تهیونگ پسری سرد، مغرور و کمحرف بود؛ کسی که تقریباً کراشِ تمام دخترهای مدرسه به حساب میآمد. اما برخلاف چیزی که همه فکر میکردند، او از دخترها خوشش نمیآمد. دلیلش هم ساده بود؛ بیشترشان مدام با او فلرت میکردند و سعی داشتند توجهش را جلب کنند، چیزی که از نظر تهیونگ فقط آزاردهنده بود.
او همیشه همراه دو دوست صمیمیاش، جونگکوک و جیمین، دیده میشد. همه در مدرسه آنها را با لقب «سه غول» (The Big Three) میشناختند؛ نه فقط به خاطر محبوبیتشان، بلکه چون هر سه از ثروتمندترین دانشآموزان مدرسه بودند.
تهیونگ همچنین کاپیتان تیم بسکتبال پسران بود و جونگکوک و جیمین هم در همان تیم بازی میکردند.
Join→@cherry_405
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
در همان لحظه، یک بوگاتی سفید Centodieci با صدایی آرام از دروازه مدرسه وارد شد و در پارکینگ توقف کرد.
درِ ماشین باز شد و ا/ت، دانشآموز جدید کلاس دوازدهم، از آن پیاده شد.
تنها دختر بزرگترین تاجر آمریکا.
دختری نوزدهساله، زیبا، جذاب و خیرهکننده؛ اما زیبایی تنها ویژگی او نبود. ا/ت دختری باهوش، تیزبین و همیشه نفر اول در همهچیز بود.
دامن کوتاه مشکی، تاپ سفید، عینک آفتابی مشکی، موهای فر که تا روی باسنش میرسید، کفشهای پاشنهبلند مشکی، دستبند طلای کارتیر، گوشوارههای الماسی و گردنبندی ظریف که استایلش را کامل کرده بود.
────────────────────────
تهیونگ روی صندلیاش نشسته بود و جیمین و جونگکوک در دو طرفش بودند.
دخترهای کلاس مدام به سمتشان نگاه میکردند و در گوش هم پچپچ میکردند؛ بعضی سرخ شده بودند، بعضی ریز میخندیدند و بعضی دیگر با چشمک یا حرکات ظریف سعی میکردند توجه تهیونگ را جلب کنند.
در همین حال، خانم نانسی، معلم آرام و خجالتی کلاس، پشت میز معلم ایستاده بود و حضور و غیاب دانشآموزان را انجام میداد.
امروز اولین روز حضور ا/ت در مدرسه بود.
او با قدمهایی آرام وارد راهرو شد. صدای برخورد پاشنه کفشهایش با زمین در سکوت راهرو میپیچید و کولهاش روی یکی از شانههایش قرار داشت.
وقتی به کلاس رسید و وارد شد، تمام نگاهها به سمتش چرخید.
حتی تهیونگ.
چشمانش برای لحظهای از تعجب بازتر شد و قلبش بیاختیار یک تپش را از دست داد. نگاهش از سر تا پای ا/ت حرکت کرد و برای اولین بار، نتوانست نگاهش را از یک دختر بردارد.
تمام پسرهای کلاس مات و مبهوت به او خیره شده بودند و دخترها با حسادت و envy نگاهش میکردند.
در همان لحظه، خانم نانسی سکوت را شکست.
«تو باید دانشآموز جدید باشی، درسته؟ لطفاً خودت رو معرفی کن.»
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
برای چند لحظه، سکوتی سنگین بر کلاس حاکم شد.
موضوع فقط ظاهر ا/ت نبود؛ نه دستبند کارتیر که زیر نور میدرخشید و نه موهایی که با هر قدمش آرام تکان میخوردند. چیزی که همه را مجذوب کرده بود، وقار و اعتمادبهنفسی بود که با وجود لرزش خفیف انگشتانش حفظ کرده بود.
خانم نانسی چند بار پلک زد و در حالی که گونههایش کمی صورتی شده بود، عینکش را جابهجا کرد.
ا/ت استرس داشت و بیاختیار با انگشتانش لبهی دامنش را مچاله میکرد.
با وجود اضطرابی که در دلش بود، با اعتمادبهنفس سرش را بالا گرفت و وارد کلاس شد.
نگاهش را آرام روی تمام کلاس چرخاند، گلویش را صاف کرد و گفت:
«سلام، من ا/ت هستم. از آشنایی با همتون خوشبختم.»
«آه... بله، ا/ت. به کلاسمون خوش اومدی. خوشحالیم که اینجایی.»
بعد نگاهی به اطراف کلاس انداخت تا اینکه چشمش به یک صندلی خالی در انتهای کلاس افتاد.
«لطفاً برو روی اون صندلی کنار جونگکوک بشین.»
جونگکوک که تا چند لحظه قبل با بیحوصلگی روی صندلیاش لم داده بود، صاف نشست.
چشمهایش کمی گرد شد، در حالی که ا/ت از کنار میزش عبور میکرد و عطر ملایمش مثل نسیمی آرام در هوا پخش میشد.
با آرنج آرام به جیمین زد، در حالی که دهانش از تعجب کمی باز مانده بود.
جیمین کمی به سمتش خم شد و زیر لب، طوری که فقط آنها بشنوند، گفت:
«لعنتی... تهیونگ، یه نگاه بهش بنداز.»
