eitaa logo
𐙚 نفور
240 دنبال‌کننده
10 عکس
0 ویدیو
0 فایل
نام فیک:دختر که همه چیز را تغییر داد ژانر: • مدرسه‌ای 🏫 • عاشقانه 🤍 • درام 🎭 • دوستی 🫂 • اسلو برن (رابطه‌ای که به‌آرامی شکل می‌گیرد) ❤️‍🔥 شخصیت‌های اصلی: • کیم تهیونگ • جون جونگکوک • پارک جیمین • ا/ت وضعیت: در حال انتشار فضای داستان: دبیرستان
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 بعد از تموم شدن کلاس جونگکوک تازه از پیچ راهرو رد شده بود که ناخواسته با ا/ت برخورد کرد. «اوه! واقعاً ببخشید.» با لبخندی خجالت‌زده یک قدم عقب رفت. ا/ت لحظه‌ای به او نگاه کرد و بعد لبخند کوچکی زد. «اشکالی نداره، نگران نباش.» جونگکوک که معلوم بود خجالت کشیده، پشت گردنش را خاراند. «حواسم نبود.» قبل از اینکه سکوت بینشان طولانی شود، جیمین با لبخند همیشگی‌اش به آن‌ها نزدیک شد. «مثل اینکه جونگکوک از همون اول داره حسابی تأثیر خوبی می‌ذاره.» جونگکوک با خجالت خندید. «هی، اتفاقی بود!» جیمین خندید و بعد رو به ا/ت کرد. «من پارک جیمینم. فکر کنم هنوز درست و حسابی خودمون رو معرفی نکردیم. به دانشگاه کلمبیا خوش اومدی.» ا/ت با احترام گفت: «از آشنایی باهات خوشبختم.» جیمین لبخند زد. «اگه برای پیدا کردن مسیرهای دانشگاه یا هر چیزی کمک خواستی، فقط بهمون بگو.» قبل از اینکه ا/ت فرصتی برای جواب دادن پیدا کند، صدای محکم قدم‌هایی در راهرو پیچید... 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 صدای قدم‌ها لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد. تهیونگ در انتهای راهرو ظاهر شد؛ در حالی که توپ بسکتبال را زیر بغلش گرفته بود و پیراهن مشکی تیم روی شانه‌اش قرار داشت. با ورود او، گفت‌وگوهای اطراف تقریباً متوقف شد. چند دختر حتی از حرکت ایستادند تا عبورش را تماشا کنند. تهیونگ بدون اینکه به کسی نگاه کند، مستقیم به راهش ادامه داد. وقتی از کنار ا/ت رد شد، برای لحظه‌ای کوتاه نگاهشان به هم گره خورد. هیچ‌کدام چیزی نگفتند. آن لحظه فقط یک ثانیه طول کشید. بعد تهیونگ نگاهش را برگرداند و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، به راهش ادامه داد. جونگکوک رفتنش را نگاه کرد و آهسته نفسش را بیرون داد. «اون همیشه همین‌طوریه. به خودت نگیر.» جیمین با لبخندی عذرخواهانه گفت: «زیاد اهل حرف زدن نیست... مخصوصاً با آدم‌هایی که تازه باهاشون آشنا شده.» ا/ت فقط آرام سر تکان داد. «متوجه‌ام.» در همان لحظه، صدای بلندگوی مدرسه در راهرو پیچید. «توجه! اعضای تیم بسکتبال آقایان، لطفاً فوراً برای شروع تمرین به سالن ورزش مراجعه کنند.» جونگکوک با لبخند دست‌هایش را به هم زد. «وقت تمرینه.» بعد رو به ا/ت کرد و گفت: «دوست داری بیای؟ مربی معمولاً با حضور تماشاگرها موقع تمرین مشکلی نداره.» جیمین هم سرش را تکان داد. «این‌طوری با محیط مدرسه هم بیشتر آشنا میشی.» ا/ت چند لحظه فکر کرد و بعد لبخند ملایمی زد. «حتماً، خوشحال می‌شم.» و هر سه با هم به سمت سالن بسکتبال راه افتادند... 