میانِ کتابها گشتم میانِ روزنامههای پوسیدهی پُرغبار، در خاطراتِ خویش در حافظهیی که دیگر مدد نمیکند خود را جُستم و فردا را
روح نژندم را روی زمین میکشیدم تا به جایی امن شاید مرغزاری یا شاید پالیزی برسانم
من به دست این دنیا افگار شده ام
هنگام شبگیر به آسمانی که درحال باریدن است نگاه میکنم
و تنها صباحت میبینم
شمعی را برافروختم تا همراه باران اشک بریزد و تمام شود
در زیر نور شمع
این را نبشتم ٫
#feels
••••••••••
@chips_mast