امروز مدرسه مراسم افطاری داشت ...
شروع برنامه همینطوری جواب یه مسابقه رو دادم و دیدم عه درست بود و دیدم میگن بیا بالای صحنه اصلا هم دست پاچه نشدم و خنده دار نبودم 😂😭
بعد دوستامو دیدم دونه دونه و همه چی عالی پیش رفت .
تنها قسمت خیلی بد این بود که مدرسه رو پر آدم میدیدم ...
کلاسایی که توشون فرش بود و پانسیونمون بود پر صندلی شده بودن
دوستای پانسیونم نبودن
خیلی اصن بد بود
وای قسمت عالی امروز این بود که زینب خودش با ماشین اومده بود و خیلی خفن برگشتنی تا خیابون منو رسوند😭😂
هروقت واسه یکی یه چیزی میفرستم و مطمئن نیستم از کارم
تو دلم تا ۱۰ میشمارم و میگم
اگه دید میزارم بمونه اگه ندید پاک میکنم ✅
ولی لامپ اتاقم روشنه من رو یاد امید های زندگیم نمیندازه بلکه یاد
ادیسون میندازه که چراغ رو اختراع کرد .