eitaa logo
فور نه 𐙚
277 دنبال‌کننده
4 عکس
0 ویدیو
0 فایل
نام فیک:دختر که همه چیز را تغییر داد ژانر: • مدرسه‌ای 🏫 • عاشقانه 🤍 • درام 🎭 • دوستی 🫂 • اسلو برن (رابطه‌ای که به‌آرامی شکل می‌گیرد) ❤️‍🔥 شخصیت‌های اصلی: • کیم تهیونگ • جون جونگکوک • پارک جیمین • ا/ت وضعیت: در حال انتشار فضای داستان: دبیرستان
مشاهده در ایتا
دانلود
همسایه پرایوت بنده 𓆉 آمارم:۲۴٠+𓆉 آمارت:۱۵٠+𓆉 پرایوتم: @gilr1390l چنلم: @cherry_405
درود و نور✨ صبحتون بخیر🌝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟏𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 جونگکوک با لبخند پهنی به جیمین آرنج زد. «دیدی؟ گفتم میاد.» جیمین خنده‌ی کوتاهی کرد و نگاهی از گوشه‌ی چشم به تهیونگ انداخت. «ته، امروز زیادی ساکتی. چیزی شده؟» تهیونگ حتی سرش را هم بلند نکرد. در حالی که بی‌هدف صفحه‌ی گوشی‌اش را بالا و پایین می‌کرد، با همان حالت بی‌تفاوت همیشگی گفت: «نه.» جونگکوک با لحن شیطنت‌آمیزی تکرار کرد: «نه، هوم؟» بعد دوباره رو به ا/ت کرد و با انرژی همیشگی‌اش گفت: «خب ا/ت، آماده‌ای امروز هم مرکز توجه همه باشی؟ قبل از اینکه حتی به پله‌های دانشگاه برسی، دیدم نصف دانشجوهای سال دوم داشتن نگات می‌کردن.» جیمین به ستون تکیه داد و با کنجکاوی پرسید: «راستی، امروز صبح تونستی راحت کلاس رو پیدا کنی؟ یا هنوز هم لازم باشه همون سرویس راهنمایی که دیروز گفتیم رو برات انجام بدیم؟» ا/ت با لبخند آرامی شانه بالا انداخت. «راستش ترجیح می‌دم به جای اینکه مرکز توجه باشم، فقط یه دانشجوی معمولی باشم.» بعد با نگاهی به جیمین ادامه داد: «و در مورد پیدا کردن کلاس... این بار تونستم بدون گم شدن مسیرم رو پیدا کنم.» لبخند محوی زد و با لحنی شوخ اضافه کرد: «پس فکر کنم فعلاً لازم نباشه از سرویس راهنماییتون استفاده کنم.» جونگکوک با خنده گفت: «حیف شد، داشتم کم‌کم به شغل جدیدم عادت می‌کردم.» جیمین هم خندید. «نگران نباش، هنوز فرصت هست. این دانشگاه اون‌قدر بزرگه که بالاخره یه روز گم میشی.» ا/ت هم با خنده‌ی کوتاهی سرش را تکان داد. «امیدوارم اون روز نرسه.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟐𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 درست همان لحظه، تهیونگ ناگهان گفت: «بالاخره اون روز می‌رسه.» صدایش میان شوخی و خنده‌ی آن‌ها پیچید و باعث شد جونگکوک و جیمین همان لحظه ساکت شوند. تهیونگ هنوز نگاهش روی گوشی بود. چند ثانیه بعد، صفحه‌ی گوشی را خاموش کرد و آن را داخل جیبش گذاشت. بعد سرش را بالا آورد و مستقیم به ا/ت نگاه کرد. حالت چهره‌اش مثل همیشه خنثی بود، اما همان نگاه عمیق و مرموزی که روز قبل دیده بود، دوباره در چشم‌هایش پیدا بود. با آرامش گفت: «بخش شرقی دانشگاه مثل یه هزارتوعه. بیشتر دانشجوهای سال اول، توی هفته‌ی اول سر از زیرزمین درمیارن.» بعد از ستون فاصله گرفت و یک قدم به ا/ت نزدیک‌تر شد. «اگه برنامه‌ی کلاسی‌مون یکی باشه... احتمالاً کلاس ریاضی رو با هم داریم.» جیمین با تعجب نگاهی بین تهیونگ و ا/ت جابه‌جا کرد و با شیطنت گفت: «کلاس ریاضی؟ از کی تا حالا برات مهم شده که کی توی کلاساته، ته؟» تهیونگ هیچ جوابی نداد. ا/ت چند لحظه به او نگاه کرد. «این حرفت... با توجه به شناختی که ازت پیدا کردم، غیرمنتظره بود.» گوشه‌ی لبش با شیطنت بالا رفت. