هَمان شَب بود !
مَهتاب شوریده رَنگ شده بود . اَز روح نَژَندَش میشد فَهمید ؛
فرو مانده بود و قوت نداشت .
گویی اَفگار شده بود و بُغض مانند مَخنَقِه ای گَریبانش را گرفته بود ،
ان شَب که چشم هایش پُر از اَشک شده بود به هیچ کُدام اِجازه جاری شدن نمیداد ...
تا اینکه قَطره اَشکی از روی گونه اش سُر خورد و پایین آمد .
اما میدانم که من آن شب تفریط کردم ؛ تفریط در وفاداری یا دوستی '
#feels