رفتم تو کلاسم و بچه ها داشتن کلی میگفتن میخندیدن قسمت خنده دار ماجرا فقط اون اقایی بود که پشت میکروفون حرف میزد 😂
یه بار وسط آزمون بعد از اعلام زمان میکروفونش خاموش نشد صداش میومد داشت تخمه میخورد؛ وسط آزمون همه : 😂
درباره ی خود کنکور باید بگم ، اولا
فحش های خیلی رکیک به قلمچی که من نمیفهمم کنکور چرا باید از قلمچی راحت تر باشه 💀
و خب حقیقتا سوالا سخت نبود خیلی خوب بود برای کسایی که خوندن واقعا اوکی بود فکر کنم
آزمونم که تموم شد تازه داستان شروع میشه دم در وایساده یودم یکی اومد بهم گفت پزشکی تو جیبته ها
دیدم عه مریم خوشگلمه و اره دیگه بعدشم بقیه همکلاسیامو دیدمو یهو چشمم خورد به یکی از همکلاسیای راهنماییم که خیلی وقت بود باهاش رابطه نداشتم
و رفتم باهاش کلی حرف زدم واره :")
بیرون که رفتم از دانشگاه یکی دیگه از همکلاسیای دبستانمو دیدم و باهم رفتیم یکی دیگه از دوستامونو دیدم حقیقتا دلم برا همشون تنگ شده بود و جالب اینه که من صداهاشونو یادم رفته بود باهام که حرف زدن صداهاشون برام جدید بود انگار
خلاصه که روز جالبی بود
, Paradox ,
یکی از فوبیا هام اینه که دفترچه کنکورو که دادن من وسطاش حواسم پرت شه و گوشه برگه برم نقاشی بکشمم 😭
از قضا باید بگم که نقاشی ام کشیدم . بله !
هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ بعد از کنکور :