eitaa logo
235 دنبال‌کننده
9 عکس
0 ویدیو
0 فایل
نام فیک:دختر که همه چیز را تغییر داد ژانر: • مدرسه‌ای 🏫 • عاشقانه 🤍 • درام 🎭 • دوستی 🫂 • اسلو برن (رابطه‌ای که به‌آرامی شکل می‌گیرد) ❤️‍🔥 شخصیت‌های اصلی: • کیم تهیونگ • جون جونگکوک • پارک جیمین • ا/ت وضعیت: در حال انتشار فضای داستان: دبیرستان
مشاهده در ایتا
دانلود
تهیونگ پسری سرد، مغرور و کم‌حرف بود؛ کسی که تقریباً کراشِ تمام دخترهای مدرسه به حساب می‌آمد. اما برخلاف چیزی که همه فکر می‌کردند، او از دخترها خوشش نمی‌آمد. دلیلش هم ساده بود؛ بیشترشان مدام با او فلرت می‌کردند و سعی داشتند توجهش را جلب کنند، چیزی که از نظر تهیونگ فقط آزاردهنده بود. او همیشه همراه دو دوست صمیمی‌اش، جونگکوک و جیمین، دیده می‌شد. همه در مدرسه آن‌ها را با لقب «سه غول» (The Big Three) می‌شناختند؛ نه فقط به خاطر محبوبیتشان، بلکه چون هر سه از ثروتمندترین دانش‌آموزان مدرسه بودند. تهیونگ همچنین کاپیتان تیم بسکتبال پسران بود و جونگکوک و جیمین هم در همان تیم بازی می‌کردند. Join→@cherry_405
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 در همان لحظه، یک بوگاتی سفید Centodieci با صدایی آرام از دروازه مدرسه وارد شد و در پارکینگ توقف کرد. درِ ماشین باز شد و ا/ت، دانش‌آموز جدید کلاس دوازدهم، از آن پیاده شد. تنها دختر بزرگ‌ترین تاجر آمریکا. دختری نوزده‌ساله، زیبا، جذاب و خیره‌کننده؛ اما زیبایی تنها ویژگی او نبود. ا/ت دختری باهوش، تیزبین و همیشه نفر اول در همه‌چیز بود. دامن کوتاه مشکی، تاپ سفید، عینک آفتابی مشکی، موهای فر که تا روی باسنش می‌رسید، کفش‌های پاشنه‌بلند مشکی، دستبند طلای کارتیر، گوشواره‌های الماسی و گردنبندی ظریف که استایلش را کامل کرده بود. ──────────────────────── تهیونگ روی صندلی‌اش نشسته بود و جیمین و جونگکوک در دو طرفش بودند. دخترهای کلاس مدام به سمتشان نگاه می‌کردند و در گوش هم پچ‌پچ می‌کردند؛ بعضی سرخ شده بودند، بعضی ریز می‌خندیدند و بعضی دیگر با چشمک یا حرکات ظریف سعی می‌کردند توجه تهیونگ را جلب کنند. در همین حال، خانم نانسی، معلم آرام و خجالتی کلاس، پشت میز معلم ایستاده بود و حضور و غیاب دانش‌آموزان را انجام می‌داد. امروز اولین روز حضور ا/ت در مدرسه بود. او با قدم‌هایی آرام وارد راهرو شد. صدای برخورد پاشنه کفش‌هایش با زمین در سکوت راهرو می‌پیچید و کوله‌اش روی یکی از شانه‌هایش قرار داشت. وقتی به کلاس رسید و وارد شد، تمام نگاه‌ها به سمتش چرخید. حتی تهیونگ. چشمانش برای لحظه‌ای از تعجب بازتر شد و قلبش بی‌اختیار یک تپش را از دست داد. نگاهش از سر تا پای ا/ت حرکت کرد و برای اولین بار، نتوانست نگاهش را از یک دختر بردارد. تمام پسرهای کلاس مات و مبهوت به او خیره شده بودند و دخترها با حسادت و envy نگاهش می‌کردند. در همان لحظه، خانم نانسی سکوت را شکست. «تو باید دانش‌آموز جدید باشی، درسته؟ لطفاً خودت رو معرفی کن.