eitaa logo
فور نه 𐙚
268 دنبال‌کننده
4 عکس
0 ویدیو
0 فایل
نام فیک:دختر که همه چیز را تغییر داد ژانر: • مدرسه‌ای 🏫 • عاشقانه 🤍 • درام 🎭 • دوستی 🫂 • اسلو برن (رابطه‌ای که به‌آرامی شکل می‌گیرد) ❤️‍🔥 شخصیت‌های اصلی: • کیم تهیونگ • جون جونگکوک • پارک جیمین • ا/ت وضعیت: در حال انتشار فضای داستان: دبیرستان
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟗𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 تهیونگ از قبل روی صندلی شماره ۱۴ نشسته بود. پاهای بلندش را زیر میز دراز کرده بود و کیفش را بی‌خیال کنار صندلی روی زمین انداخته بود. به هیچ‌کس نگاه نمی‌کرد. حتی به جلوی کلاس هم نگاه نمی‌کرد. فقط با فکی منقبض، مستقیم روبه‌رویش را خیره شده بود. جونگکوک و جیمین هم پشت سر او وارد کلاس شدند و چند ردیف عقب‌تر نشستند. در حالی که آرام با هم پچ‌پچ می‌کردند و خنده‌شان را به زور نگه می‌داشتند. چند لحظه بعد... زهرا وارد کلاس شد. برای یک لحظه کوتاه، وقتی از کنار ردیف صندلی‌ها رد می‌شد، کلاس در سکوت فرو رفت. تهیونگ سرش را به سمت او برنگرداند. اما انگشت‌هایش محکم‌تر لبه‌ی میز را گرفت. حضور او را حس می‌کرد... بوی ملایم عطرش... و صدای آرام قدم‌هایش... که به صندلی درست کنار او نزدیک می‌شد. وقتی زهرا روی صندلی کناری نشست، تهیونگ خیلی آرام، طوری که صدایش میان همهمه‌ی کلاس گم شود، گفت: «دیر کردی.» با این حال... هنوز هم حتی به او نگاه نکرد. زهرا کیفش را روی زمین گذاشت و نگاهی به او انداخت. «فقط سی ثانیه بعد از تو رسیدم.» لبخند محوی زد. «فکر نمی‌کردم متوجه بشی.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟎𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 «من همه‌چیز رو متوجه می‌شم.» برای اولین بار، سرش را به سمت زهرا برگرداند و مستقیم به او نگاه کرد. چشم‌های تیره‌اش مثل همیشه آرام و غیرقابل‌خواندن بودند، اما پشت آن نگاه، رگه‌ی محوی از توجه دیده می‌شد؛ نه از روی عصبانیت، بلکه نوعی دقت و تمرکز که باعث می‌شد فاصله‌ی بین آن دو ناگهان کمتر به نظر برسد. بعد دستش را داخل کیفش برد. یک دفتر و یک خودکار بیرون آورد و با حرکاتی دقیق و منظم آن‌ها را روی میز گذاشت. سپس با لحنی کاملاً جدی و بی‌حاشیه گفت: «سی ثانیه هم برای شروع یک کلاس کافیه.» دفترش را روی یک صفحه‌ی خالی باز کرد و صدای ورق خوردن کاغذ، در سکوت کلاس پیچید. چند ردیف عقب‌تر... جونگکوک خودش را به جیمین نزدیک کرد و آهسته گفت: «دیدی؟ واقعاً بهش نگاه کرد... تازه اخم هم نکرد!» جیمین آرام سرش را تکان داد. «فکر کنم پیش‌بینی سه روزه‌مون اشتباه بود... باید دوباره حسابش کنیم.» زهرا چیزی نگفت. فقط خیلی آرام سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و نگاهش را به جلوی کلاس دوخت. بدون اینکه حرف دیگری بزند، دفترش را باز کرد و درِ خودکارش را برداشت؛ انگار آن گفت‌وگو، از نظر او همان‌جا تمام شده بود. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
فور نه 𐙚
اینم از عمل به قول
00:00+¹