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟑𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 حالت چهره‌ی تهیونگ هیچ تغییری نکرد. اما عضله‌ی فکش آن‌قدر نامحسوس منقبض شد که اگر کسی با دقت نگاه نمی‌کرد، متوجهش نمی‌شد. او عادت نداشت کسی این‌طور روبه‌رویش بایستد... آن هم با لبخندی که انگار اصلاً تحت تأثیر شهرت و شخصیت سردش قرار نگرفته بود. با صدایی آرام و محکم گفت: «زیادی بهش فکر نکن.» بعد بی‌درنگ چرخید و بدون اینکه منتظر جواب بماند، به سمت ساختمان اصلی دانشگاه راه افتاد. «فقط از دور خودم چرخیدن خوشم نمیاد.» جونگکوک و جیمین نگاهی به هم انداختند. جونگکوک کمی به جیمین نزدیک شد و آن‌قدر بلند زمزمه کرد که ا/ت هم بشنود: «خودش بیشتر از همه داره بهش فکر می‌کنه.» جیمین خنده‌ای کرد و سرش را تکان داد. بعد رو به ا/ت گفت: «بیا بریم... قبل از اینکه برای ثابت کردن حرفش، سرعت راه رفتنش رو دو برابر کنه.» جونگکوک خندید. «اون وقت باید دنبالش بدویم!» ا/ت هم بی‌اختیار لبخند زد و همراه آن‌ها به سمت ساختمان حرکت کرد. تهیونگ چند قدم جلوتر از همه راه می‌رفت... اما با وجود اینکه حتی یک بار هم برنگشت، انگار کاملاً حواسش به این بود که آن‌ها پشت سرش می‌آیند. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟒𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 در تمام مسیر تا ساختمان اصلی، جونگکوک و جیمین مثل همیشه مشغول شوخی با هم بودند. جونگکوک هر چند ثانیه یک‌بار چیزی می‌گفت که باعث خنده‌ی جیمین می‌شد. ا/ت هم گاهی لبخند می‌زد و به حرف‌هایشان گوش می‌داد. اما تهیونگ... همچنان چند قدم جلوتر راه می‌رفت. وقتی به درِ ساختمان رسیدند، تهیونگ در را باز کرد. بدون اینکه چیزی بگوید، کنار ایستاد تا بقیه اول وارد شوند. جونگکوک با تعجب زیر لب گفت: «امروز واقعاً عجیبه...» جیمین آهسته جواب داد: «آره... منم دارم کم‌کم نگران می‌شم.» ا/ت با تعجب نگاهی کوتاه به تهیونگ انداخت. «ممنون.» تهیونگ فقط سرش را خیلی آرام تکان داد. نه لبخند زد... نه چیزی گفت. بعد از اینکه هر سه نفر وارد شدند، خودش هم بی‌سروصدا پشت سرشان وارد ساختمان شد. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟓𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 راهرو پر از دانشجو بود. همهمه‌ی گفت‌وگوها و صدای قدم‌های عجولانه از هر طرف به گوش می‌رسید. تهیونگ با همان آرامش همیشگی از میان جمعیت عبور می‌کرد؛ طوری که دانشجوها ناخودآگاه برایش راه باز می‌کردند. نگاه‌های زیادی دنبالش می‌رفت، اما بیشترشان خیلی زود نگاهشان را می‌دزدیدند. او به هیچ‌کس توجهی نمی‌کرد. حتی به دخترهایی که کاملاً مشخص بود سعی داشتند توجهش را جلب کنند. جونگکوک با خنده آرنجی به جیمین زد. «پس کلاس ریاضی... ته واقعاً مسیر کلاس رو بلده؟ این خودش یه اتفاق عجیبه.» جیمین با شیطنت جواب داد: «احتمالاً فقط داره مطمئن میشه ا/ت دوباره توی هزارتوی بخش شرقی گم نشه.» بعد با خنده اضافه کرد: «وگرنه شاید دوباره مجبور بشه مثل دیروز تا خروجی همراهیش کنه.» شانه‌های تهیونگ کمی سفت شد. نه حرفی زد... نه مخالفتی کرد... فقط مثل قبل به راهش ادامه داد و نگاهش را از راهروی روبه‌رو برنداشت. چند لحظه بعد، هر چهار نفر مقابل درِ چوبی بزرگ کلاس ایستادند. تهیونگ ناگهان قدم‌هایش را متوقف کرد. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