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 برای چند لحظه، سکوتی سنگین بر کلاس حاکم شد. موضوع فقط ظاهر ا/ت نبود؛ نه دستبند کارتیر که زیر نور می‌درخشید و نه موهایی که با هر قدمش آرام تکان می‌خوردند. چیزی که همه را مجذوب کرده بود، وقار و اعتمادبه‌نفسی بود که با وجود لرزش خفیف انگشتانش حفظ کرده بود. خانم نانسی چند بار پلک زد و در حالی که گونه‌هایش کمی صورتی شده بود، عینکش را جابه‌جا کرد. ا/ت استرس داشت و بی‌اختیار با انگشتانش لبه‌ی دامنش را مچاله می‌کرد. با وجود اضطرابی که در دلش بود، با اعتمادبه‌نفس سرش را بالا گرفت و وارد کلاس شد. نگاهش را آرام روی تمام کلاس چرخاند، گلویش را صاف کرد و گفت: «سلام، من ا/ت هستم. از آشنایی با همتون خوشبختم.» «آه... بله، ا/ت. به کلاسمون خوش اومدی. خوشحالیم که اینجایی.» بعد نگاهی به اطراف کلاس انداخت تا اینکه چشمش به یک صندلی خالی در انتهای کلاس افتاد. «لطفاً برو روی اون صندلی کنار جونگکوک بشین.» جونگکوک که تا چند لحظه قبل با بی‌حوصلگی روی صندلی‌اش لم داده بود، صاف نشست. چشم‌هایش کمی گرد شد، در حالی که ا/ت از کنار میزش عبور می‌کرد و عطر ملایمش مثل نسیمی آرام در هوا پخش می‌شد. با آرنج آرام به جیمین زد، در حالی که دهانش از تعجب کمی باز مانده بود. جیمین کمی به سمتش خم شد و زیر لب، طوری که فقط آن‌ها بشنوند، گفت: «لعنتی... تهیونگ، یه نگاه بهش بنداز.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 ا/ت آرام به سمت صندلی خالی کنار جونگکوک رفت و بدون اینکه چیزی بگوید، روی آن نشست. کلاس هنوز در سکوتی عجیب فرو رفته بود. هر چند لحظه یک‌بار، یکی از دانش‌آموزها یواشکی نگاهی به ا/ت می‌انداخت و سریع نگاهش را برمی‌گرداند. جونگکوک پشت گردنش را خاراند و با لبخندی دوستانه گفت: «سلام... من جونگکوکم.» ا/ت هم لبخند کوچکی زد و با احترام جواب داد: «من ا/تم.» جیمین با لبخند کمی به سمت او خم شد. «من جیمینم. از آشنایی باهات خوشبختم.» ا/ت با صدایی آرام پاسخ داد: «من هم همین‌طور.» در تمام این مدت، تهیونگ حتی یک کلمه هم نگفت. چانه‌اش را روی دستش تکیه داده بود و از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد؛ انگار هیچ‌کدام از اتفاقات کلاس برایش اهمیتی نداشت. خانم نانسی به‌آرامی دست زد تا توجه همه را جلب کند. «خب بچه‌ها، درس امروز رو شروع کنیم.» کم‌کم دوباره سکوت بر کلاس حاکم شد. چند دقیقه بعد، خانم نانسی یک سؤال نسبتاً سخت روی تخته نوشت. «کسی جواب این سؤال رو می‌دونه؟» کلاس در سکوت فرو رفت. دانش‌آموزها با تردید به هم نگاه می‌کردند، اما هیچ‌کس دستش را بالا نبرد. چند ثانیه بعد، ا/ت با آرامش دستش را بالا برد. «من جوابش رو می‌دونم.» خانم نانسی با لبخند سر تکان داد. «بفرما.» ا/ت از جایش بلند شد و جواب سؤال را بدون هیچ اشتباهی توضیح داد. تمام کلاس در سکوت فرو رفت. چند نفر با ناباوری به او خیره شده بودند. جونگکوک از تعجب پلک زد. جیمین زیر لب با تحسین سوت کوتاهی کشید. و برای اولین بار از زمانی که ا/ت وارد کلاس شده بود... تهیونگ آرام سرش را به سمت او برگرداند. چیزی که توجهش را جلب کرده بود، زیبایی ا/ت نبود... بلکه اعتمادبه‌نفس و هوشی بود که پشت چهره‌ی آرامش پنهان شده بود. خانم نانسی با لبخندی پر از تحسین به او نگاه کرد. «عالی بود، ا/ت. واقعاً کارت بی‌نقص بود.» در حالی که جواب درست را روی تخته می‌نوشت، هنوز از اینکه ا/ت با آن همه آرامش و تسلط، سؤال را حل کرده بود، شگفت‌زده به نظر می‌رسید. جونگکوک کمی به سمت جیمین خم شد و آهسته، طوری که کسی نشنود، گفت: «فقط خوشگل نیست... دیدی چقدر راحت جواب داد؟» جیمین، در حالی که هنوز نگاهش روی ا/ت بود، آرام سرش را تکان داد. «باورکردنی نیست... حتی یه لحظه هم مکث نکرد.» نگاه تهیونگ برای چند ثانیه بیشتر از همیشه روی ا/ت ماند. فکش کمی منقبض شد. او به چنین چیزی عادت نداشت. کسی که فقط با ظاهرش توجه همه را جلب نکند، بلکه با شخصیت و توانایی‌هایش هم متفاوت باشد. بیشتر دخترهای این مدرسه تمام وقتشان را صرف آرایش، مرتب کردن موهایشان و تلاش برای جلب توجه او می‌کردند. اما ا/ت... بی‌سروصدا وارد کلاس شده بود، روی صندلی‌اش نشسته بود و بدون اینکه کوچک‌ترین تلاشی برای تحت تأثیر قرار دادن کسی بکند، ثابت کرده بود که واقعاً به آنجا تعلق دارد. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
این اکانت اگه توی این چنل عضو نشه ایشالا سوسک شه🪳
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 بعد از تموم شدن کلاس جونگکوک تازه از پیچ راهرو رد شده بود که ناخواسته با ا/ت برخورد کرد. «اوه! واقعاً ببخشید.» با لبخندی خجالت‌زده یک قدم عقب رفت. ا/ت لحظه‌ای به او نگاه کرد و بعد لبخند کوچکی زد. «اشکالی نداره، نگران نباش.» جونگکوک که معلوم بود خجالت کشیده، پشت گردنش را خاراند. «حواسم نبود.» قبل از اینکه سکوت بینشان طولانی شود، جیمین با لبخند همیشگی‌اش به آن‌ها نزدیک شد. «مثل اینکه جونگکوک از همون اول داره حسابی تأثیر خوبی می‌ذاره.» جونگکوک با خجالت خندید. «هی، اتفاقی بود!» جیمین خندید و بعد رو به ا/ت کرد. «من پارک جیمینم. فکر کنم هنوز درست و حسابی خودمون رو معرفی نکردیم. به دانشگاه کلمبیا خوش اومدی.» ا/ت با احترام گفت: «از آشنایی باهات خوشبختم.» جیمین لبخند زد. «اگه برای پیدا کردن مسیرهای دانشگاه یا هر چیزی کمک خواستی، فقط بهمون بگو.» قبل از اینکه ا/ت فرصتی برای جواب دادن پیدا کند، صدای محکم قدم‌هایی در راهرو پیچید... 