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
ا/ت آرام به سمت صندلی خالی کنار جونگکوک رفت و بدون اینکه چیزی بگوید، روی آن نشست.
کلاس هنوز در سکوتی عجیب فرو رفته بود. هر چند لحظه یکبار، یکی از دانشآموزها یواشکی نگاهی به ا/ت میانداخت و سریع نگاهش را برمیگرداند.
جونگکوک پشت گردنش را خاراند و با لبخندی دوستانه گفت:
«سلام... من جونگکوکم.»
ا/ت هم لبخند کوچکی زد و با احترام جواب داد:
«من ا/تم.»
جیمین با لبخند کمی به سمت او خم شد.
«من جیمینم. از آشنایی باهات خوشبختم.»
ا/ت با صدایی آرام پاسخ داد:
«من هم همینطور.»
در تمام این مدت، تهیونگ حتی یک کلمه هم نگفت.
چانهاش را روی دستش تکیه داده بود و از پنجره به بیرون نگاه میکرد؛ انگار هیچکدام از اتفاقات کلاس برایش اهمیتی نداشت.
خانم نانسی بهآرامی دست زد تا توجه همه را جلب کند.
«خب بچهها، درس امروز رو شروع کنیم.»
کمکم دوباره سکوت بر کلاس حاکم شد.
چند دقیقه بعد، خانم نانسی یک سؤال نسبتاً سخت روی تخته نوشت.
«کسی جواب این سؤال رو میدونه؟»
کلاس در سکوت فرو رفت.
دانشآموزها با تردید به هم نگاه میکردند، اما هیچکس دستش را بالا نبرد.
چند ثانیه بعد، ا/ت با آرامش دستش را بالا برد.
«من جوابش رو میدونم.»
خانم نانسی با لبخند سر تکان داد.
«بفرما.»
ا/ت از جایش بلند شد و جواب سؤال را بدون هیچ اشتباهی توضیح داد.
تمام کلاس در سکوت فرو رفت.
چند نفر با ناباوری به او خیره شده بودند.
جونگکوک از تعجب پلک زد.
جیمین زیر لب با تحسین سوت کوتاهی کشید.
و برای اولین بار از زمانی که ا/ت وارد کلاس شده بود...
تهیونگ آرام سرش را به سمت او برگرداند.
چیزی که توجهش را جلب کرده بود، زیبایی ا/ت نبود...
بلکه اعتمادبهنفس و هوشی بود که پشت چهرهی آرامش پنهان شده بود.
خانم نانسی با لبخندی پر از تحسین به او نگاه کرد.
«عالی بود، ا/ت. واقعاً کارت بینقص بود.»
در حالی که جواب درست را روی تخته مینوشت، هنوز از اینکه ا/ت با آن همه آرامش و تسلط، سؤال را حل کرده بود، شگفتزده به نظر میرسید.
جونگکوک کمی به سمت جیمین خم شد و آهسته، طوری که کسی نشنود، گفت:
«فقط خوشگل نیست... دیدی چقدر راحت جواب داد؟»
جیمین، در حالی که هنوز نگاهش روی ا/ت بود، آرام سرش را تکان داد.
«باورکردنی نیست... حتی یه لحظه هم مکث نکرد.»
نگاه تهیونگ برای چند ثانیه بیشتر از همیشه روی ا/ت ماند.
فکش کمی منقبض شد.
او به چنین چیزی عادت نداشت.
کسی که فقط با ظاهرش توجه همه را جلب نکند، بلکه با شخصیت و تواناییهایش هم متفاوت باشد.
بیشتر دخترهای این مدرسه تمام وقتشان را صرف آرایش، مرتب کردن موهایشان و تلاش برای جلب توجه او میکردند.
اما ا/ت...
بیسروصدا وارد کلاس شده بود، روی صندلیاش نشسته بود و بدون اینکه کوچکترین تلاشی برای تحت تأثیر قرار دادن کسی بکند، ثابت کرده بود که واقعاً به آنجا تعلق دارد.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
بعد از تموم شدن کلاس جونگکوک تازه از پیچ راهرو رد شده بود که ناخواسته با ا/ت برخورد کرد.
«اوه! واقعاً ببخشید.»
با لبخندی خجالتزده یک قدم عقب رفت.
ا/ت لحظهای به او نگاه کرد و بعد لبخند کوچکی زد.
«اشکالی نداره، نگران نباش.»
جونگکوک که معلوم بود خجالت کشیده، پشت گردنش را خاراند.
«حواسم نبود.»
قبل از اینکه سکوت بینشان طولانی شود، جیمین با لبخند همیشگیاش به آنها نزدیک شد.
«مثل اینکه جونگکوک از همون اول داره حسابی تأثیر خوبی میذاره.»
جونگکوک با خجالت خندید.
«هی، اتفاقی بود!»
جیمین خندید و بعد رو به ا/ت کرد.
«من پارک جیمینم. فکر کنم هنوز درست و حسابی خودمون رو معرفی نکردیم. به دانشگاه کلمبیا خوش اومدی.»
ا/ت با احترام گفت:
«از آشنایی باهات خوشبختم.»
جیمین لبخند زد.
«اگه برای پیدا کردن مسیرهای دانشگاه یا هر چیزی کمک خواستی، فقط بهمون بگو.»
قبل از اینکه ا/ت فرصتی برای جواب دادن پیدا کند، صدای محکم قدمهایی در راهرو پیچید...
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