یه خانوم اقایی بودن با مادر مسنشون که روی ویلچر بود. *خودشونم البته مسن بودن تقریبا
و یهو دیدم از دور دارن بهم اشاره میکنن
بعد فهمیدم با منن،جلوتر که رفتم،
گفتن نترس کاریت نداریم فقط میشه ازمون عکس بگیری ؟ :" 🤏🏻
و من از سه تاشون که عکس گرفتم.
یهو مرده گفت:حالا عکس زن و شوهری نگیریم یعنی ؟
به شوخی گفت ماه عسل اومدیم 😂😭
و منم چندتا عکس گرفتم و گوشی رو که بهشون دادم
گفت ۳۰ ساله ازدواج کردن.
واقعا از میزان توجهش به عکس با خانومش بعد از ۳۰ سال ازدواج خوشحال شدم :")
بالاخره سنا رو بعد از ۲ سال دیدم.
* وقتی دوست صمیمیتو دوسال نبینی 🤡
میفهمی واقعا دیگه همه چیز مثل قبل نیست
ما قرار بود اولِ هفته بریم مشهد که بخاطر خواهرم که حالش بد بود (آنفولانزا)نرفتیم.
فرداش گفتیم که نه حیفه، بریم😂
عصر رسیدیم مشهد و بعد از نماز عشا من فاطمه رو دیدم،اومدیم بشینیم پیش هم که حرف بزنیم یهو باباشو دید و خواست به باباش بگه که پیش منه
باباش گفت دارن برمیگردن خونشون
و به دوستتم بگو بیاد حتما اگرم اجازه ندادن بهش ما زنگ میزنیم به خانوادش راضیشون میکنیم 😂
اقا هیچی دیگه من رفتم خونشون و واقعااا خوش گذشت *اینقدر خندیدم که گونه هام درد میکرد.
بعدشم ۹ شب برگشتم حرم و تا صبح تو گوهرشاد و ازادی و انقلاب میگشتم.
۸صبحم کلاس انلاینای دانشگاهو داشتم
و خوابم گرفته بود واقعاااا.
ولی چون فقط یه روز مشهد بودیم نمیخواستم بخوابم یا وقتم هدر بره.
نمیدونم پایان صحبتامو چیکار کنم
ولی پایان.
#خاوطره