زندگی یکم عجیبه
وقته پرده هارو کشیدی و
نور کمی داره تو اتاقت میاد
و اهنگ گوش میدی
و دراز کشیدی
و همه جا ساکته
انگار یه جور دیگه اس
انگار حس میکنی وجود داری
....حس میکنی ...
یه چیزی که هست اینه که بدون اهنگ
یا بهتره بگم موسیقیه پس زمینه
توی ذهنم نمیتونم بنویسم
یا حرف بزنم در اون حد
بعضی وقتا حس میکردم زمان اشتباهی به دنیا اومدم شایدم همینطوره
ولی از این قسمتش راضیم
که میتونم هنزفریمو بزارم توی گوشام
وبه زور زندگیمو ادامه بدم ...
ساله ۱۴۰۱ عه و من به صورت رندوم رفتم چنل هامو چک کنم و خیلی اتفاقی میرم تو یه چنل جدید ...
و دوسال بعد از اون شب و همه ی اتفاقات بعدش فکر میکنم به اینکه چقدر دنیا پر از اتفاقاتیه که ما نمیتونیم پیش بینیش کنیم
و اینطوریه که همه چیز پیش میره و زندگیمونو میسازه دیگه مگه نه ؟
پارسال با دوستام برنامه چیدیم
برای کریسمس امسال بریم روسیه
ولی ۳ ماه دیگه کریسمسه !
فکر نکنم امسالم این ارزو براورده بشه
حداقل میتونیم دوباره به بابانوئل آرزومونو بگیم شاید سال بعد براورده شد ...
یه تیکه روزنامه انگلیسی + یه تیکه از قوطی نوشابه (چون قشنگ بود ) + نقاشی غورباقه + یه قلب کوچیک که با منگنه درست شده
+ یه گلبرگه خشک شده
اگه منتظر بودی یکی بهت اینو بگه که بری بخوابی پس من میگم
شبت بخیر خوابای خوب ببینی
حالا برو بخواب