مارگارت دستان سرد امیلی را گرفت
او درخوابی بلند فرو میرفت -
چشمانش را برای همیشه میبست
آن چشمانی که امواج دریا درونشان دیده میشد .
چشمانی که شعله ی عشق درونش زبانه میکشید .
برای همیشه بسته میشدند ...
#feels
یکی از جوجه رنگیام که صورتی ام بود
پاش شکست و پس از تلاش های بسیارم برای خوب شدنش ...
مرد
*کشتنش