ما قرار بود اولِ هفته بریم مشهد که بخاطر خواهرم که حالش بد بود (آنفولانزا)نرفتیم.
فرداش گفتیم که نه حیفه، بریم😂
عصر رسیدیم مشهد و بعد از نماز عشا من فاطمه رو دیدم،اومدیم بشینیم پیش هم که حرف بزنیم یهو باباشو دید و خواست به باباش بگه که پیش منه
باباش گفت دارن برمیگردن خونشون
و به دوستتم بگو بیاد حتما اگرم اجازه ندادن بهش ما زنگ میزنیم به خانوادش راضیشون میکنیم 😂
اقا هیچی دیگه من رفتم خونشون و واقعااا خوش گذشت *اینقدر خندیدم که گونه هام درد میکرد.
بعدشم ۹ شب برگشتم حرم و تا صبح تو گوهرشاد و ازادی و انقلاب میگشتم.
۸صبحم کلاس انلاینای دانشگاهو داشتم
و خوابم گرفته بود واقعاااا.
ولی چون فقط یه روز مشهد بودیم نمیخواستم بخوابم یا وقتم هدر بره.
نمیدونم پایان صحبتامو چیکار کنم
ولی پایان.
#خاوطره
من واقعا اولش از اون آدمایی بودم که همیشه،همه رو اول وقت جواب میدادم
اول حالشونو میپرسیدم و از یه جایی به بعد،
قضیه عوض شد و وقتی دیدم بقیه اینطوری نیستن و برعکس منن، یهویی نه، ولی کم کم عوض شدم و کسی شدم که خودم زیاد خوشم نمیاد چون پی وی های زیادی رو نخوندم و دیر به دیر جواب دوستامو دادم
و شرمنده شدم.
الان خیلی وقته که تقریبا همه رو دیر جواب میدم بدون هیچ دلیلی فقط نمیتونم.
ادمایی بودن این بین که زود جوابشونو میدادم ولی اونام دیگه نیستن الان.
بابام تنهایی داره زوتوپیای ۲ رو با زیرنویس تو تلویزیون میبینه 😂😭
*الان پامو از اتاق بزارم بیرون اسویل شده 😂