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 در تمام مسیر تا سالن ورزش، جونگکوک و جیمین مدام سعی می‌کردند سکوتی را که بعد از رفتن ناگهانی تهیونگ به وجود آمده بود، از بین ببرند. جونگکوک با هیجان ساختمان‌های مختلف دانشگاه را نشان می‌داد و هنگام حرف زدن مدام با دست‌هایش اشاره می‌کرد. جیمین هم گاهی میان حرف‌هایش از غذاهای سلف دانشگاه شوخی می‌کرد و باعث خنده‌ی جونگکوک می‌شد. جیمین با لبخند گرمی نگاهی به ا/ت انداخت و گفت: «وقتی به شلوغی‌های اینجا عادت کنی، عاشق این دانشگاه میشی. مخصوصاً مسابقات بسکتبال... اینجا تقریباً همه فقط منتظر بازی‌های تیم هستن.» جونگکوک با خنده گفت: «جدی میگم، همین که سوت شروع بازی زده میشه، انگار کل دانشگاه تبدیل به یه دنیای دیگه میشه.» چند لحظه بعد، مقابل درهای بزرگ و سنگین سالن ورزش ایستادند. جونگکوک در را باز کرد. بلافاصله صدای برخورد توپ‌های بسکتبال با زمین، جیغ کفش‌های ورزشی روی کفپوش چوبی و فریاد بازیکن‌ها تمام سالن را پر کرد. هوای گرم سالن، همراه با بوی چوب کف زمین و عرق بازیکن‌ها، به صورتشان برخورد کرد. تهیونگ از قبل آنجا بود. او نزدیک دایره‌ی وسط زمین ایستاده بود... ا/ت وارد سالن می‌شود و در سکوت، با دقت اطرافش را نگاه می‌کند. مربی، جونگکوک، جیمین و ا/ت را می‌بیند. جونگکوک با احترام، ا/ت را به عنوان دانش‌آموز انتقالی جدید معرفی می‌کند. مربی با خوش‌رویی از او استقبال می‌کند و اجازه می‌دهد تمرین را از روی سکوها تماشا کند. تمرین شروع می‌شود. تهیونگ با اعتمادبه‌نفس و اقتدار تیم را رهبری می‌کند. مهارت او در زمین بسکتبال بلافاصله توجه همه را جلب می‌کند. ا/ت در سکوت تمرین را تماشا می‌کند و از نظم و مهارت اعضای تیم تحت تأثیر قرار می‌گیرد، اما احساساتش را آشکار نمی‌کند. در میان تمرین، تهیونگ اتفاقی متوجه می‌شود که ا/ت از روی سکوها او را تماشا می‌کند. برای لحظه‌ای نگاهشان به هم می‌افتد، اما تهیونگ فوراً نگاهش را برمی‌گرداند و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، به تمرین ادامه می‌دهد. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 تمرین کم‌کم جدی‌تر شد. صدای کشیده شدن کفش‌های ورزشی روی زمین بیشتر از قبل در سالن می‌پیچید و هوای سالن هر لحظه گرم‌تر می‌شد. تهیونگ در زمین مثل یک شکارچی حرکت می‌کرد؛ دقیق، سریع و کاملاً متمرکز. حتی یک پرتابش هم خطا نرفت. تمام لی‌آپ‌ها، پرتاب‌های سه‌امتیازی و حرکات دفاعی‌اش با دقتی انجام می‌شد که انگار هیچ جایی برای اشتباه وجود نداشت. جونگکوک و جیمین هم در کنارش هماهنگ و روان بازی می‌کردند، اما کاملاً مشخص بود که ستون اصلی تیم، تهیونگ است. با نزدیک شدن به پایان تمرین، بازیکن‌ها کنار زمین جمع شدند تا بطری‌های آبشان را بردارند. تهیونگ با پشت دستش عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و نفس‌های منظمش به‌آرامی بالا و پایین می‌رفت. این بار دیگر به سمت سکوها نگاه نکرد. نیازی هم نداشت... او