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 صدای قدم‌ها لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد. تهیونگ در انتهای راهرو ظاهر شد؛ در حالی که توپ بسکتبال را زیر بغلش گرفته بود و پیراهن مشکی تیم روی شانه‌اش قرار داشت. با ورود او، گفت‌وگوهای اطراف تقریباً متوقف شد. چند دختر حتی از حرکت ایستادند تا عبورش را تماشا کنند. تهیونگ بدون اینکه به کسی نگاه کند، مستقیم به راهش ادامه داد. وقتی از کنار ا/ت رد شد، برای لحظه‌ای کوتاه نگاهشان به هم گره خورد. هیچ‌کدام چیزی نگفتند. آن لحظه فقط یک ثانیه طول کشید. بعد تهیونگ نگاهش را برگرداند و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، به راهش ادامه داد. جونگکوک رفتنش را نگاه کرد و آهسته نفسش را بیرون داد. «اون همیشه همین‌طوریه. به خودت نگیر.» جیمین با لبخندی عذرخواهانه گفت: «زیاد اهل حرف زدن نیست... مخصوصاً با آدم‌هایی که تازه باهاشون آشنا شده.» ا/ت فقط آرام سر تکان داد. «متوجه‌ام.» در همان لحظه، صدای بلندگوی مدرسه در راهرو پیچید. «توجه! اعضای تیم بسکتبال آقایان، لطفاً فوراً برای شروع تمرین به سالن ورزش مراجعه کنند.» جونگکوک با لبخند دست‌هایش را به هم زد. «وقت تمرینه.» بعد رو به ا/ت کرد و گفت: «دوست داری بیای؟ مربی معمولاً با حضور تماشاگرها موقع تمرین مشکلی نداره.» جیمین هم سرش را تکان داد. «این‌طوری با محیط مدرسه هم بیشتر آشنا میشی.» ا/ت چند لحظه فکر کرد و بعد لبخند ملایمی زد. «حتماً، خوشحال می‌شم.» و هر سه با هم به سمت سالن بسکتبال راه افتادند... 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 در تمام مسیر تا سالن ورزش، جونگکوک و جیمین مدام سعی می‌کردند سکوتی را که بعد از رفتن ناگهانی تهیونگ به وجود آمده بود، از بین ببرند. جونگکوک با هیجان ساختمان‌های مختلف دانشگاه را نشان می‌داد و هنگام حرف زدن مدام با دست‌هایش اشاره می‌کرد. جیمین هم گاهی میان حرف‌هایش از غذاهای سلف دانشگاه شوخی می‌کرد و باعث خنده‌ی جونگکوک می‌شد. جیمین با لبخند گرمی نگاهی به ا/ت انداخت و گفت: «وقتی به شلوغی‌های اینجا عادت کنی، عاشق این دانشگاه میشی. مخصوصاً مسابقات بسکتبال... اینجا تقریباً همه فقط منتظر بازی‌های تیم هستن.» جونگکوک با خنده گفت: «جدی میگم، همین که سوت شروع بازی زده میشه، انگار کل دانشگاه تبدیل به یه دنیای دیگه میشه.» چند لحظه بعد، مقابل درهای بزرگ و سنگین سالن ورزش ایستادند. جونگکوک در را باز کرد. بلافاصله صدای برخورد توپ‌های بسکتبال با زمین، جیغ کفش‌های ورزشی روی کفپوش چوبی و فریاد بازیکن‌ها تمام سالن را پر کرد. هوای گرم سالن، همراه با بوی چوب کف زمین و عرق بازیکن‌ها، به صورتشان برخورد کرد. تهیونگ از قبل آنجا بود. او نزدیک دایره‌ی وسط زمین ایستاده بود... ا/ت وارد سالن می‌شود و در سکوت، با دقت اطرافش را نگاه می‌کند. مربی، جونگکوک، جیمین و ا/ت را می‌بیند. جونگکوک با احترام، ا/ت را به عنوان دانش‌آموز انتقالی جدید معرفی می‌کند. مربی با خوش‌رویی از او استقبال می‌کند و اجازه می‌دهد تمرین را از روی سکوها تماشا کند. تمرین شروع می‌شود. تهیونگ با اعتمادبه‌نفس و اقتدار تیم را رهبری می‌کند. مهارت او در زمین بسکتبال بلافاصله توجه همه را جلب می‌کند. ا/ت در سکوت تمرین را تماشا می‌کند و از نظم و مهارت اعضای تیم تحت تأثیر قرار می‌گیرد، اما احساساتش را آشکار نمی‌کند. در میان تمرین، تهیونگ اتفاقی متوجه می‌شود که ا/ت از روی سکوها او را تماشا می‌کند. برای لحظه‌ای نگاهشان به هم می‌افتد، اما تهیونگ فوراً نگاهش را برمی‌گرداند و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، به تمرین ادامه می‌دهد. