ایستگاه شهید همت فکر کنم تنها کسی بودم که از مترو پیاده شد.
از پل هوایی که رد شدم وارد محوطه باغ کتاب شدم سرسبزیه اواخر بهار هنوزم دیده میشد.
حدود ۲۰۰ متر پیاده رفتم و روحم داشت پرواز میکرد از خوشحالی.
وقتی چشمم خورد به نوشته ی باغ کتابِ تهران انگار گفتم آخیش.
حس کردم بالاخره تونستم بیام ،بالاخره طلسمی که چندین سااله منتظر بودم بشکنه شکسته شد.
فقط نباید منتظر بقیه میبودم.
از موزه ی دفاع مقدس که رد شدم رو به روم ساختمون باغ کتاب پیدا بود.
بعد از یکم پیاده روی از ورودی شرقی همونطور که دوستم گفته بود اون ورودی قشنگ تره وارد شدم.
گشت و گذارمو از کتابفروشی شروع کردم.
وقتی میخواستم برم طبقه ی بالا مسجمه ی مورد علاقم رو پیدا کردم، شازده کوچولو که روی اخترکش نشسته بود و گل رز و روباهش کنارش بودن.
ویوی طبقه ی دوم باعث شد به ارکس اونجا کار میکنه از اعماق وجودم غبطه بخورم.
خلاصه باغ کتاب رو گشتم و گشتم تا خسته شدم.
از اول محرم تهران بودیم، مثل سال قبل میرفتیم حسینه ریحانه الحسین.
به قول نجم الدین شریعتی، مراسم
آ سد مجید آقای بنی فاطمه.
دلم تنگ میشه برا اونجا.
حسینه ریحانه الحسین/تهران/محرم۱۴۴۸