می‌دانست ا/ت هنوز آنجاست. جونگکوک در حالی که بطری آبش را سر می‌کشید، با لبخند به شانه‌ی تهیونگ زد و گفت: «تِه، امروز واقعاً ترکوندی!» تهیونگ در سکوت بطری آبش را باز کرد و بدون توجه به اطراف، چند جرعه آب نوشید. در همین حال، جونگکوک و جیمین به سمت ا/ت رفتند و از او پرسیدند که آیا از تماشای تمرین لذت برده یا نه. در میان گفت‌وگویشان، یکی از توپ‌های بسکتبال به‌طور اتفاقی به سمت سکوها غلتید و درست جلوی پای ا/ت ایستاد. ا/ت بدون فکر کردن، توپ را برداشت. با آرامش یک بار توپ را روی زمین زد و بعد آن را با دقتی بی‌نقص به سمت زمین پرتاب کرد. توپ دقیقاً داخل دستان تهیونگ فرود آمد. برای اولین بار، تهیونگ چند ثانیه بیشتر از همیشه به ا/ت نگاه کرد. هیچ‌کدام چیزی نگفتند. برای لحظه‌ای کوتاه، سکوت عجیبی در سالن حاکم شد؛ چون همه متوجه اتفاقی که افتاده بود شدند. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 تهیونگ توپ را گرفت. بافت زبر چرم توپ زیر کف دست‌های عرق‌کرده‌اش حس می‌شد. نگاهش همچنان روی ا/ت مانده بود؛ مسیری را که توپ طی کرده بود دنبال می‌کرد. پرتابی که آن‌قدر عادی، اما در عین حال آن‌قدر دقیق بود. بیشتر آدم‌های این مدرسه هر کاری می‌کردند تا توجه او را جلب کنند؛ حتی اگر شده با حرکتی ناشیانه. اما ا/ت... توپ را درست مثل کسی که فقط وسیله‌ای امانتی را پس می‌دهد، با آرامش برایش فرستاده بود. جونگکوک سوت آرامی کشید. «خب... انگار نشونه‌گیریشم حرف نداره. واقعاً جالب بود.» جیمین با لبخند آرنجش را به پهلوی جونگکوک زد. «بهت گفتم که فقط یه دختر خوشگل نیست.» اما تهیونگ وارد شوخی آن‌ها نشد. یک بار توپ را روی انگشتانش چرخاند. نگاهش برای چند ثانیه بیشتر از حد معمول روی ا/ت ماند، اما خیلی زود نگاهش را از او گرفت و دوباره به سمت زمین برگشت. یک بار توپ را روی زمین کوبید... بار دوم... بعد بدون اینکه حتی نگاه کند، توپ را برای یکی از هم‌تیمی‌هایش فرستاد. تهیونگ با صدایی آرام اما قاطع گفت: «برگردید سر تمرین.» لحنش آن‌قدر محکم بود که همان چند پچ‌پچی هم که در سالن شنیده می‌شد، فوراً قطع شد. تمرین دوباره از سر گرفته شد، اما فضای سالن دیگر مثل قبل نبود. حس کنجکاوی عجیبی بین بازیکن‌ها به وجود آمده بود و هر از گاهی نگاهشان ناخودآگاه به سمت سکوها، جایی که ا/ت نشسته بود، کشیده می‌شد. تهیونگ با قدرت به سمت حلقه حمله کرد و با یک لی‌آپ بی‌نقص، تشویق هم‌تیمی‌هایش را برانگیخت. اما وقتی روی زمین فرود آمد، ذهنش کاملاً درگیر تمرین نبود. تصویر ا/ت... آرامش صورتش... و آن پرتاب دقیق و بی‌دردسر... مدام در گوشه‌ی ذهنش تکرار می‌شد؛ فکری سمج که نمی‌توانست نادیده‌اش بگیرد. «ته! حواست رو جمع کن!» صدای مربی از کنار زمین در سالن پیچید. تهیونگ لحظه‌ای به خودش آمد. چهره‌اش دوباره همان حالت سرد و بی‌تفاوت همیشگی را به خود گرفت. «حواسم هست.» سی دقیقه تمرین سخت دیگر هم گذشت. در نهایت، مربی برای آخرین بار سوت استراحت را زد. جونگکوک و جیمین، هر کدام در حالی که یک نوشیدنی ورزشی در دست داشتند، دوباره به سمت سکوها و ا/ت رفتند. جونگکوک با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت: «انگار پر از غافلگیری‌ای، نه؟» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
