eitaa logo
𐙚ناشناس داریم
241 دنبال‌کننده
16 عکس
2 ویدیو
0 فایل
نام فیک:دختر که همه چیز را تغییر داد ژانر: • مدرسه‌ای 🏫 • عاشقانه 🤍 • درام 🎭 • دوستی 🫂 • اسلو برن (رابطه‌ای که به‌آرامی شکل می‌گیرد) ❤️‍🔥 شخصیت‌های اصلی: • کیم تهیونگ • جون جونگکوک • پارک جیمین • ا/ت وضعیت: در حال انتشار فضای داستان: دبیرستان
مشاهده در ایتا
دانلود
شبتون بخیر🌚 همسایه ها فور ببینم درجا عزل میکنم✨
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟗𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 ا/ت شانه‌ی کوچکی بالا انداخت. «فکر کنم شانس آوردم.» جونگکوک پوزخندی زد و سرش را تکان داد. «شانس؟ بیشتر بچه‌های اینجا حتی اگه تمام تلاششون رو هم بکنن، نمی‌تونن توپ رو اون‌قدر دقیق پرتاب کنن.» جیمین یک بطری آب خنک به سمت ا/ت گرفت. «بگیر، اینجا تا آخر تمرین حسابی گرم میشه.» تهیونگ چند قدم دورتر ایستاده بود و پیراهنش را روی سرش می‌کشید تا با یک پیراهن جدید عوض کند. بالاتنه بدون پیراهنش برای مدت کوتاهی قابل مشاهده بود - عضله لاغر، جای زخمی کمرنگ که روی دنده‌هایش امتداد داشت، پوستی که از عرق می‌درخشید. او از گوشه چشمش متوجه حرف‌های آنها شد، اما پشتش را به آنها نگه داشت و در عوض روی کمدش تمرکز کرد. جیمین در حالی که به نرده‌ی کنار سکو تکیه داده بود، با لبخند پرسید: «راستی ا/ت، درس مورد علاقه‌ت چیه؟ فقط نگو ریاضی، چون بعد از چیزی که امروز توی کلاس دیدم، کم‌کم دارم باور می‌کنم نابغه‌ای یا یه همچین چیزی.» ا/ت آرام خندید. «در کل یاد گرفتن رو دوست دارم. هر درسی یه چیز جالب برای یاد گرفتن داره.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟎𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 جونگکوک کنار جیمین به سکو تکیه داد و با لبخند پهنی گفت: «دیدی؟ واقعاً دختر جالبیه. بیشتر دخترایی که می‌شناسیم فقط درباره‌ی این حرف می‌زنن که کی با کی قرار می‌ذاره یا آخر هفته کدوم مهمونی برگزار میشه.» جیمین در حالی که سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌داد، گفت: «دقیقاً. آدم از این تفاوت خوشش میاد.» در همان لحظه، صدای محکم بسته شدن یکی از کمدهای رختکن در سالن پیچید. تهیونگ پیراهن تمیزش را پوشیده بود و کیفش را برداشت. با اینکه ظاهراً مشغول رفتن بود، اما انگار حواسش به گفت‌وگوی آن‌ها هم بود. او با قدم‌هایی آرام و مطمئن از کنار سکوها عبور کرد. وقتی به ا/ت رسید، برای کسری از ثانیه مکث کرد؛ آن‌قدر کوتاه که شاید اگر کسی دقت نمی‌کرد، اصلاً متوجهش نمی‌شد. با صدایی آرام، بم و کاملاً خونسرد گفت: «شانس... این‌طوری پرتاب نمی‌کنه.» بدون اینکه مستقیم به ا/ت نگاه کند، نگاهش را به روبه‌رو دوخت و همان‌طور به راهش ادامه داد. ا/ت ابرویی بالا انداخت و با لبخند محوی گفت: «پس برخلاف چیزی که نشون می‌دی، حواست به اطرافت هم هست.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
آمار ۲۵۰تایی ناشناس مشترک داریم🥷🏼🪞 https://eitaa.com/cherry_405 با بتمن و اسپایدر من
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟏𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 فک تهیونگ برای لحظه‌ای منقبض شد. برنگشت تا مستقیم رو‌به‌روی ا/ت بایستد، اما گوشه‌ی لبش خیلی نامحسوس تکان خورد؛ نه آن‌قدر که بتوان اسمش را لبخند گذاشت، اما چیزی نزدیک به آن بود. با همان لحن خونسرد همیشگی گفت: «وقتی این‌قدر بلند حرف می‌زنید، سخت میشه نشنید.» این بار نگاهش را به ا/ت دوخت. چشم‌های تیره‌اش مثل همیشه هیچ احساسی را نشان نمی‌داد، اما در عمق نگاهش جرقه‌ی کوتاهی از کنجکاوی دیده می‌شد؛ کنجکاوی‌ای که خودش هم هنوز حاضر نبود به آن اعتراف کند. جونگکوک و جیمین با تعجب نگاهی به هم انداختند. تهیونگ به‌ندرت با کسی خارج از جمع صمیمی خودش سر صحبت را باز می‌کرد؛ چه برسد به دختری که همان روز برای اولین بار دیده بود. جیمین با خنده‌ی آرامی گفت: «یه لحظه، ته... از کی تا حالا برات مهم شده کی داره به حرفای بقیه گوش میده؟» تهیونگ کاملاً حرفش را نادیده گرفت. بند کیفش را روی شانه‌اش مرتب کرد. برای آخرین بار، فقط یک ثانیه دیگر به چشم‌های ا/ت نگاه کرد... بعد بدون اینکه حرف دیگری بزند، دوباره به راهش ادامه داد. جونگکوک به در خروجی که تهیونگ از آن خارج شده بود خیره ماند و کم‌کم لبخندی روی صورتش نشست. «صبر کن ببینم... تهیونگ همین الان خودش با یکی حرف زد؟ بدون اینکه کسی مجبورش کنه؟» جیمین با ناباوری ابروهایش را بالا برد. «آره... تازه انگار اصلاً هم حوصله‌اش از این بابت سر نرفته بود. همچین چیزی واقعاً بی‌سابقه‌ست.» جونگکوک دوباره رو به ا/ت کرد و با هیجان گفت: «رسماً جالب‌ترین آدمی هستی که تا حالا وارد این سالن شده. جدی میگم.» صدای همهمه‌ی بازیکن‌هایی که وسایلشان را جمع می‌کردند، دوباره در سالن پیچید. درهای سنگین سالن بسته شده بود و تهیونگ دیگر آنجا نبود، اما رفتنش سکوت عجیبی از خودش به جا گذاشته بود. جیمین نگاهی به ساعتش انداخت. «فکر کنم ما هم باید راه بیفتیم. بعداً توی کتابخونه جلسه‌ی مطالعه داریم و اگه دیر برسیم، تهیونگ احتمالاً حسابمون رو می‌رسه.» جونگکوک با ناله گفت: «جلسه‌ی مطالعه؟ آخ نه...» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟐𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 ا/ت لبخند گرمی زد. «فکر می‌کنم هنوز برای چنین قضاوتی خیلی زوده...» لحظه‌ای مکث کرد و بعد با احترام گفت: «امیدوارم جلسه‌ی مطالعه‌تون خوب پیش بره. موفق باشید.» جونگکوک با لبخند گفت: «ممنون، زهرا. برای تو هم آرزوی موفقیت می‌کنم. حس می‌کنم از این به بعد زیاد همدیگه رو می‌بینیم.» جیمین خنده‌ی کوتاهی کرد و دستش را برای خداحافظی تکان داد. «مواظب خودت باش، ا/ت. اگه هم یه روز توی دانشگاه گم شدی یا کمکی خواستی، فقط بهمون بگو.» هر دو برای آخرین بار لبخندی زدند و بعد در حالی که آرام با هم صحبت می‌کردند، از سالن ورزش خارج شدند و ا/ت را در سالن که حالا بسیار ساکت‌تر شده بود، تنها گذاشتند. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟑𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 سکوتی که بعد از رفتن آن‌ها در سالن حاکم شد، سنگین بود. تنها صدای برخورد توپی که از گوشه‌ای دیگر از سالن به زمین می‌خورد و صدای آرام سیستم تهویه به گوش می‌رسید. ا/ت روی سکوها نشسته بود و حالا فضای خالی اطرافش از چند دقیقه قبل بزرگ‌تر و ساکت‌تر به نظر می‌رسید. تهیونگ نرفته بود. او کنار درِ رختکن ایستاده بود؛ کیفش روی یکی از شانه‌هایش قرار داشت و از فاصله‌ای نه‌چندان نزدیک به ا/ت نگاه می‌کرد. این بار نگاهش را از او برنمی‌داشت. حالت ایستادنش آرام و بی‌تفاوت به نظر می‌رسید، اما نگاهش تضادی عجیب با ظاهر خونسردش داشت. صبر کرد تا ا/ت متوجه حضورش شود... تا زمانی که نگاهشان به هم گره خورد. سپس سکوت سالن را شکست و گفت: «که این‌طور... می‌خوای تنهایی برگردی؟» لحنش نه از روی نگرانی بود و نه کاملاً بی‌تفاوت؛ بیشتر شبیه یک سؤال همراه با کنجکاوی یا حتی پیشنهادی بود که به سختی حاضر شده باشد آن را مطرح کند. «بعد از تمرین، خیلی زود این محوطه خلوت و تاریک میشه.» ا/ت با تعجب به او نگاه کرد. «...فکر کردم رفتی.» یک بار پلک زد و کمی سرش را کج کرد. «مگه الان نرفته بودی؟» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟒𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 تهیونگ نفس کوتاهی از بینی بیرون داد؛ چیزی شبیه به خنده، اما آن‌قدر کمرنگ که به‌سختی می‌شد متوجهش شد. با قدم‌هایی آرام به سمت سکوها آمد. صدای کفش‌های ورزشی‌اش روی کفپوش چوبی سالن آرام در فضا می‌پیچید. در فاصله‌ای مناسب از ا/ت ایستاد و به نرده‌ی فلزی کنار سکو تکیه داد. نگاهش را به ا/ت دوخت؛ همان نگاه آرام و غیرقابل‌خواندن همیشگی. «نظرم عوض شد.» ساده و کوتاه این را گفت. «راننده‌م جلوی در اصلی منتظره... مسیرش هم از کنار خوابگاه‌ها می‌گذره.» چند لحظه سکوت کرد. نگاهش به توپ بسکتبالی افتاد که هنوز کنار زمین قرار داشت. بعد آرام‌تر از قبل گفت: «ضمن اینکه... دوست ندارم کسی رو توی جایی که هنوز نمی‌شناسه، تنها بذارم.» نگاهش دوباره به ا/ت برگشت. «مخصوصاً کسی که ادعا می‌کنه تمرین نکرده، ولی اون‌طوری توپ رو پرتاب می‌کنه.» برای اولین بار... گوشه‌ی لب تهیونگ خیلی نامحسوس بالا رفت. نه یک لبخند واقعی... فقط رد محوی از آن. همان مقدار هم، بیشترین احساسی بود که تمام روز از خودش نشان داده بود. ا/ت با تعجب به او نگاه کرد. «فکر کردم رفته باشی.» دست‌هایش را آرام روی هم گذاشت و لبخند محوی زد. «و... فرض کنیم برای اون پرتاب تمرین کرده بودم.» لحظه‌ای مکث کرد و بعد با احترام ادامه داد: «ولی ممنون. راننده‌ی من هم منتظرمه، پس نیازی نیست زحمت بکشی.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
آماری که هستیم:۲۴۱+ آماری که خز میشه:۲۵٠+ همین الان جوین شو👇🏾👺 https://eitaa.com/cherry_405 فقط 9 نفر دیگه
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟓𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 حالت چهره‌ی تهیونگ تغییر کرد. نه از روی ناامیدی... بلکه انگار دوباره آن دیوار همیشگی بین خودش و بقیه را بالا کشیده باشد. از نرده فاصله گرفت و صاف ایستاد. رد محو لبخندش همان‌قدر سریع که آمده بود، از بین رفت. کوله‌اش را روی شانه جابه‌جا کرد و برای چند ثانیه بیشتر از حد معمول به چهره‌ی ا/ت نگاه کرد. بعد کوتاه و قاطع گفت: «باشه.» مکثی کرد. «هرطور خودت می‌خوای.» چند قدم به سمت خروجی برداشت. اما دوباره ایستاد و از روی شانه‌اش نگاهی به ا/ت انداخت. با همان لحن سرد و بی‌تفاوت همیشگی گفت: «فقط اگه گم شدی، انتظار نداشته باش دنبالت بگردم.» مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: «کارهای مهم‌تری از راهنمایی کردن بقیه دارم.» این بار دیگر منتظر جواب نماند. با قدم‌هایی مطمئن به سمت درهای بزرگ سالن رفت و از آنجا خارج شد. ا/ت برای لحظه‌ای چشمانش از تعجب گرد شد. قبل از اینکه فرصت فکر کردن داشته باشد، با عجله دنبالش دوید. «هی... وایسا!» دستش را دراز کرد و به‌آرامی مچ دست تهیونگ را گرفت؛ درست قبل از اینکه درِ سالن را باز کند. سرش را بالا آورد و با لبخند کوچکی که کمی خجالت در آن پیدا بود، گفت: «حداقل تا درِ خروجی همراهم بیا.» بعد با خنده‌ی آرامی اضافه کرد: «قول می‌دم بعد از اون دیگه ازت نخوام راهنمای دانشگاه بشی.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟔𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 تهیونگ همان لحظه‌ای که انگشتان ا/ت به مچ دستش برخورد کرد، در جایش خشک شد. عضلاتش غریزی منقبض شدند؛ واکنشی که انگار از سال‌ها عادت به دوری از تماس ناگهانی با دیگران در وجودش مانده بود. اما وقتی نگاهش از دست ا/ت به چهره‌ی او رسید، آن تنش آرام‌آرام از بین رفت. دستش را عقب نکشید. چشم‌هایش کمی باریک شد و با دقت به صورت ا/ت خیره ماند؛ خجالتی که سعی می‌کرد پنهانش کند، لبخند کوچک روی لب‌هایش و آرامشی که با وجود رفتار سرد او هنوز حفظ کرده بود. بیشتر دخترهایی که جرئت می‌کردند او را لمس کنند، یا دستپاچه می‌شدند یا از شدت هیجان سرخ می‌شدند. اما ا/ت فقط انگار درخواستی کاملاً عادی کرده بود. تهیونگ زیر لب گفت: «عجب آدم سمجی هستی...» با این حال، هیچ عصبانیتی در صدایش نبود. آرام مچ دستش را چرخاند و با ملایمت، دست ا/ت را از روی مچ خودش کنار زد. بعد درِ سالن را برایش باز کرد. یک قدم کنار رفت تا راه برای عبور ا/ت باز شود، اما نگاهش همچنان او را دنبال می‌کرد. در نهایت با صدایی آرام گفت: «باشه...» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