𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟒𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
برای چند لحظه، کلاس در سکوت فرو رفت.
ا/ت با آرامش از جایش بلند شد، گچ را برداشت و به سمت تخته رفت.
چند ثانیه با دقت به معادله نگاه کرد.
بعد، بدون کوچکترین تردیدی، شروع به نوشتن کرد.
او به جای اینکه راهحل تهیونگ را تکرار کند، سؤال را با روشی کاملاً متفاوت حل کرد.
با هر مرحلهای که توضیح میداد، سکوت کلاس بیشتر میشد.
حتی استاد هم دستبهسینه ایستاده بود و با دقت به راهحل او نگاه میکرد.
وقتی ا/ت کارش را تمام کرد، گچ را روی لبهی تخته گذاشت و یک قدم کنار رفت.
استاد چند لحظه به تخته خیره ماند.
بعد لبخندی زد.
«عالی.»
با رضایت سر تکان داد.
«دو روش متفاوت...»
نگاهش بین تهیونگ و ا/ت جابهجا شد.
«...و هر دو کاملاً درست.»
همهمهی آرامی در کلاس پیچید.
جونگکوک با تعجب پلک زد.
«...واقعاً حلش کرد.»
جیمین با لبخند کوتاهی گفت:
«میدونستم از پسش برمیاد.»
برای اولین بار از شروع کلاس...
تهیونگ مستقیم به ا/ت نگاه کرد.
نه از روی کنجکاوی...
بلکه از روی احترام.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟓𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
تهیونگ نگاهش را تا وقتی ا/ت به سمت صندلیاش برمیگشت، از او برنداشت.
قدمهای آرام و مطمئنش را دنبال کرد.
وقتی ا/ت نشست، تهیونگ فوراً نگاهش را برنگرداند.
صبر کرد تا او کاملاً سر جایش بنشیند، بعد دوباره نگاهش را به سمت تخته برگرداند.
حالت چهرهاش مثل همیشه غیرقابلخواندن بود.
اما...
خودکارش دیگر روی کاغذ حرکت نمیکرد.
چند لحظه بعد، خیلی آرام، طوری که فقط ا/ت صدایش را بشنود، گفت:
«جالب بود.»
هنوز هم به او نگاه نمیکرد.
نگاهش روی تختهای بود که راهحل ا/ت هنوز با رد سفید گچ روی آن دیده میشد.
بعد ادامه داد:
«روش انتگرالگیری جزءبهجزء...»
«تا حالا ندیده بودم کسی توی این کلاس از اون استفاده کنه.»
برای اولین بار، از گوشهی چشم نگاهی کوتاه اما عمیق به ا/ت انداخت.
همان یک نگاه، از هر تعریفی که تا به حال از کسی کرده بود، ارزش بیشتری داشت.
بعد خیلی آرام گفت:
«پس فقط برای پر کردن صندلی اینجا نیستی، نه؟»
چند ردیف عقبتر...
جیمین آرام به پهلوی جونگکوک زد.
«دیدی؟»
«واقعاً خودش بحث ریاضی رو شروع کرد.»
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟔𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
ا/ت برای لحظهای به او نگاه کرد و لبخند محوی روی لبش نشست.
«نمیدونستم برای بودن اینجا، دلیل درست یا غلطی وجود داره.»
دفترش را آرام بست.
«من فقط از حل کردن مسئلهها لذت میبرم.»
چند لحظه، بین آن دو سکوت برقرار شد.
تهیونگ چند ثانیه به حالت چهرهی او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام سرش را تکان داد.
«...خوبه.»
فقط همین یک کلمه بود.
اما از زبان تهیونگ...
بیشتر شبیه یک تأیید بود تا یک جواب معمولی.
چند ردیف عقبتر، جونگکوک آرام خودکارش را پایین آورد.
«...الان ته واقعاً ازش تعریف کرد؟»
جیمین به پشت سر تهیونگ خیره شد.
«فکر نکنم خودش هم فهمیده باشه که این یه تعریف بود.»
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
_ میگما یه کانالی میخوام که وسایل کیوت و دست ساز و با قیمت پایین باشه اما هر جا میگردم پیدا نمیکنم😔😞😢
+ این که نگرانی نداره من یه کانال بهت معرفی میکنم که هم کیفت بالا و محصولات کیوت با قیمت پایین داره و تازه ارسال هم داره😉
+ تازه حتی پایین تر از قیمت کرانچی و پفک😁
_ پس میشه زود لینکشو بدی😃😃
+ بله حتما😘
https://eitaa.com/sugkdnxz
هدایت شده از ᥬ𑪎N𑪍ּ♪a๋࣭mຼiּسکرت
د๋࣭᪾رຼود᪾᪾꤬ꫂ᭪݁ س๋࣭ک꤬رت د๋࣭ا꤬رຼیم ح꤬رف๋࣭꤬ی د꤬ر๋࣭خ꤬وا๋࣭س̴๋࣭تی๋࣭ چ̴๋࣭ی꤬ز๋࣭ی د̴ا๋꤬࣭رຼ̴ید د꤬رخ꤬دم̴ت᪾م
اຼ๋࣭ی̴گ؟ ن᪾๋࣭کຼنຼید
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2v0pr9p&btn=درخواستی.ها
═════════════════════
چنل؟
https://eitaa.com/joinchat/3036022408Ce595706253
═════════════════════