یه آقای پاکستانی ای رو دیدم و تو دلم گفتم آخی بیچاره! وقتی برگشت دیدم داشت با گوشی حرف میزد و فهمیدم بیچاره منم.
* ایفون ۱۷ پرومکس نارنجی داشت.
یه خانوم اقایی بودن با مادر مسنشون که روی ویلچر بود. *خودشونم البته مسن بودن تقریبا
و یهو دیدم از دور دارن بهم اشاره میکنن
بعد فهمیدم با منن،جلوتر که رفتم،
گفتن نترس کاریت نداریم فقط میشه ازمون عکس بگیری ؟ :" 🤏🏻
و من از سه تاشون که عکس گرفتم.
یهو مرده گفت:حالا عکس زن و شوهری نگیریم یعنی ؟
به شوخی گفت ماه عسل اومدیم 😂😭
و منم چندتا عکس گرفتم و گوشی رو که بهشون دادم
گفت ۳۰ ساله ازدواج کردن.
واقعا از میزان توجهش به عکس با خانومش بعد از ۳۰ سال ازدواج خوشحال شدم :")
بالاخره سنا رو بعد از ۲ سال دیدم.
* وقتی دوست صمیمیتو دوسال نبینی 🤡
میفهمی واقعا دیگه همه چیز مثل قبل نیست