هدایت شده از تباهدونی
خیلی عجیبه که انقد احساس تنهایی میکنم
اونم درحالی که اوضاع مثل همیشهست
به صورت خلاصه :
صبح که کتابخونه بودم با دوستم
و یهو دوتا دیگه از دوستامم دیدم خوشحال شدم کلی . بعدش ام رفتم هلیا رو دیدم
دیگه عالی و در آخر اومدم خونه دیدم بابابزرگم اینا اومدن اصفهان و عالی تر از عالی شد .
امروز امتحانی ک براش نخونده بودمو تقریبا خوب بدادم و اهرش معلوم شد فقط میخادبه کسایی که رفتن نمره اضافه کنه و اصن عالی
بعد امتحان رفتیم بیرون من یه هدیه داشتم تو مدرسه اونو گرفتم خیلی واقعا زیبا بود
بعد دیدیم این معاونا کیک دارن رو میزاشون به یکیشون گفتم منم میخام گفت بیا من نمیخام مال شماها که رفتیم
حیات یکی بچه ها حالش بده و کلی پیش اون بودیم .
بچه ها یازدهم تجربی ۱ خب هنوز کلاس داشتن و میخاستن خوراکی بخرن و خب نمیتونستن از مدرسه برن بیرون
و من و دوستم رفتیم براشون خوراکی بخریم