شبتون بخیر🌚 همسایه ها فور ببینم درجا عزل میکنم✨
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟗𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 ا/ت شانه‌ی کوچکی بالا انداخت. «فکر کنم شانس آوردم.» جونگکوک پوزخندی زد و سرش را تکان داد. «شانس؟ بیشتر بچه‌های اینجا حتی اگه تمام تلاششون رو هم بکنن، نمی‌تونن توپ رو اون‌قدر دقیق پرتاب کنن.» جیمین یک بطری آب خنک به سمت ا/ت گرفت. «بگیر، اینجا تا آخر تمرین حسابی گرم میشه.» تهیونگ چند قدم دورتر ایستاده بود و پیراهنش را روی سرش می‌کشید تا با یک پیراهن جدید عوض کند. بالاتنه بدون پیراهنش برای مدت کوتاهی قابل مشاهده بود - عضله لاغر، جای زخمی کمرنگ که روی دنده‌هایش امتداد داشت، پوستی که از عرق می‌درخشید. او از گوشه چشمش متوجه حرف‌های آنها شد، اما پشتش را به آنها نگه داشت و در عوض روی کمدش تمرکز کرد. جیمین در حالی که به نرده‌ی کنار سکو تکیه داده بود، با لبخند پرسید: «راستی ا/ت، درس مورد علاقه‌ت چیه؟ فقط نگو ریاضی، چون بعد از چیزی که امروز توی کلاس دیدم، کم‌کم دارم باور می‌کنم نابغه‌ای یا یه همچین چیزی.» ا/ت آرام خندید. «در کل یاد گرفتن رو دوست دارم. هر درسی یه چیز جالب برای یاد گرفتن داره.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟎𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 جونگکوک کنار جیمین به سکو تکیه داد و با لبخند پهنی گفت: «دیدی؟ واقعاً دختر جالبیه. بیشتر دخترایی که می‌شناسیم فقط درباره‌ی این حرف می‌زنن که کی با کی قرار می‌ذاره یا آخر هفته کدوم مهمونی برگزار میشه.» جیمین در حالی که سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌داد، گفت: «دقیقاً. آدم از این تفاوت خوشش میاد.» در همان لحظه، صدای محکم بسته شدن یکی از کمدهای رختکن در سالن پیچید. تهیونگ پیراهن تمیزش را پوشیده بود و کیفش را برداشت. با اینکه ظاهراً مشغول رفتن بود، اما انگار حواسش به گفت‌وگوی آن‌ها هم بود. او با قدم‌هایی آرام و مطمئن از کنار سکوها عبور کرد. وقتی به ا/ت رسید، برای کسری از ثانیه مکث کرد؛ آن‌قدر کوتاه که شاید اگر کسی دقت نمی‌کرد، اصلاً متوجهش نمی‌شد. با صدایی آرام، بم و کاملاً خونسرد گفت: «شانس... این‌طوری پرتاب نمی‌کنه.» بدون اینکه مستقیم به ا/ت نگاه کند، نگاهش را به روبه‌رو دوخت و همان‌طور به راهش ادامه داد. ا/ت ابرویی بالا انداخت و با لبخند محوی گفت: «پس برخلاف چیزی که نشون می‌دی، حواست به اطرافت هم هست.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
آمار ۲۵۰تایی ناشناس مشترک داریم🥷🏼🪞 https://eitaa.com/cherry_405 با بتمن و اسپایدر من
