خب در جریان هستید که رفته بودیم شمال و اینا
بعد من در یکی از روز های گرم تابستانی برای رهایی از گرمای طاقت فرسا به باغ بانوان رفتم تا دوچرخه سواری کنم
ساعت از ۴ شد ۵ و از ۵ شد ۶
خودم بودم و خودم هیچکیی اونجا نبود
ساعت حدودای ۶ بود که چند نفر اومدن
و من داشتم فکر میکردم که بهتره که برم دیگه چون داشتم اهنگ گوش میدادم و یکم نامعقولانه بودم
ولی یهو دیدم یه دختر خیلی قشنگ با استایل زیبایی اومده و گفتم حالا یه کوچولو دیگه میمونم شاید باهاش دوست شدم
هی داشتم پلن میریختم که ببینم چجوری ارتباط برقرار کنم که حدود یه ساعت گذشت و من هنوز هیچی نگفته بودم
*رینگ رینگ گوشیم زنگ خورد و باید برمیگشتم
با حسرت و اندوه از اونجا خارج شدم و هر قدمی که دور میشدم حسرته و پشیمونیه بیشتر میشد که خب یه سلام میکردی
یه ایدی ای چیزی میگرفتی
دیگه داشتم خودمو قانع میکردم که خب یه آدمی بود که قرار نیست دیگه هیچ وقت ببینمش یا باهاش حرف بزنم
و بهتره که دیگه فراموشش کنم که راحت باشم
*چند روز گذشت
یه فرد ناشناس تو ایتا بهم پیام داد که
سلام اونجایی که رفته بودی فلان جا بود ؟
گفتم اره
بعد گفت اونجا تو باغ بانوان لباست این رنگی بود ؟
اینو که گفت پشمام ریختت
داشتم فکر میکردم غیر ممکنه اون باشه که
معلوم شد خودشه
تسنهیمصنمصنقمیتب
اصن میخام ببینم اصن با عقل جور در میاد ؟
نه . اخه منطق اصن میپذیره ؟
وای یا خدا اصن
هرچی از دیشب بهش فکر میکنم برگام میریزه
بله این بود اون اتفاق عجیب ✨
#خاوطره
* راستی
امروز تولد قمریم بود
تولد کراشمم امروز بود
نمیفهمم چه اتفاقی داره برام میوفته