ما هم ۲۳۹ ملکه داریم 🍒𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟔𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 تهیونگ درست قبل از ورود به کلاس ایستاد. چشم‌هایش کمی باریک شد. «جای نشستن‌ها عوض شده.» جونگکوک اخم کرد. «چی؟» تهیونگ با سر به سمت جلوی کلاس اشاره کرد. برگه‌ی جدیدی روی در نصب شده بود. همه‌ی دانشجوها برای دیدنش دور آن جمع شدند. جیمین خودش را میان جمعیت جا داد و شروع به خواندن اسامی کرد. «...داری شوخی می‌کنی.» جونگکوک پرسید: «چی شده؟» جیمین آرام برگشت و لبخند بزرگی روی لبش نشست. «ته...» با انگشت به برگه اشاره کرد. «تو و ا/ت کنار هم نشستین.» برای اولین بار آن صبح، حالت چهره‌ی تهیونگ خیلی جزئی تغییر کرد. «...چی؟» جونگکوک زد زیر خنده. «خب... این دیگه قراره جالب بشه.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟕𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 تهیونگ برای چند لحظه، بی‌صدا به برگه خیره ماند. نگاهش روی ردیفی که اسمش نوشته شده بود، ثابت ماند... درست کنار آن، اسم ا/ت قرار داشت. Kim Taehyung — Seat 14 ا/ت — Seat 15 نه تکان خورد... نه چیزی گفت. انگار هوای اطرافش برای چند لحظه سردتر شده بود؛ در حالی که سعی می‌کرد این اتفاق را هضم کند. جونگکوک با خنده محکم روی شانه‌اش زد. «ته، این‌قدر قیافه‌ی بدبختا رو نگیر! فقط جای نشستنته.» بعد با شیطنت ادامه داد: «مگه اینکه می‌ترسی ا/ت توی کلاس ریاضی هم ازت بهتر باشه.» تهیونگ بدون اینکه حتی به او نگاه کند، با همان صدای آرام اما خطرناکش گفت: «من از هیچ‌چیز نمی‌ترسم.» بعد بی‌معطلی از میان جمعیت دانشجوها عبور کرد. در حالی که شانه‌اش به چند نفر برخورد می‌کرد، بدون اینکه حتی عذرخواهی کند، راهش را باز کرد. او اولین نفری بود که وارد کلاس شد. صدای قدم‌های محکم و منظمش در فضای کلاس پیچید. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟖𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 جیمین نگاهی به لیست انداخت و بعد با خنده‌ی کوتاهی زیر لب گفت: «بیچاره استاد...» جونگکوک با تعجب پرسید: «چرا؟» جیمین شانه بالا انداخت. «فقط تصور کن... تهیونگ و ا/ت، کنار هم، یک ترم کامل.» جونگکوک خنده‌اش گرفت. «به نظرت چند روز طول می‌کشه تا ته از کوره در بره؟» جیمین با خونسردی جواب داد: «اگه بخوام خوش‌بین باشم... سه روز.» ا/ت که هنوز به برگه نگاه می‌کرد، لبخند محوی زد. «شاید قبل از تموم شدن هفته، هر دومون بهش عادت کنیم.» جونگکوک با خنده گفت: «اگه تهیونگ به یه نفر عادت کنه، اون روز رو جشن می‌گیرم.» جیمین درِ کلاس را باز کرد. «خب... بریم ببینیم این ترم قراره چه بلایی سرمون بیاد.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟗𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 تهیونگ از قبل روی صندلی شماره ۱۴ نشسته بود. پاهای بلندش را زیر میز دراز کرده بود و کیفش را بی‌خیال کنار صندلی روی زمین انداخته بود. به هیچ‌کس نگاه نمی‌کرد. حتی به جلوی کلاس هم نگاه نمی‌کرد. فقط با فکی منقبض، مستقیم روبه‌رویش را خیره شده بود. جونگکوک و جیمین هم پشت سر او وارد کلاس شدند و چند ردیف عقب‌تر نشستند. در حالی که آرام با هم پچ‌پچ می‌کردند و خنده‌شان را به زور نگه می‌داشتند. چند لحظه بعد... زهرا وارد کلاس شد. برای یک لحظه کوتاه، وقتی از کنار ردیف صندلی‌ها رد می‌شد، کلاس در سکوت فرو رفت. تهیونگ سرش را به سمت او برنگرداند. اما انگشت‌هایش محکم‌تر لبه‌ی میز را گرفت. حضور او را حس می‌کرد... بوی ملایم عطرش... و صدای آرام قدم‌هایش... که به صندلی درست کنار او نزدیک می‌شد. وقتی زهرا روی صندلی کناری نشست، تهیونگ خیلی آرام، طوری که صدایش میان همهمه‌ی کلاس گم شود، گفت: «دیر کردی.» با این حال... هنوز هم حتی به او نگاه نکرد. زهرا کیفش را روی زمین گذاشت و نگاهی به او انداخت. «فقط سی ثانیه بعد از تو رسیدم.» لبخند محوی زد. «فکر نمی‌کردم متوجه بشی.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