هر سال دوست دارم بگم که
تولد قمریم روز سوممحرمه.
روز حضرت رقیه جانمِ.
لطف میکنید اگه برای منم امشب دعا کنید:"
, Paradox ,
تابستون داره تموم میشه و کل ایرانو دور زدم ولی آخرشم نرفتم تهران باغ کتاب
بالاخره طلسم ۸ ساله رو شکستم.
صبح ساعت ۶ بیدار شدم و از بس دو دل بودم که برم یا نرم طول کشید تا راه بیوفتم
ساعت ۹ بود تقریبا که از خونه اومدم بیرون و برعکس مسیری که دفعه پیش رفته بودم و گم شده بودم، این بار رفتم سمت ایستگاه مترو.
توی مسیر یه آقایی از کنارم رد شد،
که حس کردم اونم میخاد بره مترو
برای همین دنبالش رفتم.
و از قضا اونم رفت مترو!
.خط ۵.
برای اولین بار متروی دو طبقه رو دیدم
و سوارش شدم
اولش نمیدونستم سمت درستی رو برای سوار شدن انتخاب کردم یا نه
حتی الان که دارم مینویسم هم نمیدونم
فقط میدونم توی مسیرم.
تصمیم گرفتم برم طبقه بالا چون میتونستم بهتر بیرونو ببینم.
کنار پنجره نشستم روی صندلی تکی
کنار پنجره،برای خودم.
یکمکه گذشت،
یه گروه موسیقی ۳ نفره کنارم وایساده بودن و back to 505 رو میخوندن منم یواشکی و
اروم زمزمه میکردم باهاشون.
ارم سبز پیاده شدم و رفتم سمت
.خط ۴.
ایستگاه دولت آباد مقصد بعدیم بود.
خط ۴ رو سوار شدم.
الان میفهمم فرق مترو های اصفهان و تهرانو
نشسته بودم و سرم رو تکیه داده بودم به شیشه ی کنارم.
دست فروشا وارد شدن و حس کردم تو پاساژ متحرکم.
سعی کردم حواسمو جمع کنم چون
هروقت میرم جایی
همه چیز رو توی ذهنم شبیه کتاب مینویسم
همه چیز رو،همه ی جزئیاتی که میتونم ببینم یا حس کنم.
حلقه ی قدیمیِ خانومی که کنارم وایساده،
مدل کفش یا ساعتِ خانوم رو به روییم.
یا حتی خانومی که کمی اون طرف تر رو به روم نشسته و یه کوله پشتی سبز بزرگ روی پاهاشه و نگاه سنگین وعجیبی که از پشت شیشه ی عینک مستطیلی شکلش بهم داره.
یا اون پسری که با موهای فرفریِ بلندش تیشرت مشکی با طرح پلنگ صورتی داره و با دوستش دارنمیخندن.
یا آقایی که اون طرف تر کتاب دستشه
و شاید سعی داره از این محیط دلگیری که توشه حداقل استفاده ی مفید رو ببره.
ایستگاه شهید همت فکر کنم تنها کسی بودم که از مترو پیاده شد.
از پل هوایی که رد شدم وارد محوطه باغ کتاب شدم سرسبزیه اواخر بهار هنوزم دیده میشد.
حدود ۲۰۰ متر پیاده رفتم و روحم داشت پرواز میکرد از خوشحالی.
وقتی چشمم خورد به نوشته ی باغ کتابِ تهران انگار گفتم آخیش.
حس کردم بالاخره تونستم بیام ،بالاخره طلسمی که چندین سااله منتظر بودم بشکنه شکسته شد.
فقط نباید منتظر بقیه میبودم.
از موزه ی دفاع مقدس که رد شدم رو به روم ساختمون باغ کتاب پیدا بود.
بعد از یکم پیاده روی از ورودی شرقی همونطور که دوستم گفته بود اون ورودی قشنگ تره وارد شدم.
گشت و گذارمو از کتابفروشی شروع کردم.
وقتی میخواستم برم طبقه ی بالا مسجمه ی مورد علاقم رو پیدا کردم، شازده کوچولو که روی اخترکش نشسته بود و گل رز و روباهش کنارش بودن.
ویوی طبقه ی دوم باعث شد به ارکس اونجا کار میکنه از اعماق وجودم غبطه بخورم.
خلاصه باغ کتاب رو گشتم و گشتم تا خسته شدم.