چشمانش را بست؛ شروع به فکر کردن کرد
در اتاقی سرد و تاریک بر روی تختش دراز کشیده بود، عروسکش را در اغوش گرفته و اشک میریخت.
نمیدانم ادم ها با او چه کرده بودند که در تابستانی سوزان چنین سرمایی حس میکرد...
ِعروسکش را ارام نوازش میکرد.
چرا که کسی را نداشت که اورا در اغوش بگیرد.
همانطور که بی صدا اشک میریخت لبخند کمرنگی زد؛شاید هم لبخندی پر از درد....
شاید قدردان عروسکش بود
قدردان بالش هایش،اتاقش...
چرا که فقط انها بیصدا به اشک هایش گوش دادند و قضاوتش نکردند.
نفسی عمیق کشید
حس میکرد انهاهم با دیدن حالش ناراحت میشوند.
ان جسم های بیجان تمام دلخوشی اش شده بودند..
میدانست هرزمان بخواهد میتواند در اغوش انها اشک بریزد
او دلتنگ بود
دلتنگ کسی که هیچوقت نبوده...
𝓒𝘩𝘦𝘳𝘳𝘺 𝘯𝘪𝘨𝘩𝘵𝘴
چشمانش را بست؛ شروع به فکر کردن کرد در اتاقی سرد و تاریک بر روی تختش دراز کشیده بود، عروسکش را در اغ
انگار داشتم نوشته خودمو میخوندم اینقدری من بود.