شورا احترام ویژه‌ای قائل بود. اگر هم می‌خواست خلافش عمل كند، می‌گفت: من با نظر شما موافقم؛ ولی فكر می‌كنم اگر این‎جور باشد، نتیجه بهتر است. در مأموریت‌های سخت، همیشه نخستین نفری كه حركت می‌كرد، خودش بود و همین پیشتازی او موجب می‌شد تا دوستانش با دل و جان او را همراهی كنند. پس از فرمان حضرت امام(ره) در مورد مسائل كردستان، درنگ را جایز ندانست و نخستین نفری بود كه برای اعزام نام‌نویسی كرد. در كردستان به حدی مخلص، فعال و جسور بود كه او را به عنوان فرمانده منطقه عملیات غرب انتخاب كرده بودند.
تواضع و بی‌ریایی یكی از دوستان شهید محمد منتظرقائم با نقل خاطره‌ای از این شهید بزرگوار می‌گوید: در كردستان معمولاً فرماندهان كلت به كمر می‌بستند. دو كلت كمری برای محمد فرستاده بودند. در حقیقت بچه‌ها برای محمد این کلت ها را درخواست كرده بودند تا فرماندهی او مشخص شود. محمد از پذیرش آن خودداری كرد و گفت: «من احتیاجی ندارم، به برادران راننده بدهید تا در مسیر رفت و آمد در جاده‌ها تأمین باشند.» بعدها فهمیدیم كه چون این كلت نشانه فرماندهی او می‌شد؛ برای اینکه غروری در او ایجاد نشود، حاضر نشد آن را به كمر ببندد. تواضع نیز از دیگر شاخصه‌های اخلاقی محمد بود. یك روز یك ماشین بار آرد به موقعیت ما در كردستان رسید. محمد به تنهایی كیسه‌های آرد را به پشت می‌گرفت و به انبار می‌آورد. راننده كامیون با دیدن این وضع می‌پرسد: «كسی نیست به شما كمك كند، خیلی خسته شده‌اید.» محمد می‌گوید: «لازم نیست، من خودم این ها را می‌آورم.» همان موقع چند نفر از بچه‌ها می‌رسند و هنگامی‌ كه محمد را در آن حال خسته می‌بینند به او می‌گویند: «شما نمی‌خواهد این كار را انجام بدهید، ما هستیم.» راننده تازه می‌فهمد كه محمد، فرمانده سپاه بوده كه به تنهایی آردها را به دوش گرفته‌است.»