«اگه فرزندت به حرفت گوش نمیکنه این قصه رو واسش بخون.»
توی یک جنگل سرسبز آفتاب پرست کوچولویی به نام ماری " زندگی میکرد ماری تازه یاد گرفته بود که " چطوری خودش رو همرنگ چیزهایی که دور و برش وجود دارن بکنه برای همین خیلی خوشحال بود. او یک بار روی برگهای درخت میرفت و خودش رو سبز میکرد. یک بار روی سنگ میشست و خودش رو همرنگ سنگ میکرد. ماری از اینکه بزرگ شده بود، خیلی کیف میکرد.
روزها گذشت و گذشت و ماری بزرگتر و بزرگتر میشد. یک روز ماری به باباش گفت: بابا میشه دیگه شما بهم غذا ندين؟ من بزرگ شدم و خودم میخوام غذامو پیدا کنم. بهم یاد میدین؟". بابا از اینکه ماری بزرگتر شده بود و خودش میخواست غذاشو پیدا کنه خیلی خوشحال بود برای همین به ماری گفت: این خیلی خوبه که خودت میخوای غذاتو پیدا کنی. من بهت یاد میدم که چطور میتونی زبونتو دراز کنی و غذاتو ببری توی دهنت. اما باید حواست باشه در جاهای خطرناک هیچوقت سعی نکن زبونتو در بیاری قبل از اینکه زبونتو در بیاری اول باید مطمئن شی که غذاتو پیدا کردی ماری از بابا تشکر کرد . کمی بعد چیزی به ذهن بابا رسید و گفت عزیزم اگه از کسی عصبانی شدی لازم نیست زبونتو در بیاری نباید با زبونت بزنیش زبونت برای گرفتن غذاست. ماری شاد و شنگول در جنگل میگشت تا غذاشو و چندبار زبونشو همونطور که یاد گرفته بود در آورد. کمی پیدا کنه همینطور که راه میرفت و چهارچشمی همه جا رو نگاه میکرد یه مگس رو دید که روی نازکترین شاخه درخت نشسته. او از درخت تا مگس بالا رفت تا رو بگیره. اما یاد حرف باباش افتاد که آروم آروم میگفت: جاهای خطرناک دنبال غذات نباش. وقتی حرف بابا اومد تو ذهنش ماری از درخت پایین اومد اما هنوز هم دنبال غذا بود. تا اینکه یه پشه رو دید پشه روی سنگ نشسته بود. ماری آروم آروم راه رفت و دید که پشه پرید و کمی اونورتر روی علفها نشست.
بعد آروم آروم نزدیک شد و زبونش رو دراز کرد و پشه رو گرفت.
ماری از اینکه خودش تونسته بود غذاشو پیدا کنه و بخوره خیلی خوشحال بود. چند روزی گذشت و ماری هر روز غذاشو پیدا میکرد و همونطور که بابا گفته بود میگرفتش و میخورد. ماری فکر میکرد خیلی بزرگ شده برای همین به بابا و مامانش گفت دیگه بزرگ شدم و خودم میدونم باید چکار کنم دیگه لطفا بهم نگید چکار کن و چکار نکن. مامان ماری رو بغل کرد و گفت حق با توئه فقط یادت باشه که اگه مطمئن بودی غذاتو دیدی باید زبونتو در بیاری و بگیریش
حالا ماری فکر میکرد اونقدر بزرگ شده که میتونه هر کاری خواست بکنه. او گرسنه شده بود و توی جنگل قدم میزد. چشمش به یه غذا افتاد که پشت درخت بود ماری هر چقدر صبر کرد اون غذا از جاش جم نخورد. ماری به خودش گفت: حتما غذاست دیگه لازم نیست مطمئن شم. من دیگه بزرگ شدم لازم نیست همیشه به حرف بابا مامانم گوش کنم و بعد آروم آروم از پشت درخت نزدیک غذا شد و فورا زبونشو سمت غذا پرتاب کرد اما زبونش خیلی درد گرفت. انگار یه خاری رفته بود توی زبونش ماری از درد به خودش میپیچید زبونش خون اومده بود و خیلی اذیت شد تا اینکه غذا حرکت کرد وقتی غذا حرکت کرد و از پشت درخت بیرون اومد ماری دید که اون چیزی که فکر میکرده غذا بوده یه خار از پشت یه جوجه تیغی بوده ماری زبونش رو ناز میکرد و به خودش میگفت بهتر بود مطمئن میشدم که غذا بوده بعد زبونمو دراز میکردم بهتر بود به حرف بابا و مامانم گوش میکردم!".