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 تمرین کم‌کم جدی‌تر شد. صدای کشیده شدن کفش‌های ورزشی روی زمین بیشتر از قبل در سالن می‌پیچید و هوای سالن هر لحظه گرم‌تر می‌شد. تهیونگ در زمین مثل یک شکارچی حرکت می‌کرد؛ دقیق، سریع و کاملاً متمرکز. حتی یک پرتابش هم خطا نرفت. تمام لی‌آپ‌ها، پرتاب‌های سه‌امتیازی و حرکات دفاعی‌اش با دقتی انجام می‌شد که انگار هیچ جایی برای اشتباه وجود نداشت. جونگکوک و جیمین هم در کنارش هماهنگ و روان بازی می‌کردند، اما کاملاً مشخص بود که ستون اصلی تیم، تهیونگ است. با نزدیک شدن به پایان تمرین، بازیکن‌ها کنار زمین جمع شدند تا بطری‌های آبشان را بردارند. تهیونگ با پشت دستش عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و نفس‌های منظمش به‌آرامی بالا و پایین می‌رفت. این بار دیگر به سمت سکوها نگاه نکرد. نیازی هم نداشت... او می‌دانست ا/ت هنوز آنجاست. جونگکوک در حالی که بطری آبش را سر می‌کشید، با لبخند به شانه‌ی تهیونگ زد و گفت: «تِه، امروز واقعاً ترکوندی!» تهیونگ در سکوت بطری آبش را باز کرد و بدون توجه به اطراف، چند جرعه آب نوشید. در همین حال، جونگکوک و جیمین به سمت ا/ت رفتند و از او پرسیدند که آیا از تماشای تمرین لذت برده یا نه. در میان گفت‌وگویشان، یکی از توپ‌های بسکتبال به‌طور اتفاقی به سمت سکوها غلتید و درست جلوی پای ا/ت ایستاد. ا/ت بدون فکر کردن، توپ را برداشت. با آرامش یک بار توپ را روی زمین زد و بعد آن را با دقتی بی‌نقص به سمت زمین پرتاب کرد. توپ دقیقاً داخل دستان تهیونگ فرود آمد. برای اولین بار، تهیونگ چند ثانیه بیشتر از همیشه به ا/ت نگاه کرد. هیچ‌کدام چیزی نگفتند. برای لحظه‌ای کوتاه، سکوت عجیبی در سالن حاکم شد؛ چون همه متوجه اتفاقی که افتاده بود شدند. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 تهیونگ توپ را گرفت. بافت زبر چرم توپ زیر کف دست‌های عرق‌کرده‌اش حس می‌شد. نگاهش همچنان روی ا/ت مانده بود؛ مسیری را که توپ طی کرده بود دنبال می‌کرد. پرتابی که آن‌قدر عادی، اما در عین حال آن‌قدر دقیق بود. بیشتر آدم‌های این مدرسه هر کاری می‌کردند تا توجه او را جلب کنند؛ حتی اگر شده با حرکتی ناشیانه. اما ا/ت... توپ را درست مثل کسی که فقط وسیله‌ای امانتی را پس می‌دهد، با آرامش برایش فرستاده بود. جونگکوک سوت آرامی کشید. «خب... انگار نشونه‌گیریشم حرف نداره. واقعاً جالب بود.» جیمین با لبخند آرنجش را به پهلوی جونگکوک زد. «بهت گفتم که فقط یه دختر خوشگل نیست.» اما تهیونگ وارد شوخی آن‌ها نشد. یک