eitaa logo
𐙚فور نه
241 دنبال‌کننده
16 عکس
2 ویدیو
0 فایل
نام فیک:دختر که همه چیز را تغییر داد ژانر: • مدرسه‌ای 🏫 • عاشقانه 🤍 • درام 🎭 • دوستی 🫂 • اسلو برن (رابطه‌ای که به‌آرامی شکل می‌گیرد) ❤️‍🔥 شخصیت‌های اصلی: • کیم تهیونگ • جون جونگکوک • پارک جیمین • ا/ت وضعیت: در حال انتشار فضای داستان: دبیرستان
مشاهده در ایتا
دانلود
کیم تهیونگ • ۱۹ ساله • شخصیتی سرد، مغرور و کم‌حرف • کاپیتان تیم بسکتبال مدرسه • یکی از اعضای «سه غول» (The Big Three) • محبوب‌ترین پسر مدرسه • از جلب توجه و فلرت کردن دخترها متنفر است.
جون جونگکوک • ۱۹ ساله • بااعتمادبه‌نفس، شوخ‌طبع و وفادار • عضو تیم بسکتبال • یکی از اعضای «سه غول» • صمیمی‌ترین دوست تهیونگ
پارک جیمین • ۱۹ ساله • باهوش، خوش‌برخورد و مهربان • عضو تیم بسکتبال • یکی از اعضای «سه غول» • همیشه لبخند به لب دارد اما در موقعیت‌های مهم کاملاً جدی
ا/ت (Y/N) • ۱۹ ساله • دانش‌آموز انتقالی جدید • تنها دختر بزرگ‌ترین تاجر آمریکا • باهوش، موفق و همیشه نفر اول • ورودش زندگی همه را تغییر می‌دهد...
تهیونگ پسری سرد، مغرور و کم‌حرف بود؛ کسی که تقریباً کراشِ تمام دخترهای مدرسه به حساب می‌آمد. اما برخلاف چیزی که همه فکر می‌کردند، او از دخترها خوشش نمی‌آمد. دلیلش هم ساده بود؛ بیشترشان مدام با او فلرت می‌کردند و سعی داشتند توجهش را جلب کنند، چیزی که از نظر تهیونگ فقط آزاردهنده بود. او همیشه همراه دو دوست صمیمی‌اش، جونگکوک و جیمین، دیده می‌شد. همه در مدرسه آن‌ها را با لقب «سه غول» (The Big Three) می‌شناختند؛ نه فقط به خاطر محبوبیتشان، بلکه چون هر سه از ثروتمندترین دانش‌آموزان مدرسه بودند. تهیونگ همچنین کاپیتان تیم بسکتبال پسران بود و جونگکوک و جیمین هم در همان تیم بازی می‌کردند. Join→@cherry_405
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 در همان لحظه، یک بوگاتی سفید Centodieci با صدایی آرام از دروازه مدرسه وارد شد و در پارکینگ توقف کرد. درِ ماشین باز شد و ا/ت، دانش‌آموز جدید کلاس دوازدهم، از آن پیاده شد. تنها دختر بزرگ‌ترین تاجر آمریکا. دختری نوزده‌ساله، زیبا، جذاب و خیره‌کننده؛ اما زیبایی تنها ویژگی او نبود. ا/ت دختری باهوش، تیزبین و همیشه نفر اول در همه‌چیز بود. دامن کوتاه مشکی، تاپ سفید، عینک آفتابی مشکی، موهای فر که تا روی باسنش می‌رسید، کفش‌های پاشنه‌بلند مشکی، دستبند طلای کارتیر، گوشواره‌های الماسی و گردنبندی ظریف که استایلش را کامل کرده بود. ──────────────────────── تهیونگ روی صندلی‌اش نشسته بود و جیمین و جونگکوک در دو طرفش بودند. دخترهای کلاس مدام به سمتشان نگاه می‌کردند و در گوش هم پچ‌پچ می‌کردند؛ بعضی سرخ شده بودند، بعضی ریز می‌خندیدند و بعضی دیگر با چشمک یا حرکات ظریف سعی می‌کردند توجه تهیونگ را جلب کنند. در همین حال، خانم نانسی، معلم آرام و خجالتی کلاس، پشت میز معلم ایستاده بود و حضور و غیاب دانش‌آموزان را انجام می‌داد. امروز اولین روز حضور ا/ت در مدرسه بود. او با قدم‌هایی آرام وارد راهرو شد. صدای برخورد پاشنه کفش‌هایش با زمین در سکوت راهرو می‌پیچید و کوله‌اش روی یکی از شانه‌هایش قرار داشت. وقتی به کلاس رسید و وارد شد، تمام نگاه‌ها به سمتش چرخید. حتی تهیونگ. چشمانش برای لحظه‌ای از تعجب بازتر شد و قلبش بی‌اختیار یک تپش را از دست داد. نگاهش از سر تا پای ا/ت حرکت کرد و برای اولین بار، نتوانست نگاهش را از یک دختر بردارد. تمام پسرهای کلاس مات و مبهوت به او خیره شده بودند و دخترها با حسادت و envy نگاهش می‌کردند. در همان لحظه، خانم نانسی سکوت را شکست. «تو باید دانش‌آموز جدید باشی، درسته؟ لطفاً خودت رو معرفی کن.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 برای چند لحظه، سکوتی سنگین بر کلاس حاکم شد. موضوع فقط ظاهر ا/ت نبود؛ نه دستبند کارتیر که زیر نور می‌درخشید و نه موهایی که با هر قدمش آرام تکان می‌خوردند. چیزی که همه را مجذوب کرده بود، وقار و اعتمادبه‌نفسی بود که با وجود لرزش خفیف انگشتانش حفظ کرده بود. خانم نانسی چند بار پلک زد و در حالی که گونه‌هایش کمی صورتی شده بود، عینکش را جابه‌جا کرد. ا/ت استرس داشت و بی‌اختیار با انگشتانش لبه‌ی دامنش را مچاله می‌کرد. با وجود اضطرابی که در دلش بود، با اعتمادبه‌نفس سرش را بالا گرفت و وارد کلاس شد. نگاهش را آرام روی تمام کلاس چرخاند، گلویش را صاف کرد و گفت: «سلام، من ا/ت هستم. از آشنایی با همتون خوشبختم.» «آه... بله، ا/ت. به کلاسمون خوش اومدی. خوشحالیم که اینجایی.» بعد نگاهی به اطراف کلاس انداخت تا اینکه چشمش به یک صندلی خالی در انتهای کلاس افتاد. «لطفاً برو روی اون صندلی کنار جونگکوک بشین.» جونگکوک که تا چند لحظه قبل با بی‌حوصلگی روی صندلی‌اش لم داده بود، صاف نشست. چشم‌هایش کمی گرد شد، در حالی که ا/ت از کنار میزش عبور می‌کرد و عطر ملایمش مثل نسیمی آرام در هوا پخش می‌شد. با آرنج آرام به جیمین زد، در حالی که دهانش از تعجب کمی باز مانده بود. جیمین کمی به سمتش خم شد و زیر لب، طوری که فقط آن‌ها بشنوند، گفت: «لعنتی... تهیونگ، یه نگاه بهش بنداز.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