پایان...
#قصه_آموزشی
🏠#کانال_دردونه
💚 ∩_∩
. (◍•ᴗ•◍) 💜
┏━━━∪∪━━━┓
🧡 @childrin1 💛
┗━━━━━━━━━┛
@childrin1کانال دردون...mp3
3.7M
#قصه_صوتی
"عینک"
با صدای (خاله شادی)
👆👆👆
🦋
🎨🦋
╲\╭┓
╭🦋🎨 🆑 @childrin1
┗╯\╲
4_5888782333300966432.mp3
9.29M
#لالایی_صوتی
"گل زنبق"
با صدای (پگاه رضوی)
جدید*
♡تقدیم به همه ی کسانی که برای آرامش و امنیت کودکان تلاش میکنند.♡
❤️
✨❤️
❤️✨❤️
╲\╭┓
╭ ✨❤️ 🆑 @childrin1
┗╯\╲
@childrin1.کانال دُردونه.mp3
3.74M
#قصه_صوتی
"فرشته های نقاش"
با صدای (خاله شادی)
💚 ∩_∩
(„• ֊ •„)💚
┏━━━∪∪━━━┓
⭐️ @childrin1 ⭐️
┗━━━━━━━━━┛
@childrin1کانال دردونه.mp3
2.28M
⭐️💜لالایی خراسانی (گل فیروزه)💜⭐️
لالایی چرخ نخ تابی
به آوازش تو می خوابی
لالا لایی گل غوزه
سفید و سبز و عنابی
لالا سیب و انار من
لالایی زعفران من
بخند ای دونه مروارید
که لبخندت جهان من
برو لولوی صحرایی
بازم شب شد تو اینجایی
نیایی پیش فرزندم
که سهم توست توتنهایی
لالا لالا، لالاش میاد
چشام بر در، باباش میاد
بازم با یک بغل پنبه
صدای کفش پاش میاد
لالالالا به مشهد شی
به پای تخت حضرت شی
اگر بازم عنایت شه
به ماه این زیارت شی
لالالالا گلم لالا
که وقت خوابته حالا
ببین تو آسمون شب
گل مهتاب اومد بالا
#لالایی
╲\╭┓
╭ ♥️🍃 🆑 @childrin1
┗╯\╲
@childrin1کانال دُردونه_6017143297867252608.mp3
14.36M
#قصه_صوتی
" قصه ی بابا"
با صدای( پگاه رضوی)
🏵
🎗🏵
🏵🎗🏵
Join🔜 @childrin1
کانال دردونه ... ...mp3
2.97M
✨🌟عروسک جون لالا🌟✨
عروسکجون، عروسکجون
دیگه شب شد، لالا.
به قربون دو چشمونت،
لالا کن، لالا.
دلم میخواد تو خواب ناز
بِری باغ آسمون،
شبچراغون خدا روُ
تو آسمون ببینی.
ستاره گل و پولک،
ستارهها مرواری.
مرواری و گل و پولک
از آسمون بچینی.
دلم میخواد تو خواب ناز
کبوتر شی، عروسک.
از روی اون ایوون پاشی،
رو بون ما بشینی.
گُلپونه شی، دُردونه شی
کنار چشمهسارون.
شاپرک شی، عروسکجون،
رو پونهها بشینی.
از خدا من نه گل میخوام،
نه کبوتر، نه پونه.
عروسکجون،
یه عروسک مَنوُ کرده دیوونه.
شاپرک شی عروسکجون،
بشینی رو دامنم.
کبوتر شی، از اون ایوون
رو بون ما بشینی.
#لالایی
╲\╭┓
╭❤️🌈 🆑 @childrin1
┗╯\╲
🍊 🍊 1403/9/3
🍁 🍊 🍁 🍊
🍁 🍁
عصر پاییزیتون بخیر و شـادی🍊
ان شـاء الله بـهتـریـن هفته را 🍊
پیش رو داشته باشید
پراز موفقیت ،پراز دلخوشی🍊
پراز آرامش ،پراز مهربانی🍊
پراز حـس خوشبختی🍊
امروزتـون عـالی 🍊
🍊 ∩_∩
(„• ֊ •„)🍊
┏━━━∪∪━━━┓
🍁 @childrin1 🍁
┗━━━━━━━━━┛