امروزم روز جالبی بود-
کلاس اول، با اینکه دیشب داشتم از خستگی جان به جان افرین تقدیم میکردم درسش رو کامل چند دور خونده بودم که داوطلب بشم بپرسه ازم. و ازم نپرسید (🤡 شدم )
کلاس دوم یه باخت دادم نباید جلو میشستم
و کلاس سوم هم مثل همیشه اون تایم از خستگی،گیراییم از درصد هوشیاریم کمتره.
و اما کلاس چهارم
کلاس چهارم هنوز شروع نشده بود و فریناز رو کنار سلف دیدم ( و یه بغل طولانیه گرم و نرم گرفتم)
چون تا کلاس بعدی وقت بود یکم بیرون نشستیم حرف زدیم بعد گفت بیام کلاستون همون استادی ک آهنگ میزاره؟
گفتم بلهه بیا
از قضا امروز ارائه ام داشتیم و استاد موقع حضور غیاب پرسید که تو چرا همیشه خوشحالی ؟ من اینجوری بودم که 😀 میخوایید ناراحت باشم ؟ و دیدم جدی پرسید که نه واقعا چرا اینقدر خوشحالی ؟ بعد به جای اینکه بگم اشتباه نکن از درون داغونم گفتم کلاستون خوبه خوشم میاد. و یهو گفت افرین یه مثبت😭😂(من در حال تعریف کردن جزئیات کلاسم کاملا بی فایده و الکی:|)
خلاصه گذشت
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارائمون راجب انیمه شهر اشباح بود (😭)
*خود استاد گفته بود راجب این باشه
خیلی دختران دانشگاهمون میکاپ های قوی و زیبایی میکنن (عروسی داریم همیشه) و من روز به روز بیشتر نسبت به خودم احساس بدی پیدا میکنم و هر وقت از دانشگاه برمیگردم،حس میکنم که دیگه نمیخام هیچ وقت برم اونجا.
هدایت شده از [ Ephemeral ]
I want Halloween.
Just to wear my favorite customs
از خیلی وقت پیش بخاطر تعریفای خانوم ریح دوست داشتم کتاب "کلمه های آبی تیره"رو بخونم و امشب شروعش کردم.
اگه داشتم سریال زندگیم رو میدیدم
قطعا این قسمتا اون قسمتایی بودن که میزاشتم رو دور ×2 (محتوای سرگرم کننده ای وجود نداره اصلا.)
هدایت شده از Diary
یکی از بچه های دانشکدمون از ارتفاع افتاده زمین و الان توی کماست ، ممنون میشم اگه براش دعا کنید((: