سر آغاز راهی بودم که مقصدی
نامعلوم داشت خیابانی پوشیده از
ترس و دوشیده از عشق
سر انجام حالی بودم که آینده ای نامشروع داشت و من چه بی پروا در پی پروانه شدن چه دیوانه و بیبال در پی پرواز
سهم ما قاطی با آتش نبود و تنها
کمی گرمی مارا بس بود که از بازی
با آتش سوخته شدیم