نگاهش را به دوردست ها دوخت
لبخند کمرنگی زد و به غروب خورشید نگاه کرد
موهای دخترک در باد تکان میخورد.
در ذهنش افکار شلوغ و زیادی رفت و امد و میکرد
دخترک پاهایش را جمع کرد و به درخت بید ایستاده در صخره تکیه داد؛
موهایش را پشت گوشش زد، دفتر و خودکارش را دراورد و مینوشت..
مینوشت و مینوشت و باز هم مینوشت...
باد از وزیدن ایستاد؛برای مدتی فقط صدای برخورد خودکار دخترک با ورقه های دفترش شنیده میشد.
دخترک همچنان مینوشت
مینوشت...
مینوشت....
آنقدر نوشت که دیگر نتوانست...
جوهر خودکارش کم اورده بود
لبخند کمرنگی زد و سرش و بالا گرفت
هوا تاریک شده بود و دخترک حتی متوجه گذر زمان نشده بود.
به لب پرتگاه رفت و ایستاد..
دریا طوفانی بود و گاها قطرات اب را در صورتش حس میکرد
دخترک در زیر نور ماه و با جسارت ایستاده بود
دفتر در دستش را در اغوش گرفت
اما فکر کرد و فکر کرد..
چراغ درونش هنوز خاموش نشده بود..
مسیر هنوز تمام نشده بود...