چنارنویســ|محمدحسین
دلچسب شد فراق تو با دام چشم تو خال تو مُهر كرده به احكام چشم تو زين تيغ كج كه هست به بادام چشم تو خ
با خود مگو كه گيسوي مستانه ريخته
بخت سياه ماست بر آن شانه ريخته
خون دل است آنچه به پيمانه ريخته
از بس كه در طواف تو پروانه ريخته
ياران گذاشتند ، همه كسب و كار را
3:59
میترسم بخواهی به خوابم بیایی و من مانند همیشه از دلتنگیات شب را بیدار مانده باشم
چنارنویســ|محمدحسین
با خود مگو كه گيسوي مستانه ريخته بخت سياه ماست بر آن شانه ريخته خون دل است آنچه به پيمانه ريخته از ب
غم شد بدل به يمن جمال تو بر نشاط
پرداخت قبض برق تو يك دوره انبساط
افتاد تشت ما ز سر بام بر حياط
من غير دل نمانده برايم در اين بساط
آسي بكش كه باز ببازم قمار را