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟏𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 فک تهیونگ برای لحظه‌ای منقبض شد. برنگشت تا مستقیم رو‌به‌روی ا/ت بایستد، اما گوشه‌ی لبش خیلی نامحسوس تکان خورد؛ نه آن‌قدر که بتوان اسمش را لبخند گذاشت، اما چیزی نزدیک به آن بود. با همان لحن خونسرد همیشگی گفت: «وقتی این‌قدر بلند حرف می‌زنید، سخت میشه نشنید.» این بار نگاهش را به ا/ت دوخت. چشم‌های تیره‌اش مثل همیشه هیچ احساسی را نشان نمی‌داد، اما در عمق نگاهش جرقه‌ی کوتاهی از کنجکاوی دیده می‌شد؛ کنجکاوی‌ای که خودش هم هنوز حاضر نبود به آن اعتراف کند. جونگکوک و جیمین با تعجب نگاهی به هم انداختند. تهیونگ به‌ندرت با کسی خارج از جمع صمیمی خودش سر صحبت را باز می‌کرد؛ چه برسد به دختری که همان روز برای اولین بار دیده بود. جیمین با خنده‌ی آرامی گفت: «یه لحظه، ته... از کی تا حالا برات مهم شده کی داره به حرفای بقیه گوش میده؟» تهیونگ کاملاً حرفش را نادیده گرفت. بند کیفش را روی شانه‌اش مرتب کرد. برای آخرین بار، فقط یک ثانیه دیگر به چشم‌های ا/ت نگاه کرد... بعد بدون اینکه حرف دیگری بزند، دوباره به راهش ادامه داد. جونگکوک به در خروجی که تهیونگ از آن خارج شده بود خیره ماند و کم‌کم لبخندی روی صورتش نشست. «صبر کن ببینم... تهیونگ همین الان خودش با یکی حرف زد؟ بدون اینکه کسی مجبورش کنه؟» جیمین با ناباوری ابروهایش را بالا برد. «آره... تازه انگار اصلاً هم حوصله‌اش از این بابت سر نرفته بود. همچین چیزی واقعاً بی‌سابقه‌ست.» جونگکوک دوباره رو به ا/ت کرد و با هیجان گفت: «رسماً جالب‌ترین آدمی هستی که تا حالا وارد این سالن شده. جدی میگم.» صدای همهمه‌ی بازیکن‌هایی که وسایلشان را جمع می‌کردند، دوباره در سالن پیچید. درهای سنگین سالن بسته شده بود و تهیونگ دیگر آنجا نبود، اما رفتنش سکوت عجیبی از خودش به جا گذاشته بود. جیمین نگاهی به ساعتش انداخت. «فکر کنم ما هم باید راه بیفتیم. بعداً توی کتابخونه جلسه‌ی مطالعه داریم و اگه دیر برسیم، تهیونگ احتمالاً حسابمون رو می‌رسه.» جونگکوک با ناله گفت: «جلسه‌ی مطالعه؟ آخ نه...» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟐𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 ا/ت لبخند گرمی زد. «فکر می‌کنم هنوز برای چنین قضاوتی خیلی زوده...» لحظه‌ای مکث کرد و بعد با احترام گفت: «امیدوارم جلسه‌ی مطالعه‌تون خوب پیش بره. موفق باشید.» جونگکوک با لبخند گفت: «ممنون، زهرا. برای تو هم آرزوی موفقیت می‌کنم. حس می‌کنم از این به بعد زیاد همدیگه رو می‌بینیم.» جیمین خنده‌ی کوتاهی کرد و دستش را برای خداحافظی تکان داد. «مواظب خودت باش، ا/ت. اگه هم یه روز توی دانشگاه گم شدی یا کمکی خواستی، فقط بهمون بگو.» هر دو برای آخرین بار لبخندی زدند و بعد در حالی که آرام با هم صحبت می‌کردند، از سالن ورزش خارج شدند و ا/ت را در سالن که حالا بسیار ساکت‌تر شده بود، تنها گذاشتند. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