بار توپ را روی انگشتانش چرخاند. نگاهش برای چند ثانیه بیشتر از حد معمول روی ا/ت ماند، اما خیلی زود نگاهش را از او گرفت و دوباره به سمت زمین برگشت. یک بار توپ را روی زمین کوبید... بار دوم... بعد بدون اینکه حتی نگاه کند، توپ را برای یکی از هم‌تیمی‌هایش فرستاد. تهیونگ با صدایی آرام اما قاطع گفت: «برگردید سر تمرین.» لحنش آن‌قدر محکم بود که همان چند پچ‌پچی هم که در سالن شنیده می‌شد، فوراً قطع شد. تمرین دوباره از سر گرفته شد، اما فضای سالن دیگر مثل قبل نبود. حس کنجکاوی عجیبی بین بازیکن‌ها به وجود آمده بود و هر از گاهی نگاهشان ناخودآگاه به سمت سکوها، جایی که ا/ت نشسته بود، کشیده می‌شد. تهیونگ با قدرت به سمت حلقه حمله کرد و با یک لی‌آپ بی‌نقص، تشویق هم‌تیمی‌هایش را برانگیخت. اما وقتی روی زمین فرود آمد، ذهنش کاملاً درگیر تمرین نبود. تصویر ا/ت... آرامش صورتش... و آن پرتاب دقیق و بی‌دردسر... مدام در گوشه‌ی ذهنش تکرار می‌شد؛ فکری سمج که نمی‌توانست نادیده‌اش بگیرد. «ته! حواست رو جمع کن!» صدای مربی از کنار زمین در سالن پیچید. تهیونگ لحظه‌ای به خودش آمد. چهره‌اش دوباره همان حالت سرد و بی‌تفاوت همیشگی را به خود گرفت. «حواسم هست.» سی دقیقه تمرین سخت دیگر هم گذشت. در نهایت، مربی برای آخرین بار سوت استراحت را زد. جونگکوک و جیمین، هر کدام در حالی که یک نوشیدنی ورزشی در دست داشتند، دوباره به سمت سکوها و ا/ت رفتند. جونگکوک با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت: «انگار پر از غافلگیری‌ای، نه؟» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
شبتون بخیر🌚 همسایه ها فور ببینم درجا عزل میکنم✨
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟗𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 ا/ت شانه‌ی کوچکی بالا انداخت. «فکر کنم شانس آوردم.» جونگکوک پوزخندی زد و سرش را تکان داد. «شانس؟ بیشتر بچه‌های اینجا حتی اگه تمام تلاششون رو هم بکنن، نمی‌تونن توپ رو اون‌قدر دقیق پرتاب کنن.» جیمین یک بطری آب خنک به سمت ا/ت گرفت. «بگیر، اینجا تا آخر تمرین حسابی گرم میشه.» تهیونگ چند قدم دورتر ایستاده بود و پیراهنش را روی سرش می‌کشید تا با یک پیراهن جدید عوض کند. بالاتنه بدون پیراهنش برای مدت کوتاهی قابل مشاهده بود - عضله لاغر، جای زخمی کمرنگ که روی دنده‌هایش امتداد داشت، پوستی که از عرق می‌درخشید. او از گوشه چشمش متوجه حرف‌های آنها شد، اما پشتش را به آنها نگه داشت و در عوض روی کمدش تمرکز کرد. جیمین در حالی که به نرده‌ی کنار سکو تکیه داده بود، با لبخند پرسید: «راستی ا/ت، درس مورد علاقه‌ت چیه؟ فقط نگو ریاضی، چون بعد از چیزی که امروز توی کلاس دیدم، کم‌کم دارم باور می‌کنم نابغه‌ای یا یه همچین چیزی.» ا/ت آرام خندید. «در کل یاد گرفتن رو دوست دارم. هر درسی یه چیز جالب برای یاد گرفتن داره.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